🌱 #پارت49
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 1 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
لیلا که رفت، تازه وقت کردم به بدبختیهای خودم فکر کنم. فکر و خیال داشت دیوانهام میکرد. هزار بار به خودم بد و بیراه گفتم: حکمت قطعی شده که شده؛ حالا چرا از عالم و آدم طلبکاری؟ مگر کسی جز خودت در پیش آمدن این وضعیت مقصر است؟ به تو نگفتند که نگفتند؛ خب لابد دلشان برایت سوخته دیگر.
توقع داری در دو دقیقه ملاقات بیایند چه بگویند؟ بگویند: سلام علیکم دخترم، مژده بده که به ته خط رسیدهای و همین روزها قرار است اعدام شوی؟
تو خودت اگر بچه داشتی، دلت میآمد اینطور به او بگویی و پیک مرگش باشی؟ از آن گذشته، مگر از اول نمیدانستی اوضاع پروندهات چقدر وخیم است؟
آنها دلشان سوخت و به تو امید واهی دادند؛ خودت که عقل داشتی. خوب میدانستی چه چیزی در انتظارت است. چرا دل به دلشان دادی و خودت را گول زدی که حالا با نزدیک شدن به چوبه دار، اینطور از هم بپاشی؟
دختر، آخر زنگ زدنت به محمد چه بود در این میان؟ آن طفلک سرِ پیاز بود یا تهِ پیاز؟ خودت که با طناب وحید در چاه افتاده بودی، آن بچه را هم نصفهشب فرستادی در دهان گرگ.
دلت به حال آن پدر و مادر بیچارهات نسوخت؟ خودت که اینطور نقرهداغشان کردی. اگر سر این داستان بلایی هم سر محمد بیاید، دیگر چیزی از آن فلکزدهها باقی میماند؟
داشتم در اتاق راه میرفتم و همینطور مثل دیوانهها با خودم حرف میزدم که همبندیهایم کمکم پیدایشان شد. هر کدام که وارد اتاق میشدند، با تعجب به حال و روز پریشان من نگاه میکردند و بیحرف میرفتند روی تخت خودشان.
در این مدت آنقدر در کنج تنهایی خودم پناه گرفته بودم که فهمیده بودند آدم معاشرتی نیستم و کاری به کارم ندارند. از این بابت خیلی خوشحال بودم؛ زیرا در آن لحظات پرتنش، تنها چیزی که واقعاً از تحملم خارج بود، پاسخ دادن به سؤالهای آنها و رفع کنجکاویشان بود.
مثل هر شب خاموشی زده شد. دخترها چند دقیقهای در خاموشی پچپچ کردند و بعد از آن، تنها صدایی که در اتاق جولان میداد، صدای سرد و غمانگیز سکوت بود؛ سکوتی که فقط خدا میدانست امشب آبستن کدام اتفاق خواهد بود.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
https://eitaa.com/shavaladpub
هر آنچه از سوی تو رسد خیر است🍃
==========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
📷 #ورق_بزنید | قاب ماندگار فرهنگ و هنر در شاولد
✨ در کنار بزرگان #هنر و اندیشه ؛ فقط چند ساعت تا پایان جشنواره بزرگ #تخفیف_چاپ_کتاب باقیست! ⏳
در « باشگاه نویسندگان شاولد »، افتخار و میزبانی صمیمانهای داشتیم از چهرههای ارزشمندی که هر یک سهم بسزایی در #فرهنگ، هنر و خاطرهسازی برای نسلها داشتهاند.
در این قاب ماندگار (به ترتیب از راست به چپ) میزبان این بزرگواران بودیم:
🔹 جناب آقای #مجید_شناور (نفر اول از سمت راست):
🎭 #نویسنده، مدرس و هنرمند پیشکسوت صداوسیما؛ کسی که با بازی در نقش خاطرهانگیز « خوشخواب » در مجموعه دوستداشتنی #مدرسه_موشها و سالها مدیریت نمایش، بخشی از زیباترین خاطرات دوران کودکی و حافظه جمعی ما را ساختهاند. 😊😍
🔹 جناب آقای عباس #بهبود_فرد (نفر وسط):
🎨 #شاعر گرانقدر، نقاش چیره دست و هنرمند نوآور صنعت چوب که ذوق و خلاقیت هنری بینظیرشان همواره الهامبخش است.
🔹 جناب آقای #دکتر_فرهادی (نفر سمت چپ):
📚 مدیر انتشارات و باشگاه نویسندگی #شاولد
==========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
⚠️ فرصت نهایی را از دست ندهید!
امروز، آخرین روزِ #جشنواره_تخفیف_ویژه_چاپ_کتاب در انتشارات ماست.
اگر شما هم مثل این اساتید عزیز ، دغدغه ثبت ماندگار آثار و افکارتان را دارید، اکنون بهترین زمان برای اقدام است.
✅ #تخفیف_ویژه برای تمامی خدمات ( ویراستاری، طراحی جلد، صفحهآرایی و چاپ )
✅ مشاوره تخصصی #رایگان
⏳ فقط تا پایان امشب فرصت دارید.
برای بهرهمندی از تخفیف جشنواره و دریافت مشاوره،
کافیه شماره موبایلت رو به آی دی زیر بفرستی 👇
📫@shavaladpubadmin
📱09200757039
==========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
Ô LakeSouvenirs.mp3
زمان:
حجم:
6.7M
#به_وقت_موسیقی 🎼
گاهی برای شروع نوشتن، فقط به یک ملودی نیاز داریم که سکوتِ کاغذ را بشکند…
اجازه دهید موسیقی، واژهها را برایتان پیدا کند. 🎧
========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_29_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 2 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
آقام که پا به حیاط گذاشت باز هم سوالم بدون جواب ماند. خسته و کوفته بود. آمد لبه ایوان روی اولین پله نشست. کمرش درد میکرد. چهرهاش خسته و خاکی بود. برایش چایی ریختم. یکی هم برای خودم ریختم. مادرم سروقت گونیهای خریدش رفته بود. دو سه تا کارتن خالی از گوشهی حیاط آوردیم. هوووووو.... مادرم چقدر خرید کرده بود!
بشقاب، کاسه، دیگ، قابلمه، قاشق، چنگال، پارچ آب، دو دست فنجان و کلی خرت و پرتهایی را که برای تشکیل یک زندگی ساده و ابتدایی لازم بود. همهی وسایل را توی کارتنها گذاشتیم و کارتنها که آماده شد یک طرفش را من و طرف دیگرش را تاجگل گرفت و به اتاق قالیخانه بردیم و همه را روی سر هم گذاشتیم. ننه جان چادر نماز کهنهای را روی کارتنها انداخت تا روی آنها را بپوشاند. سپس لبه چادر را زیر اولین کارتن فرو کرد. خیلی خوب شد. ننه دو سه تا گونی خالی را برداشت و گفت: این گونیها توی باغ به درد میخورد و هر سه تا را مچاله کرد و گوشه حیاط انداخت.
با نگرانی گفتم: ننه جان، چقدر پولشان شده؟
- عمه شهربانو جاهایی از بازار سراغ داشت که قیمتشان خیلی خوب وارزان بود. رفتیم آنجا. گفتم وسایلت آماده باشد. آمدیم خواستن عروسشان را زودتر ببرند، باید وسایلت آماده باشه یا نه؟
خجالت کشیدم. البته من که از خدایم بود زودتر سر و کله آقا ناصر پیدا شود و بیاید به قول ننه عروسش را ببرد. کمی امیدوارتر شدم. هنوز صدای ننه توی گوشم بود. شاید خواستند عروسشان را ببرند. پس آقا ناصر پشیمان نشده. الکی فکرهای بیهوده را به مغزم راه دادم. پس میآیند. خبرهای خوبی در راه است. الهی شکر، پشیمانی هم در کار نیست. خوب الحمدلله، دلم قرص شد. کاشکی شماره تلفن خانه یا محل کارش را داشتم و میرفتم بقالی مششیرزاد زنگ میزدم.
محل کار؟ راستی شغل آقا ناصر چه بود؟ عمه شهربانو که گفت کارمند است. کارمند دیگه چه جور شغلی است؟ یعنی چه کار میکند؟ ولی اسمش قشنگ است. خیلی هم باکلاس است. اصلا ولش کن. مهم خودش است. خداکند زودتر سری به ما بزند.
نفس راحتی کشیدم... به آسمان چشم دوختم. انگار ستارهها درخشان تر بودند. وای خدای من نا خواسته عاشقش شده بودم... خدایا، اکنون آقا ناصر کجاست؟ آیا او هم ستارهها را میبیند و به من فکر میکند؟
-------------------------------
فصل (4)
دو روز بعد، حوالی ساعت پنج عصر صدای اتومبیلی که جلوی در خانه پارک شد دلم را به لرزه درآورد. در حال بافت قالی بودم، اما همه هوش و حواسم به اطراف بود. انگار دلم از جا کنده شد. تاجگل در کنارم آهسته و آرام بافت میزد، موقع بافت هم حوصلهی زیادی به خرج میداد. امروز کبری هم به ما پیوسته بود. میخواستیم قالی را سریعتر تمام کنیم. الهام و رقیه دور و برمان میپلکیدند و گاهی دعوا میکردند و گاهی با هم دوستانه حرف میزدند. الهام دختر بزرگ کبری که چهار سالش تمام شده بود، آمد کنار شانهی مادرش ایستاد و به نقش و نگار و مهارت دستان مادرش خیره شد. ننه و آقام باغ بودند و قصد داشتند از دو سه تا درخت سیب پاییزی، میوه برداشت کنند. صدای اتومبیل که صدای قژوقژش نشان میداد که یک ژیان قدیمی است قطع شده بود. چند لحظه بعد در خانه تق و تق صدا کرد. کبری بلافاصله از جا بلند شد و به حیاط رفت. من هم بافت را قطع کردم و به گوش ایستادم. همهمان میدانستیم کیست، مخصوصاً من که انتظار رسیدن و دیدنش چند روزی حسابی کلافهام کرده بود.
- خوش آمدید... به به... بفرمایید
- سلامت باشید. ای وای، زحمت کشیدید.
وای خدای من، حدسم درست بود. خودش بود آقا ناصر. لرزش محسوسی سرتاسر بدنم را فراگرفته بود. حس میکردم تپش قلبم بالاتر رفته. تاج گل رفته و توی ایوان ایستاده بود. دست از کار کشیدم. تاج گل برگشت و گفت: رعنا
سرم را تکان دادم و گفتم: میدانم.
تاجگل با تعجب گفت: میدانی؟ تو از کجا میدانی کیه؟
آرام از پشت دار برخاستم و به سمت تاجگل رفتم. سرم را به گوشش نزدیک کردم و گفتم: مگر آقا ناصر نیست.
- چرا... خودش هست.
صدای تعارفات ضعیفتر شد. کبری جانم مهمان را به اتاق مهمان دعوت کرده و خود برگشته بود و مهمان بیچاره تک و تنها منتظر نشسته بود. کبری به ما نزدیک شد و گفت: رعنا جان، خبر خوب، آقا ناصر آمدهاند.
- میدانم کبری جان، میدانم. ای بابا، خودم میدانم.
اصلاً چرا کبری این طور هول افتاده، دستپاچه شده.
- تاج گل بیا برو دنبال ننه جان. بگو مهمان آمده.
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub🍎
🎉 دومین دوره جایزه ادبی شاولد به پایان مرحله دریافت آثار رسید!
با افتخار اعلام میکنیم که در این دوره، ۲۷۲ اثر از سوی نویسندگان عزیز به دبیرخانه جشنواره ارسال شد؛ همراهی ارزشمندی که نشان داد شور نوشتن همچنان زنده و پرقدرت جریان دارد. ✨
📊 نگاهی کوتاه به آمار این دوره:
✍️ ۴۰٪ آثار در بخش واقعگرایانه ثبت شدهاند
🌍 فارس پیشتاز ارسال آثار بوده و تهران، مازندران و اصفهان در رتبههای بعدی قرار دارند
📈 میانگین سنی شرکتکنندگان: ۴۴ سال
🖋 میانگین تجربه نویسندگی: ۵ سال
👩 ۷۳٪ بانوان
👨 ۲۷٪ آقایان
اکنون تمام آثار برای داوری ارسال شدهاند و بهزودی:
📚 تعداد آثار برگزیده برای چاپ
🏆 سه نفر اول جشنواره
و همچنین زمان و جزئیات مراسم اختتامیه
از طریق کانال رسمی شاولد اعلام خواهد شد.
از همراهی همه نویسندگان عزیز صمیمانه سپاسگزاریم؛
منتظر خبرهای هیجانانگیز بعدی باشید... 🌟
-----------------
📌 برای ادامهی گزارشها و شنیدن روایتهای تازه، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub