6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#یک_برگ_شعر☘️
.کاش زندگی روفو میشد...
.ساده و صاف اتو میشد....
.لحظه ها میشکافتند و بازهم دوخت .....
#مریم_شیرزاد
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
#کمی_مطالعه📖
اگر عظمت فرد دیگری را تحسین میکنید،آنچه میبینید عظمت خودتان است،اگر این ویژگی را نداشتید توجه شما به آن جلب نمیشد. هر چیزی که شما را به شوق می آورد، جنبه ای از وجود شماست. هیچ چیز وجود ندارد که به فکرتان برسد و نباشید. هر آنچه در دیگران قضاوت یا محکوم کنیم،در نهایت بخش ناخواسته یا طرد شده خودمان است. ما نقطه ضعف های خود را به دیگران نسبت میدهیم و مطالبی را به دیگران میگوییم که در واقع باید به خودمان بگوییم. اگر طالب عشق بیشتری هستید به خود عشق بورزید،اگر خواهان پذیرفته شدن هستید خود را بپذیرید.
📚 نیمه تاریک وجود ـــ دبی فورد
#کتاب #انگیزشی
==========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
🔹 #ماندگارانِ_قلم | ✒️
#جلال_آل_احمد
🇮🇷 نویسنده ، و متفکر ایرانی (۱۳۰۲–۱۳۴۸)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📚 از برجستهترین #نویسندگان معاصر ایران و خالق آثاری اثرگذار چون «مدیر مدرسه»، «نون والقلم» و «غربزدگی»؛ نویسندهای که نثر صریح، جسور و اجتماعیاش تأثیری ماندگار بر ادبیات و اندیشهٔ معاصر ایران گذاشت.
📖 ✦ تکهای از #کتاب «مدیر مدرسه»:
✨ «آدم وقتی تنها شد، تازه میفهمد که چهقدر محتاج حرف زدن است؛ محتاج آنکه یکی باشد تا بشود با او درد دل کرد، یا دستکم سکوت را با او قسمت کرد.»
==========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_30_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 7 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
تاجگل به سرعت روسریاش را پوشید و چادر نمازش را دورش گرفت و به سمت باغمان رفت. من واقعاً نمیدانستم چه کار کنم. سختم بود تنهایی به اتاق بروم و کنار آقا ناصر بشینم. مانده بودم چه کار کنم. کبری هم دو دل بود، با استیصال گفت:
- کاش علیاصغر این جا بود! اصلا رعنا جان، تو چای دم کن، من هم استکانها را آماده میکنم بعد با هم میرویم تو اتاق. بچهها را هم میبریم... انگار که لولو خوره آمده بود.
تا چای آماده شود، ننه جان سراسیمه با تاجگل آمدند توی حیاط. چرا همه دستپاچه بودند، مگر چه کسی آمده بود. بنده خدا! آدمی از جنس خودمان، مثل خودمان، شبیه خودمان از جایی آمده، مثل همهی مهمانها، مثل علیاصغر، مثل علیمراد... آمده و توی اتاق مهمان نشسته است. برایش چای میبریم، میوه میبریم، مثل همهی مهمانها.
کبری سینی چای را آماده کرد و با مادرم به اتاق رفتند. مقداری سیب و انگور و هلو شستم و توی میوهخوری گذاشتم دو تا بشقاب و دو تا کارد هم کنارش قرار دادم و منتظر نشستم. این دفعه تاجگل آمد و اینها را هم برد. هنوز تاجگل نرفته بود که دوباره کبری مثل جنی که مویش را آتش زده باشند به ایوان آمد و به تندی گفت: چادرت را بپوش، روسریات، روسریات را درست کن، مثل شلختهها شدهای. بیا، بیا بریم توی اتاق که آقا ناصر احوالت را میگیرد. سپس موذیانه لبخندی زد و گفت: معلوم است خیلی دلش برایت تنگ شده.
چادر و روسریام را مرتب کردم و شانه به شانه کبری وارد اتاق شدم، تا به اتاق برسم حس کردم قلبم آمد توی دهنم.
- سلام...
آقا ناصر تمام قد از جا بلند شد جلوی من. از خجالت سرم را پایین انداختم.
- حالت چطوره رعنا خانم؟
رعنا خانم! شنیدن نامم از دهان آقا ناصر سراسر وجودم را لبریز از لذت کرد. خیلی شیرین و دلچسب بود و خیلی به دلم نشست. ننه با خوشزبانی گفت: خدا مرا بکشد آقا ناصر، بفرمایید بنشینید. خجالتمان میدهید. رعنا جان، بنشین. بیا، بیا کنار آقا ناصر، بیا کنار شوهرت.
شوهرت! از شنیدن کلمهی شوهر حس کردم مسؤولیت سنگینی را به دوشم گذاشتند.
آقا ناصر نشست. سینی چای و ظرف میوه هنوز دست نخورده بود. چقدر آقا بود! چقدر با معرفت! یک جعبه شیرینی و یک دسته گل آورده بود. مادرم روبهرویش نشست من هم کنارش نشستم.
ننه جان به گلها و شیرینی اشاره کرد و گفت: آقا ناصر زحمت کشیدین؟ چرا ما را شرمنده کردین؟
- قابل شما و رعنا خانم نداره.
موقع تلفظ رعنا خانم، به آرامی سرش را به سمت من گرداند و نگاهم کرد. جلوی ننه جان آب شدم. از یادآوری افکار گذشتهام سخت پشیمان بودم. چقدر زود قضاوت کرده بودم. شکر خدا که پشیمان نشده است. شاید گرفتار بوده. اصلا صبر میکنم. شاید خودش زبان باز کند و دلیل غیبتش را بگوید. درست هم اینجا ننه جان به دادم رسید. استکان چای را از توی سینی برداشت و به دست آقا ناصر داد و گفت: خودتان که نمیخورید، بفرمایید از دست من بگیرید. خانهی خودتونه. قابل شما نداره.
وای که ننهام چقدر تعارف بلد بود و من بلد نبودم.
ننه جان ادامه داد: قابل دانستید. کاش مادر و حاج آقا رو هم آورده بودین... جاشون سبزه. و با گلهگی گفت: کمپیدا شده بودید. دلمان شورتان را میزد و در حالی که خندهی ملیحی میکرد گفت:
- گفتیم شاید پشیمان شدهاید و دیگر رعنا جان را نمیخواهید.
ننه جان بعد از گفتن این حرف قاه قاه خندید و کبری و آقا ناصر را هم به خنده واداشت. اما من فقط لبخند زدم آن هم از حرص و ناراحتی. دلم نمیخواست ننهام مرا در برابر آقا ناصر کوچک میکرد. مگر روی دستشان ماندهام؟ مگر عیب و ایرادی دارم؟ پشیمان شود که بشود.
آقا ناصر چایی را از دست مادرم گرفت و گفت: دست شما درد نکنه. حاج خانوم، راستش حال آقام خوب نبود. از سالها قبل که ناراحتی قلبی داشتن و یک بار هم قلبشونو عمل کردن، تازگیها مشکل ریه هم پیدا کردن. عمه جانم تهران زندگی میکنه. گفت برای داداش وقت دکتر گرفتهام یک سر بیاوریدش اینجا. البته خودمان میدانیم بهترین دکترها شیراز طبابت میکنند. همین جا زیر نظر دکتر هست. ملیحه هم گفت: حالا عمه زحمت کشیدن، اشکالی نداره. سری هم به دکترهای تهران میزنیم. هم دل عمه را نشکستهایم هم آقام را دکتر بردهایم. ببینیم دکتر تهرانی چه نظری داره؟
ننه که با دقت به حرفهای آقا ناصر گوش میداد،گفت: آخی بنده خدا! مریضیشون خیلی سخته؟
- مریضیه دیگه.
همهمان ناراحت شدیم. ولی چون نمیدانستیم چه نوع بیمایای هست دیگر سوال نکردیم. فقط ننه و کبری با هم گفتند: خدا شفاشون بده.
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub🍎
📚 تعرفه جدید چاپ کتاب – انتشارات شاولد
اگر تصمیم دارید کتاب خود را منتشر کنید، حالا میتوانید با پکیجهای جدید و شفاف انتشارات شاولد این کار را انجام دهید. ما سه سطح خدمات طراحی کردهایم تا متناسب با نیاز و بودجه شما باشد.
✨ پکیج اقتصادی
مناسب برای شروع و اولین تجربه چاپ کتاب
• داستان – ۷۰ صفحه (قطع رقعی): ۸,۱۹۰,۰۰۰ تومان
• شعر – ۷۰ صفحه (قطع رقعی): ۹,۱۹۰,۰۰۰ تومان
• کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۹,۱۹۰,۰۰۰ تومان
📦 همراه با ۱۰ نسخه کتاب
✨ پکیج حرفهای
مناسب برای چاپ جدیتر و تیراژ بیشتر
• داستان – ۱۰۰ صفحه (قطع رقعی): ۱۱,۲۹۰,۰۰۰ تومان
• شعر – ۱۰۰ صفحه (قطع رقعی): ۱۲,۲۹۰,۰۰۰ تومان
• کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۱۲,۲۹۰,۰۰۰ تومان
📦 همراه با ۳۰ نسخه کتاب
✨ پکیج VIP
ویژه نویسندگانی که میخواهند کتابشان حرفهای معرفی شود
• داستان – ۱۵۰ صفحه (قطع رقعی): ۲۲,۳۹۰,۰۰۰ تومان
• شعر – ۱۵۰ صفحه (قطع رقعی): ۲۳,۳۹۰,۰۰۰ تومان
• کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۲۳,۳۹۰,۰۰۰ تومان
📦 همراه با ۷۵ نسخه کتاب
🎁 خدمات ویژه پکیج VIP
• ساخت تیزر ویدیویی ۱ دقیقهای
• تولید پادکست صوتی معرفی کتاب
• QR Code اختصاصی برای معرفی اثر
📩 برای دریافت مشاوره و ثبت سفارش چاپ کتاب با ما در ارتباط باشید.
آیدی ادمین در ایتا:
@Shavaladpubadmin
شماره تماس:
📞 09200757039
مشاهده نمونه کارها در سایت:
🌐 www.shavaladpub.ir
=========================
🖌 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
📸#قابِ_شاولد | پیوند علم و قلم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در شاولد، باور داریم که برای خلق آثار ماندگار، باید میزبانِ #اندیشههای بزرگ بود. امروز افتخار داشتیم در انتشارات شاولد، میزبان چهرهای باشیم که نام #ایران را در عرصههای جهانی پرآوازه کرده است.
🔹 جناب مهندس #محسن_زارعی (سمت راست):
#مخترع برجسته #شیرازی، عضو فدراسیون جهانی مخترعین سوئیس و دارنده مقامهای ارزشمند در مسابقات بینالمللی اختراعات از کشورهای آمریکا، سوئیس، انگلستان و...؛ کسی که نوآوری و پشتکارش الهامبخش است. 🏆🥇
🔹 جناب آقای #دکتر_فرهادی (سمت چپ):
مدیر توانمند، پرتلاش و خوشفکرِ انتشارات و باشگاه نویسندگان #شاولد، که با نگاهِ حرفهای و حمایت همهجانبه، بستر را برای ظهورِ استعدادهای درخشان و خلق کتابهای ارزشمند فراهم آوردهاند. ✍️✨
این دیدار ارزشمند، نقطه عطفی برای شروع همکاریهای جدید و نگارش آثار علمی و ادبی فاخر بود. 🤝
❌برای دیدن تصاویر سایر اساتید و نویسندگان بزرگی که به جمع شاولدیها پیوستهاند و قرارداد همکاری بستهاند، روی هشتگ #قاب_شاولد سرچ کنید
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت51
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 8 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
با خواندن پیام کسری، نسیم خنکی از قلبم عبور کرد و دلم خنک شد. لبهایم به بالا انحنا گرفتند و بالاخره پس از ساعتها ترس و دلهره، لبخند زدم.
