eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
893 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
286 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 2 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= آقام که پا به حیاط گذاشت باز هم سوالم بدون جواب ماند. خسته و کوفته بود. آمد لبه ایوان روی اولین پله نشست. کمرش درد می‌کرد. چهره‌اش خسته و خاکی بود. برایش چایی ریختم. یکی هم برای خودم ریختم. مادرم سروقت گونی‌های خریدش رفته بود. دو سه تا کارتن خالی از گوشه‌ی حیاط آوردیم. هوووووو.... مادرم چقدر خرید کرده بود! بشقاب، کاسه، دیگ، قابلمه، قاشق، چنگال، پارچ آب، دو دست فنجان و کلی خرت و پرت‌هایی را که برای تشکیل یک زندگی ساده و ابتدایی لازم بود. همه‌ی وسایل را توی کارتن‌ها گذاشتیم و کارتن‌ها که آماده شد یک طرفش را من و طرف دیگرش را تاج‌گل گرفت و به اتاق قالی‌خانه بردیم و همه را روی سر هم گذاشتیم. ننه جان چادر نماز کهنه‌ای را روی کارتن‌ها انداخت تا روی آن‌ها را بپوشاند. سپس لبه چادر را زیر اولین کارتن فرو کرد. خیلی خوب شد. ننه دو سه تا گونی خالی را برداشت و گفت: این گونی‌ها توی باغ به درد می‌خورد و هر سه تا را مچاله کرد و گوشه حیاط انداخت. با نگرانی گفتم: ننه جان، چقدر پولشان شده؟ - عمه شهربانو جاهایی از بازار سراغ داشت که قیمتشان خیلی خوب وارزان بود. رفتیم آن‌جا. گفتم وسایلت آماده باشد. آمدیم خواستن عروسشان را زودتر ببرند، باید وسایلت آماده باشه یا نه؟ خجالت کشیدم. البته من که از خدایم بود زودتر سر و کله آقا ناصر پیدا شود و بیاید به قول ننه عروسش را ببرد. کمی امیدوارتر شدم. هنوز صدای ننه توی گوشم بود. شاید خواستند عروسشان را ببرند. پس آقا ناصر پشیمان نشده. الکی فکرهای بیهوده را به مغزم راه دادم. پس می‌آیند. خبرهای خوبی در راه است. الهی شکر، پشیمانی هم در کار نیست. خوب الحمدلله، دلم قرص شد. کاشکی شماره تلفن خانه یا محل کارش را داشتم و می‌رفتم بقالی مش‌شیرزاد زنگ می‌زدم. محل کار؟ راستی شغل آقا ناصر چه بود؟ عمه شهربانو که گفت کارمند است. کارمند دیگه چه جور شغلی است؟ یعنی چه کار می‌کند؟ ولی اسمش قشنگ است. خیلی هم باکلاس است. اصلا ولش کن. مهم خودش است. خداکند زودتر سری به ما بزند. نفس راحتی کشیدم... به آسمان چشم دوختم. انگار ستاره‌ها درخشان تر بودند. وای خدای من نا خواسته عاشقش شده بودم... خدایا، اکنون آقا ناصر کجاست؟ آیا او هم ستاره‌ها را می‌بیند و به من فکر می‌کند؟ ------------------------------- فصل (4) دو روز بعد، حوالی ساعت پنج عصر صدای اتومبیلی که جلوی در خانه پارک شد دلم را به لرزه درآورد. در حال بافت قالی بودم، اما همه هوش و حواسم به اطراف بود. انگار دلم از جا کنده شد. تاج‌گل در کنارم آهسته و آرام بافت می‌زد، موقع بافت هم حوصله‌ی زیادی به خرج می‌داد. امروز کبری هم به ما پیوسته بود. می‌خواستیم قالی را سریع‌تر تمام کنیم. الهام و رقیه دور و برمان می‌پلکیدند و گاهی دعوا می‌کردند و گاهی با هم دوستانه حرف می‌زدند. الهام دختر بزرگ کبری که چهار سالش تمام شده بود‌، آمد کنار شانه‌ی مادرش ایستاد و به نقش و نگار و مهارت دستان مادرش خیره شد. ننه و آقام باغ بودند و قصد داشتند از دو سه تا درخت سیب پاییزی، میوه برداشت کنند. صدای اتومبیل که صدای قژوقژش نشان می‌داد که یک ژیان قدیمی است قطع شده بود. چند لحظه بعد در خانه تق و تق صدا کرد. کبری بلافاصله از جا بلند شد و به حیاط رفت. من هم بافت را قطع کردم و به گوش ایستادم. همه‌مان می‌دانستیم کیست، مخصوصاً من که انتظار رسیدن و دیدنش چند روزی حسابی کلافه‌ام کرده بود. - خوش آمدید... به به... بفرمایید - سلامت باشید. ای وای، زحمت کشیدید. وای خدای من، حدسم درست بود. خودش بود آقا ناصر. لرزش محسوسی سرتاسر بدنم را فراگرفته بود. حس می‌کردم تپش قلبم بالاتر رفته. تاج گل رفته و توی ایوان ایستاده بود. دست از کار کشیدم. تاج گل برگشت و گفت: رعنا سرم را تکان دادم و گفتم: می‌دانم. تاج‌گل با تعجب گفت: می‌دانی؟ تو از کجا می‌دانی کیه؟ آرام از پشت دار برخاستم و به سمت تاج‌گل رفتم. سرم را به گوشش نزدیک کردم و گفتم: مگر آقا ناصر نیست. - چرا... خودش هست. صدای تعارفات ضعیف‌تر شد. کبری جانم‌ مهمان را به اتاق مهمان دعوت کرده ‌و خود برگشته بود و مهمان بیچاره تک و تنها منتظر نشسته بود. کبری به ما نزدیک شد و گفت: رعنا جان، خبر خوب، آقا ناصر آمده‌اند. - می‌دانم کبری جان، می‌دانم. ای بابا، خودم می‌دانم. اصلاً چرا کبری این طور هول افتاده، دستپاچه شده. - تاج گل بیا برو دنبال ننه جان. بگو مهمان آمده. ============================= 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎉 دومین دوره جایزه ادبی شاولد به پایان مرحله دریافت آثار رسید! با افتخار اعلام می‌کنیم که در این دوره، ۲۷۲ اثر از سوی نویسندگان عزیز به دبیرخانه جشنواره ارسال شد؛ همراهی ارزشمندی که نشان داد شور نوشتن همچنان زنده و پرقدرت جریان دارد. ✨ 📊 نگاهی کوتاه به آمار این دوره: ✍️ ۴۰٪ آثار در بخش واقع‌گرایانه ثبت شده‌اند 🌍 فارس پیشتاز ارسال آثار بوده و تهران، مازندران و اصفهان در رتبه‌های بعدی قرار دارند 📈 میانگین سنی شرکت‌کنندگان: ۴۴ سال 🖋 میانگین تجربه نویسندگی: ۵ سال 👩 ۷۳٪ بانوان 👨 ۲۷٪ آقایان اکنون تمام آثار برای داوری ارسال شده‌اند و به‌زودی: 📚 تعداد آثار برگزیده برای چاپ 🏆 سه نفر اول جشنواره و همچنین زمان و جزئیات مراسم اختتامیه از طریق کانال رسمی شاولد اعلام خواهد شد. از همراهی همه نویسندگان عزیز صمیمانه سپاسگزاریم؛ منتظر خبرهای هیجان‌انگیز بعدی باشید... 🌟 ----------------- 📌 برای ادامه‌ی گزارش‌ها و شنیدن روایت‌های تازه، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌸 جشنواره بهاره نشر شاولد: شکوفایی قلم شما! 🌸 آیا می‌خواهید نامتان بر پیشانی کتاب خودتان بدرخشد؟ «انتشارات شاولد» در جشنواره بهاره، رویای نویسندگی شما را با شرایط ویژه به واقعیت تبدیل می‌کند! 🗓 زمان: ۱ خرداد تا ۱ تیرماه --- ### 🎁 پکیج‌های جشنواره (تخفیف ویژه) ۱. پکیج فوق‌اقتصادی (داستان): ۴,۹۹۰,۰۰۰ تومان * ۵۰ صفحه | ۳ نسخه | قطع رقعی ۲. پکیج اقتصادی (۱۰ نسخه): * داستان: ۷,۹۹۰,۰۰۰ تومان * شعر: ۸,۹۹۰,۰۰۰ تومان * کودک: ۸,۹۹۰,۰۰۰ تومان ۳. پکیج حرفه‌ای (۳۰ نسخه): * داستان: ۱۰,۹۹۰,۰۰۰ تومان * شعر: ۱۱,۹۹۰,۰۰۰ تومان * کودک: ۱۱,۹۹۰,۰۰۰ تومان ۴. پکیج وی‌آی‌پی (VIP - ۷۵ نسخه): * داستان: ۲۱,۹۹۰,۰۰۰ تومان | شعر: ۲۲,۹۹۰,۰۰۰ تومان | کودک: ۲۲,۹۹۰,۰۰۰ تومان * 🎁 خدمات ویژه: تیزر ۱ دقیقه‌ای، پادکست صوتی و QR Code اختصاصی. --- ✨ چرا نشر شاولد؟ ویراستاری تخصصی + صفحه‌آرایی حرفه‌ای + کیفیت ماندگار. —————————————————- ⌛️ فرصت محدود است! همین حالا برای مشاوره و رزرو اقدام کنید: 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ————————————————— 📍 کانال باشگاه نویسندگان: ایتا: https://eitaa.com/shavaladpub *انتشارات شاولد؛ جایی که داستان شما متولد می‌شود.* ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
🌸 جشنواره بهاره نشر شاولد: شکوفایی قلم شما! 🌸 آیا می‌خواهید نامتان بر پیشانی کتاب خودتان بدرخشد؟ «ا
. بهار☘️ بار و بندیلش رو بست و رفت، اما ما دلش نیومد شما رو جا بذاره! ✋🌸 دایرکت پیام دادید و از تمدید جشنواره پرسیدید که تصمیم گرفتیم فقط و فقط به خاطر شما، جشنواره رو برای همین امروز تمدید کنیم. 😊 ⚠️ یه راز درِ گوشی 👂 : تو ماه جدید قطعا افزایش قیمت داریم ! پس تا قیمت‌ها هنوز *بهاری و مهربونن* ، لبخند بزنید و از این فرصت استفاده کنید. 🎁 📞 09200757039 📫@shavaladpubadmin صفر تا صد تمامی کارها رو برات انجام میدیم ========================== 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد :https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
✍🌿 سپاس از لطف شما. وظیفه ماست که شرایط شما بزرگواران رو درک کنیم تا هیچ استعدادی به‌خاطر دغدغه‌های مالی نادیده گرفته نشه. خوشحالیم که در کنار دختر هنرمندتون هستیم. ========================== 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
اگه همین الان به چاپ کتاب یا ثبت اثرات فکر می‌کنی ولی هنوز یه نگرانی داری، وقتشه حلش کنی… لطفا همین الان نگرانیتو برای ما بفرست:👇🏻 📫 @shavaladpubadmin 📚 ما درانتشارات شاولد کاری می‌کنیم مسیر چاپ و ثبت کتابت ساده، سریع و بدون دردسر انجام بشه. •
جلسه هماهنگی با آقای جهت در زمینه فوتبال پایه ⚽️ 👈🏻 مؤسس مجموعه ملی فراگیر استثنایی مدارس استان فارس 👉🏻 ========================== 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
بعضی روزها حالِ خوب، همین‌قدر ساده است: یک فنجان چای، چند گلدان تشنه، و دلِ آرامی که هنوز زیبایی‌های کوچک را می‌بیند. 🌱☕ صبح بخیر ========================== 🖌️ *باشگاه نویسندگان شاولد* : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
. در معرکه از سنگ دلان، حُر بتراشد؛ این ویژگیِ چشمِ است 🖤🏴 .
یعنی دلدادگی علمدار، یعنی وفاداری تا پای جان، حتی بدون امان‌نامه. ‌ ========================== 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub