امروز تولد دیگریست
هرگز ناامید نباش
حتی اگر ته چاه هم که باشی
باز یک تکه از آسمان سهم توست... 🌱☀️
#انگیزه
========================
🖌 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
نیستم اهل ریاضی هندسه ولی بدان
از بین اشکال ریاضی عاشق شش گوشه ام :))🫀
#عاشورا
========================
🖌 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
🔹 #قلم_شاولد🖋️ | *قاتلِ نویسندگی*: کلیگویی!
بسیاری از نویسندگان و شاعران فکر میکنند استفاده از کلمات بزرگ و کلی، متن را ادبی میکند؛ اما رازِ ماندگاری در «*جزییات*» است.
*نکته امروز: «دقیق باش، کلیگویی نکن!»*
❌ نگو: «در باغ گلهای زیبایی بود.» (خیلی کلی و خستهکننده).
✅ بگو: «عطرِ یاسهای وحشی، تمامِ ایوانِ آجری را پر کرده بود.»
❌ نگو: «او خیلی فقیر بود.»
✅ بگو: «وصلهی زانوی شلوارش، رنگِ متفاوتی داشت و انگشتِ شستش از جلوی کفشِ کهنهاش بیرون زده بود.»
💡 چرا این نکته برای شاعران و نویسندگان مهم است؟
ذهن انسان «گل» را نمیبیند، اما «یاسِ کبود» را تصور میکند. جزییات باعث میشود مخاطب به جای شنیدنِ اثر شما، آن را «تجربه» کند. به جای کلماتِ کلی (درخت، پرنده، ماشین)، اسم دقیق آنها را بیاورید.
🔥 تمرین امروز:
یک وسیلهی قدیمی مثل تصویر بالا خانهتان را بدون آنکه بگویید «قدیمی» یا «کهنه» است، با ذکر دو جزییِ خاص، قدمت آن را به ما نشان دهید.👇
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
[ایتا](https://eitaa.com/shavaladpub) | [بله](https://ble.ir/shavaladpub)
🍃
برایت چای خواهم ریخت؛
برایم زنـدگی دم کن...
سلام و آرزوی حال خوب
سهم قلب مهربون خانواده شاولدی ها♥️
========================
🖌 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
#نکته_امروز | #صائب_تبریزی 🍃
پندی از دلِ شعر، به زبانِ امروز… ✨
🌱 میوهی پُخته مَحال است نَیفتَد بر خاک هر که دِل بَسته بر این دارِ فنا، نیمرس است
💡 پــــــند:
آدمِ پخته، ناپایداریِ دنیا را میفهمد و دلش را اسیرِ رفتنیها نمیکند.
وابسته نشدن، بیاحساسی نیست؛
یعنی میانِ داشتن و دلبستن، فرق بگذاریم.
بهنظر شما چطور میشود در این دنیا زندگی کرد، دوست داشت و دل داد،
اما اسیرِ ناپایداریها نشد؟
درقسمت #دیدگاه پیامرسان بله برامون بنویسید 👇
==========================
🖌 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
•
کسانی که امروز به #کتاب📘 روی میآورند؛
در آینده دیگران به آنها روی خواهند آورد ...
==========================
🖌 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
📘 #کتاب_صوتی🎙
⬅️ کتاب صوتی پله پله تا اوج اثر زیگ زیگلار
اگر به دنبال کتابی هستید که هم انگیزه ببخشد و هم راهکارهای عملی برای پیشرفت در زندگی ارائه دهد، این کتاب صوتی انتخابی ارزشمند است.
نسخه صوتی این کتاب جذابتر است، چون لحن و انرژی محتوا اثر بیشتری میگذارد....😊
01-steps-to-the-top-podcast.mp3
زمان:
حجم:
20.4M
🔹کتاب صوتی پله پله تا اوج اثر زیگ زیگلار
#کتاب_صوتی
#پله_پله_تا_اوج
#زیگ_زیگلار
✅ قسمت اول
=========================
🖌 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت50
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 6 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
طبق توصیهٔ لیلا، گوشی را روی حالت سکوت گذاشته بودم. پتو را روی سرم کشیده و زل زده بودم به صفحهٔ گوشی.
به کسری پیام داده بودم که هر خبری شد، زنگ نزند و با پیام مرا مطلع کند. کسری فقط یک «باشه» در جوابم نوشته بود و بعدش دیگر هیچ خبری از او نشده بود. ساعت روی موبایل خبر از گذشتن چندین ساعت میداد اما برای من انگار زمان متوقف شده بود. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید اما جرأت نداشتم به کسری پیام بدهم. میترسیدم کسری برایم حامل همان خبری باشد که تا سر حد مرگ از آن میترسیدم. زیر پتو هوا کم بود و نفسم به شماره افتاده بود اما هیچ میلی برای نفس کشیدن در هوای تازه نداشتم. با خودم قرار گذاشته بودم اگر به خاطر تلفن من اتفاق بدی برای محمد بیفتد، همانجا از بینفسی بمیرم.
نمیدانم چقدر به تاریکی زل زدم که عاقبت در آن غرق شدم و خواب چشمهایم را ربود. برخلاف کابوسی که در بیداری کشیده بودم، خوابی سپید و رویایی دیدم. من بودم و محمد و کسری و دشتی پر از لالههای سپید. موهایم مثل شب عروسی بلند بود؛ آنقدر بلند که روی دشت راه گرفته بود. کسری مدام خم میشد، لاله میچید و روی موهایم میکاشت. محمد هم از ته دل و واقعی میخندید؛ مثل همان وقتهایی که وحید وارد زندگیمان نشده بود.
غرق در شیرینی رویایم بودم که قلبم لرزید و زلزله افتاد وسط دشت رویاهایم. رویا تکهتکه شد و مثل قاصدکی اسیر باد، هر تکهاش به سویی پرواز کرد.
نه محمد برایم ماند، نه کسری و نه حتی یک شاخه لالهٔ سپید.
باز من ماندم و سیاهی و گوشی کوچکی که داشت روی قلبم میلرزید. چشمهایم را باز کردم اما چیزی جز تاریکی عایدم نشد. وقتی موبایل دوباره لرزید، نور کمجانش هم خیمهٔ زیر پتو را روشن کرد، هم ذهن خوابآلود مرا.
کابوس هنوز هم در بیداری منتظرم بود. موبایل را در مشت گرفتم و با دیدن یک پاکت بازنشده روی صفحه، قلبم فرو ریخت. کسری بالاخره پیام داده بود. قلبم چنان در سینه میکوبید که حس میکردم کل بند از صدایش بیدار خواهند شد.
با انگشتان لرزان پیام را باز کردم. کسری کوتاه و مختصر نوشته بود:
«نگران نباش! برادر کلهخرت پیش منه.»
با همین چند کلمه، قلبم سبک شد و خیالم راحت که بلایی که از آن میترسیدم بر سرم نازل نشده، اما نگرانی هنوز بیخ گلویم را چسبیده بود.
به ساعت دریافت پیام دقت کردم. همین چند دقیقه پیش ارسال شده بود. فوراً دست به کار شدم و به کسری پیام دادم:
- «ازت ممنونم که نذاشتی با وحید درگیر بشه.»
بلافاصله جواب پیامم رسید. نوشته بود:
- «من گفتم محمد پیش منه، نگفتم که با اون بیهمهچیز درگیر نشده.»
پیامش برایم مفهوم نبود. ای کاش میتوانستم تماس بگیرم اما حیف که نمیشد. به ناچار پیام دادم:
- «حالش خوبه؟»
پرسید:
- «حال کی؟»
داشت گریهام میگرفت. نوشتم:
- «کسری، تو رو خدا واضح و صریح بهم بگو محمد حالش چطوره؟»
پیام بعدی کسری کمی طول کشید و من در آن چند ثانیه هزار بار مردم و زنده شدم. کسری پیام داده بود:
- «جات خالی! هرچند دو به یک نامردی بود اما دوتایی با محمد حسابی از خجالت شوهرت دراومدیم.»
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
https://eitaa.com/shavaladpub