سعی کردم خودم را گول بزنم و به خود بقبولانم که این لبخند تنها برای خوب بودن حال محمد است اما واقعیت این بود که من از کتک خوردن وحید جگرم حال آمده بود.
باورش برایم سخت بود اما من از تصور مشتی که پای چشم وحید نشسته، خوشحال شده بودم و از دردی که احتمالاً کشیده بود، راضی.
من؛ منی که حاضر بودم خار به چشم خودم فرو برود ولی به پای وحید نه، بدجنسانه صحنهٔ کتک خوردن او را در ذهنم مجسم میکردم و غرق لذت میشدم.
این مشت و لگدها حتی نمیتوانست ذرهای از زخمهایی را که وحید بر قلب و روح و احساس من نشانده بود جبران کند.
عمر این احساس سرخوشیام بسیار کوتاه بود و با ورق زدن دفتر دردهایم، شادی به سرعت از دلم کوچ کرد و غصه جایش را گرفت.
نگاهم به پاکتهای بازنشدهٔ روی گوشی افتاد. کسری باز هم پیام داده بود اما دیگر انگیزهای برای خواندن پیامها نداشتم. بیآنکه بازشان کنم، برای کسری نوشتم:
- «آخرش هم نگفتی حکمم تأیید شده یا نه؟»
زل زدم به گوشی تا پیامش برسد. جواب را آنقدر طول داد که صفحه خاموش شد و دوباره تاریکی بر دلم سایه انداخت. دیگر داشتم از جواب دادنش ناامید میشدم که نوشت:
- «هنوز رأی دادگاه تجدید نظر مونده.»
مثل یک تکهٔ فسیل، خاموش و بیحرکت به پیام زل زدم. نمیدانم چقدر؟ یک دقیقه، یک ساعت و شاید هم قرنها به پیام نگاه کردم و هزاران بار خواندمش.
این جمله را اگر برای هر کس میخواندی، امید را از لابهلای تکتک کلمات بیرون میکشید و دلخوش و امیدوار به انتظار دادگاه تجدید نظر مینشست، اما برای من دقیقاً برعکس بود.
من کسری را میشناختم و خوب میدانستم برخلاف متن پیامش، در دل کوچکترین امیدی به دادگاه تجدید نظر ندارد.
دوباره لبخند روی لبهایم رویید. حس دوندهای را داشتم که خسته و عرقریزان به آخر خط رسیده است؛ آخر خطی که هیچ نشانی از برد درش نبود.
من باخته بودم. همه چیزم را. عمر و زندگی و از همه بدتر، عشقم را. دیگر باید دست از تقلا برمیداشتم و کمکم از زندگی خداحافظی میکردم اما آن وسط، از همه بیشتر دلم به حال کسری میسوخت. من گند زده بودم به رزومهٔ پر و پیمانش و اولین شکست را توی کارنامهٔ وکالتش ثبت کرده بودم.
برایش نوشتم:
- «ای کاش هرگز وکالت منو قبول نمیکردی!»
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
https://eitaa.com/shavaladpub
#یک_برگ_شعر☘️
زندگی شستنِ یک بشقاب است… 🍽️
زندگی یافتنِ سکهٔ دهشاهی در جویِ خیابان است. 🪙
زندگی مجذورِ آینه است،
زندگی گل به توانِ ابدیت. 🌸
زندگی ضربِ زمین در ضربانِ دلِ ماست،
زندگی هندسهٔ ساده و یکسانِ نفسهاست… 🌿
#سهراب_سپهری
#شعر_فارسی
.=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub