🍎 #پارت_28_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 31 خرداد ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
غروب خنک شهریور ماه، مرا فارغ از کار قالیبافی و افکاری خسته از قالیخانه به ایوان کشانده بود. لبه پله ایوان نشسته بودم و دلم میخواست معجزهای شود و خبری از آقا ناصر بهم برسد. یادم به حرفم افتاد که به کبری گفته بودم میخواهم که نیاید. اما این حرف، حرف دلم نبود، الکی گفته بودم، منتظرش بودم. همهاش خدا خدا میکردم تا بیاید و مرهمی بر دل زخم خورده و منتظرم باشد. پانزده روز انتظار چیز کمی نبود. روزها، ساعتها و حتی دقیقههایش را یکی یکی شمرده بودم. خدا کند اتفاقی برایش نیفتاده باشد. خدایا، هر جا هست سالم باشد. هم خودش هم خانوادهاش. کبری حق داشت یادش برود خبر مرگ مش عبدالله را بدهد. قیافهی عبوس و گرفتهی من انعکاس بدی در رفتار و روحیهاش داشت.
نسیم خنکی میوزید. پاییز کم کم داشت خودنمایی میکرد. به فکر جعبهی ادکلن افتادم که غریب و تنها گوشهی قالیخانه جا مانده بود. نمیدانم چرا از عمه شهربانو خبری نشد. آیا ننه و آقام هم از دوری آقا ناصر دل نگران شدهاند. اصلاً حرف نمیزنند. کاش صحبتش میشد و میفهمیدم. اگر خبر بدی بود حتما میفهمیدند و مرا هم در جریان میگذاشتند.
نه، نه، ان شاءالله حالش خوب است، احتمالاً کمی درگیر است. حتما همین روزها پیدایش میشود. در کوچه روی هم بود. یک دفعه باز شد و ننه جان و تاج گل و دو تا برادرم با کلی خرت و پرت توی دستشان وارد حیاط شدند و آرام آرام جلو آمدند. وای که چقدر خرید کرده بودند!
- سلام ننه جان!
- سلام رعنا، این جا نشستهای
- ها ننه، تازه آمدم.
- آقات نیامده؟
- نه هنوز.
تاجگل با دو تا گونی پر از وسایل از پلهها هن و هن بالا آمد. طفلی از نفس افتاد. به نظر میآمد وسایل داخل گونیها متعلق به من باشد. کمی امیدوار شدم. دلم آرام گرفت. پس آقا ناصر پشیمان نشده. اگر پشیمان شده بود که ننه جانم خبردار میشد و این همه وسایل نمیخرید. آن هم جهیزیهی من
- رعنا، چای دم کردی؟
- نه، الان دم میکنم.
به شتاب به آشپزخانه رفتم و کتری را از آب پر کردم و روی اجاق گذاشتم. ننه جان خسته و کوفته توی ایوان نشست و به پشتی تکیه داد. دو تا پایش را دراز کرد. دقایقی طول کشید تا آب به جوش آمد. خیلی عجله داشتم بروم کنار ننه جان بنشینم و خبری ازش بگیرم. حتم دارم ناهار منزل عمه شهربانو رفته بود. آخر خودش دیشب گفت. پس خرید را هم همراه عمه بوده است. بیشک باید خبرهای دست اولی داشته باشه.
- خوب چه خبر ننه؟ عمه شهربانو خوب بود؟
ننه با تعجب نگاهم کرد. حجت و محمود با همان لباسهایی که به تن داشتند روی زمین نشسته و داشتند با وسایلی که خریده بودند ور میرفتند و تاجگل به ستون ایوان تکیه داده بود و به لباس زیبایی که خریده بود چشم دوخته بود و آن را زیر و رو میکرد. فکر کنم برای عروسی من خریده بود. وای خدای من چه افکاری به سرم میزند، عروسی من! نه به داره نه به باره! الک الکی برای خودم عروسی هم گرفتم. رعنا جان خجالت دارد. زشت است. حیا کن. این قدر عروسی من، عروسی من، نکن. این پسره دو هفته است احوالی از تو نگرفته، تو در تدارک عروسی هستی! عجب وقیح شدهای دختر روستایی...
- رعنا چایی آوردی؟
به خودم آمدم. شتابان به آشپزخانه کوچک و سیمانی برگشتم و چای را دم کردم. باید بروم کنار ننه. ببینم چه خبری دارد. خدا کند همه خبرهایش خوب باشد. مطمئناً خوب است. اگر بد بود که از چهرهاش میتوانستم بفهمم. اصلا چرا وقتی احوال عمه شهربانو را گرفتم با تعجب نگاهم کرد. مگر حرف بدی زدم. مگر احوالپرسی از دیگران کار بدی است آن هم عمهی خود آدم.
- ننه جان ناهار خانهی عمه بودین؟
- از صبح رفتیم خانهی عمه. با عمه رفتیم بازار وکیل بچههایش پدرمان را درآوردند. همهشان را آورده بود بازار. توی هر سوراخی سرک کشیدند، بهانه گرفتند، گریه کردند، دعوا کردند، خلاصه جیگر شهربانو را خون کردند. ناهار هم مهمان عمه بودم. لبخندی زده و در حالی که به حجت و محمود نگاه میکردم گفتم: بچههای خودت چطور بودند؟ اذیت نکردن، بهانه نگرفتن، گریه نکردن؟
ننه نگاه تندی به من انداخت و گفت: وقتی چند تا بچه پای هم میافتن فکر میکنی آرام کنار هم مینشینن؟ پای هم افتاده بودند توی بازار پدرمان را در آوردند. آبرو برایمان نگذاشتند.
- خوب دیگه چه خبر؟
- هیچی، کلی خرت و پرت برات خریدم.
اینها را که میدانستم.
- عمه خوب بود؟
- ها طوریش که نبود. حالا چه شده این قدر احوال عمت را میگیری!
-هیچی، همین طوری.
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub🍎
📅 امروز "یکشنبه"
☀️ خرداد ۱۴۰۵/۰۳/۳۱
🌙 محرم ۱۴۴۸/۰۱/۰۶
⭐️ جون 2026/06/21
● شهادت دکتر مصطفی چمران
● روز بسیج استادان
● روز جهانی موسیقی
#تقویم
==========================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
⏳ شمارش معــــــکوس شروع شد: آخرین روز جشنواره!
❌ فقط ۱ روز باقی مانده تا #تخفیف_ویژه_جشنواره ❌
دستنوشتههات رو به #کتاب تبدیل کنی. 📖
فرصت محدوده، اما مسیر نویسندگی✍🏻 تو تازه شروع شده.
✅ پکیجهای متنوع برای هر بودجهای
✅ از ۴,۹۹۰ تا ۲۱,۹۹۰ تومان
⏳ فقط تا پایان فردا وقت داری از این قیمتهای استثنایی استفاده کنی.
همین حالا اقدام کن! 👇
📥 برای دریافت مشاوره رایگان و ثبتنام سریع، عدد «۱» رو دیدگاه کن یا ارسال کن برامون
@Shavaladpubadmin
==========================
📖 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub بله
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹#سندروم_اردک
==========================
📖 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥✨ روایتی از اعتماد و همراهی
در این ویدیو بخشی از تجربه و رضایت "فریده ایمانی"، نویسندهی کتاب ارزشمند «خطوط جامانده» را مشاهده میکنید؛ تجربهای که برای ما در انتشارات شاولد مایهی افتخار و انگیزهای برای ادامهی مسیر حرفهای نشر است. همراهی با نویسندگان و فراهمکردن فضایی امن، شفاف و محترمانه برای تولد آثارشان، رسالت همیشگی ماست.
📚🤝 شاولد؛ خانهای برای نویسندگان و کتابهایی که با باور و احترام منتشر میشوند.
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shava
.
اگر تو هم میخواهی چند ماه دیگه کتاب خودت رو ورق بزنی و از جلد کتابت رونمایی کنیم و تیزر اختصاصی از کتابت بسازیم ...
کافیه شماره موبایلت رو به آی دی زیر بفرستی 👇
📫@shavaladpubadmin
تا صفر تا صد تمامی کارها رو برات انجام بدیم
==========================
🖌 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت49
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 1 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
لیلا که رفت، تازه وقت کردم به بدبختیهای خودم فکر کنم. فکر و خیال داشت دیوانهام میکرد. هزار بار به خودم بد و بیراه گفتم: حکمت قطعی شده که شده؛ حالا چرا از عالم و آدم طلبکاری؟ مگر کسی جز خودت در پیش آمدن این وضعیت مقصر است؟ به تو نگفتند که نگفتند؛ خب لابد دلشان برایت سوخته دیگر.
توقع داری در دو دقیقه ملاقات بیایند چه بگویند؟ بگویند: سلام علیکم دخترم، مژده بده که به ته خط رسیدهای و همین روزها قرار است اعدام شوی؟
تو خودت اگر بچه داشتی، دلت میآمد اینطور به او بگویی و پیک مرگش باشی؟ از آن گذشته، مگر از اول نمیدانستی اوضاع پروندهات چقدر وخیم است؟
آنها دلشان سوخت و به تو امید واهی دادند؛ خودت که عقل داشتی. خوب میدانستی چه چیزی در انتظارت است. چرا دل به دلشان دادی و خودت را گول زدی که حالا با نزدیک شدن به چوبه دار، اینطور از هم بپاشی؟
دختر، آخر زنگ زدنت به محمد چه بود در این میان؟ آن طفلک سرِ پیاز بود یا تهِ پیاز؟ خودت که با طناب وحید در چاه افتاده بودی، آن بچه را هم نصفهشب فرستادی در دهان گرگ.
دلت به حال آن پدر و مادر بیچارهات نسوخت؟ خودت که اینطور نقرهداغشان کردی. اگر سر این داستان بلایی هم سر محمد بیاید، دیگر چیزی از آن فلکزدهها باقی میماند؟
داشتم در اتاق راه میرفتم و همینطور مثل دیوانهها با خودم حرف میزدم که همبندیهایم کمکم پیدایشان شد. هر کدام که وارد اتاق میشدند، با تعجب به حال و روز پریشان من نگاه میکردند و بیحرف میرفتند روی تخت خودشان.
در این مدت آنقدر در کنج تنهایی خودم پناه گرفته بودم که فهمیده بودند آدم معاشرتی نیستم و کاری به کارم ندارند. از این بابت خیلی خوشحال بودم؛ زیرا در آن لحظات پرتنش، تنها چیزی که واقعاً از تحملم خارج بود، پاسخ دادن به سؤالهای آنها و رفع کنجکاویشان بود.
مثل هر شب خاموشی زده شد. دخترها چند دقیقهای در خاموشی پچپچ کردند و بعد از آن، تنها صدایی که در اتاق جولان میداد، صدای سرد و غمانگیز سکوت بود؛ سکوتی که فقط خدا میدانست امشب آبستن کدام اتفاق خواهد بود.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
https://eitaa.com/shavaladpub