eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
896 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 27 خردادماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= دوباره اعداد را وارد کردم. گوشی بوق خورد و بوق خورد و بالاخره صدای مردانهٔ کسری گوشم را نوازش کرد. مثل تشنه‌ای که به آب رسیده باشد، نامش را صدا زدم. کسری مکثی کرد و ناگهان داد زد: ـ تویی، مهتاب؟ بغض صدایم را گرفت. نتوانستم حرف بزنم و سرم را بالا و پایین کردم. یادم نبود که او پشت تلفن است و نمی‌تواند مرا ببیند. دوباره با نگرانی پرسید: ـ مهتاب؟ واقعاً خودتی؟ زمان داشت بی‌رحمانه می‌گذشت. فرصتی برای از دست دادن نمانده بود. بغضم را پنهان کردم و گفتم: ـ خودمم، کسری. تو رو خدا کمکم کن. کسری فوراً گفت: ـ این شمارهٔ کیه؟ از کجا داری زنگ می‌زنی؟ گریه‌ام گرفت و گفتم: ـ بعداً برات توضیح می‌دم. الان فقط گوش کن. کسری ساکت شد تا بشنود. گریه امان به حرف زدن نمی‌داد. به‌زحمت گفتم: ـ زنگ زدم به محمد. یه کم بحثمون شد. اون هم ناراحت شد و قطع کرد. بعدش هم دیگه جواب نداد. کسری نفس راحتی کشید و گفت: ـ ترسیدم، دختر. این‌که چیز مهمی نیست. یه کم تنها باشه، حالش خوب می‌شه. نگران نباش. اشک‌هام رو با پشت دست پاک کردم و زار زدم: ـ وقتی داشت قطع می‌کرد، گفت می‌ره سراغ وحید. گفت می‌خواد بکشدش. تو رو خدا زود پیداش کن، کسری. نذار کار دستمون بده. هق‌هقم را رها کردم و با تمام وجود گریستم. کسری هنوز ساکت بود. بعد از چند لحظه گفت: ـ شمارهٔ محمد رو بهم بگو. هول‌زده گفتم: ـ باشه! آدرس وحید رو هم بگم؟ کسری گفت: ـ آدرس اون عوضی رو دارم. فقط شماره رو بگو. شمارهٔ محمد را دادم. کسری نوشت و گفت: ـ من الان بهش زنگ می‌زنم. اگه جواب نداد، می‌رم دنبالش. نگران نباش. راستی... می‌تونم وقتی پیداش کردم، به همین خط زنگ بزنم؟ نمی‌دانستم آیا لیلا اجازه می‌دهد گوشی تا خبر گرفتن از محمد دستم باشد یا نه، اما گفتم: ـ آره! حتماً زنگ بزن. کسری «باشه‌ای» گفت و قبل از قطع کردن زمزمه کرد: ـ امیدوارم بابت اون تلفن تو دردسر نیفتی، مهتاب. خیلی کار پُرریسکی کردی... خیلی! یک بار دیگر تلفن قطع شد و من ماندم و مردابی از اضطراب که هر لحظه بیشتر مرا می‌بلعید. چند دقیقه بیشتر از تماسم با کسری نمی‌گذشت که لیلا برگشت. نگاهی پُرشیطنت به من کرد و گفت: ـ خوب با یار، دل‌وقلوه می‌دادیا! حوصله‌اش را نداشتم، اما نمی‌توانستم تندی کنم. به تلفنش نیاز داشتم و مجبور بودم با لودگی‌هاش کنار بیایم. لیلا جلو آمد. دستش را به‌طرفم دراز کرد و گفت: ـ تشکر هم که بلد نیستی، شکر خدا. رد کن بیاد گوشی رو! ناخودآگاه گوشی را بردم پشت سرم و گفتم: ـ نه! چشمان لیلا گرد شد و گفت: ـ یعنی چی نه! روتو زیاد نکن‌ها... گوشی رو بده بیاد ببینم! گوشی‌به‌دست عقب‌عقب رفتم و چسبیدم به دیوار. لیلا هم پابه‌پایم جلو آمد و مماس با من ایستاد. سرش را کج کرد به‌طرفم و توی گوشم پچ‌پچ کرد: ـ حواست هست داری چی‌کار می‌کنی؟ کسی بهت نگفته که لیلا گاهی‌وقت‌ها از اختر هم خطرناک‌تر می‌شه؟ ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📣 فرصت طلایی و محدود؛ انتشار دو اثر ارزشمند از انتشارات شاولد! با سلام و احترام به جامعه فرهنگی و دوستداران کتاب،📘 با افتخار به اطلاع می‌رسانیم که مجوز چاپ دو کتاب ارزشمند از «مجموعه کتاب‌های مشارکتی نویسندگان و شعرای خلاق» صادر شده است و فردا این آثار برای چاپ نهایی ارسال خواهند شد. این دو کتاب حاصل تلاش جمعی نویسندگان و هنرمندان عزیز کشورمان در قالب داستان‌های کوتاه است: 1⃣. «؛ شاهراهی که جهان را نگه می‌دارد» 2⃣. «» به همین مناسبت، فرصتی ویژه برای معلمان، نویسندگان، مربیان، اساتید دانشگاه و تمامی علاقه‌مندان به کتاب در نظر گرفته‌ایم. شما می‌توانید این اثر ارزشمند (که شامل آثار ۴۰ الی ۵۰ نویسنده خلاق است) را با شرایط زیر پیش‌خرید کنید: 💎 تخفیف ویژه و محدود: قیمت پشت جلد کتاب ۳۵۰,۰۰۰ تومان است، اما شما می‌توانید تنها با پرداخت 👈🏻 ۱۶۹,۰۰۰ تومان 👉🏻آن را تهیه نمایید. ⚠️ فرصت بسیار محدود: با توجه به اینکه کتاب‌ها فردا به چاپخانه ارسال می‌شوند، این تخفیف تنها تا امروز ساعت ۴ عصر معتبر است. برای ثبت سفارش و واریز وجه، لطفاً همین حالا به ادمین انتشارات مراجعه کنید. 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin با حمایت شما، صدای نویسندگان ما رساتر شنیده می‌شود. انتشارات شاولد =========================== https://eitaa.com/shavaladpub
Hekayate Laleha.MiladR.mp3
زمان: حجم: 8.3M
🎵 *چند دقیقه رهایی، فقط با صدای نت‌ها… بذار موسیقی حرف‌هایی رو بگه که کلمه‌ها از گفتنش جا می‌مونن… 🎧* کانال باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
ا 🌿 پندی از دلِ شعر، به زبانِ زمانه… ✨ 🍂 بَدی مَکُن، که در این کشتزارِ زودزَوال 🌾 به داسِ دهر همان بِدَرَوی که می‌کاری 💡 پند: هرچه در زندگی بکاری—نیکی یا بدی—سرانجام همان به خودت بازمی‌گردد. شما چه قدر موافقین ⁉️بیاید کانال بله مون توی قسمت دیدگاه این پیام شرکت کنید https://ble.ir/shavaladpub ⠀========================== کانال باشگاه نویسندگان: https://eitaa.com/shavaladpub
🌿✍️ اعتماد شما، زیباترین اثرِ باشگاه ماست. ممنون که با نظرات گرمتون، به ما انگیزه می‌دید. ❤️ ⠀========================== 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 28 خرداد ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= کبری گفت: خوب چه بویی می‌دهد. علی اصغر ادکلن را آن ورتر گذاشت و گفت: بوی خوب می‌دهد دیگه. - فقط برای مردهاست؟ - نه کبری جان، زن‌ها هم از ا‌ین «اوت کالانتا» می‌زنن ولی برای زن‌ها بوش کم است. ننه هم با سطلی پر از تخم مرغ به جمع ما پیوست و گفت: ننه جان، علی‌اصغر، می‌خوام برات تخم مرغ بپزم. کی می‌خوای بری؟ علی‌اصغر گفت: باید این پتک را به دست آقا عنایت برسانم. می‌خواد پنچری لاستیک ماشین را بگیرد و لنت‌هایش را عوض کند. تا نیم ساعت دیگر باید پتک را به دستش برسانم. ان شاء ا... خدا بخواد ظهر راهی شیراز می‌شیم. تا بار بزنیم برای ارومیه. ننه گفت: - خوبه، خوبه. سپس رو به من کرد و ادامه داد: من هم می‌خوام برم شیراز. کبری گفت: تنهایی ننه جان؟ - نه تاج‌گل را با خودم می‌برم. می‌خوام براش کفش بخرم. و به کبری توپید: هنوز قالی دار نکرده‌ای؟ وقتت تلف می‌شه... زودتر دست به کار شو. - باشه ننه، امروز اُسو کاظم می‌یاد و دار را سرپا می‌کنه و نخ‌پیچی می‌کنه. -خوب من می‌رم. علی‌اصغر بیا بریم صبحانه بخور. رعنا جان، تخم‌مرغ‌ها را نیمرو می‌کنم. با کبری بیایید صبحانه بخورید. بعد بشین روی دار. و ادامه داد: حجت و محمود را هم با خود می‌برم. می‌خوام براشون دفتر و مداد و خودکار بخرم. کم کم مدرسه‌ها باز می‌شند. لازمشون می‌شه، و در حالی که هنوز داشت نصحیت و سفارش می‌کرد که کارم را تا آخر انجام دهم و کبری هم سهل‌انگاری نکند به سمت آشپزخانه رفت. هنوز پایش را از قالی‌خانه بیرون نگذاشته بود که کبری گفت: من آمده بودم به شما خبر مرگ مش عبدا... را بدم ها. قیافه‌ی گرفته رعنا را که دیدم یادم رفت. مادرم به سرعت برگشت و با حالتی نگران و آشفته گفت: وای ننه، کبری، بلا به جانت نگیره! تو چقدر حواست پرته! کی مرده، کی؟ تو حالا باید بگی؟ همه ما به کبری که هاج و واج نگاهمان می‌کرد چشم دوخته بودیم. با تعجب گفتم: آخی، پیرمرد بیچاره کبری گفت: رعناجان، پیر که نبود. مش عبدا... 92 سال بیش‌تر نداشت. باخنده گفتم: چه حرف‌ها می‌زنی کبری جان، جوان هم نبود. ننه جانم با ناراحتی گفت: - پشت سر مرده حرف نزنید، خوبیت نداره، سپس رو به کبری کرد و افزود: - ننه جان، کبری، کی خاکش می‌کنن؟ کجا براش ختم می‌گیرن؟ - نمی‌دانم امروز می‌خوام با مجید برم روستای حسین‌آباد خانه‌شان. می‌پرسم، خبرش را بهت می‌دم، الان هم باید برم خانه، تا برسم خانه، مجید هم برگشته. - بچه‌ها را می‌بری؟ - رقیه را می‌برم ولی الهام را می‌یارم این‌جا. ننه‌ام به فکر فرو رفته بود و نچ نچ می‌کرد و می‌گفت: آخی از این دنیا که وفا نداره... همراه با سطل تخم‌مرغ‌ها از اتاق بیرون رفت. علی‌اصغر هم در حالی که موذیانه می‌خندید سری تکان داد و از در بیرون رفت. کبری در حالی که داشت از جایش بلند می‌شد گفت: من هم برم، الان مجید می‌یاد. می‌ریم دلجویی. فردا خاکش می‌کنند و گمانم جمعه توی مسجد براش ختم بگیرن. راستی رعنا، از آقا ناصر خبری نشد؟ نومیدانه گفتم: نه کبری، با امیدواری گفت: ناراحت نباش می‌یان. صبر کن. کمی دلخور شدم. می‌خواهم که نیایند و مشغول بافت شدم. کبری گفت: من هم برم، شوهر خاله‌ی مجیده، زشته، امروز نرم. فردا هزار تا حرف پشت سرم می‌زنن. کبری داشت می‌رفت که صدای ننه جانم او را سر جایش میخکوب کرد‌: کبری، با رعنا بیایید تخم مرغ بخورید. هنوز شروع نکرده برخاستم و با کبری به ایوان رفتیم. ساعتی بعد تاج گل و دو تا برادر کوچکم که به عشق خرید لوازم التحریر و کفش و لباس ننه را همراهی می‌کردند‌، از خانه بیرون رفتند. علی‌اصغر و کبری هم رفتند و خانه خلوت شد. من با فراغ بال بیش‌تری توانستم به افکار متلاشی شده‌ام رسیدگی کرده و آن‌ها را سر و سامان دهم. ============================= 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا