🍎 #پارت_30_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 7 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
تاجگل به سرعت روسریاش را پوشید و چادر نمازش را دورش گرفت و به سمت باغمان رفت. من واقعاً نمیدانستم چه کار کنم. سختم بود تنهایی به اتاق بروم و کنار آقا ناصر بشینم. مانده بودم چه کار کنم. کبری هم دو دل بود، با استیصال گفت:
- کاش علیاصغر این جا بود! اصلا رعنا جان، تو چای دم کن، من هم استکانها را آماده میکنم بعد با هم میرویم تو اتاق. بچهها را هم میبریم... انگار که لولو خوره آمده بود.
تا چای آماده شود، ننه جان سراسیمه با تاجگل آمدند توی حیاط. چرا همه دستپاچه بودند، مگر چه کسی آمده بود. بنده خدا! آدمی از جنس خودمان، مثل خودمان، شبیه خودمان از جایی آمده، مثل همهی مهمانها، مثل علیاصغر، مثل علیمراد... آمده و توی اتاق مهمان نشسته است. برایش چای میبریم، میوه میبریم، مثل همهی مهمانها.
کبری سینی چای را آماده کرد و با مادرم به اتاق رفتند. مقداری سیب و انگور و هلو شستم و توی میوهخوری گذاشتم دو تا بشقاب و دو تا کارد هم کنارش قرار دادم و منتظر نشستم. این دفعه تاجگل آمد و اینها را هم برد. هنوز تاجگل نرفته بود که دوباره کبری مثل جنی که مویش را آتش زده باشند به ایوان آمد و به تندی گفت: چادرت را بپوش، روسریات، روسریات را درست کن، مثل شلختهها شدهای. بیا، بیا بریم توی اتاق که آقا ناصر احوالت را میگیرد. سپس موذیانه لبخندی زد و گفت: معلوم است خیلی دلش برایت تنگ شده.
چادر و روسریام را مرتب کردم و شانه به شانه کبری وارد اتاق شدم، تا به اتاق برسم حس کردم قلبم آمد توی دهنم.
- سلام...
آقا ناصر تمام قد از جا بلند شد جلوی من. از خجالت سرم را پایین انداختم.
- حالت چطوره رعنا خانم؟
رعنا خانم! شنیدن نامم از دهان آقا ناصر سراسر وجودم را لبریز از لذت کرد. خیلی شیرین و دلچسب بود و خیلی به دلم نشست. ننه با خوشزبانی گفت: خدا مرا بکشد آقا ناصر، بفرمایید بنشینید. خجالتمان میدهید. رعنا جان، بنشین. بیا، بیا کنار آقا ناصر، بیا کنار شوهرت.
شوهرت! از شنیدن کلمهی شوهر حس کردم مسؤولیت سنگینی را به دوشم گذاشتند.
آقا ناصر نشست. سینی چای و ظرف میوه هنوز دست نخورده بود. چقدر آقا بود! چقدر با معرفت! یک جعبه شیرینی و یک دسته گل آورده بود. مادرم روبهرویش نشست من هم کنارش نشستم.
ننه جان به گلها و شیرینی اشاره کرد و گفت: آقا ناصر زحمت کشیدین؟ چرا ما را شرمنده کردین؟
- قابل شما و رعنا خانم نداره.
موقع تلفظ رعنا خانم، به آرامی سرش را به سمت من گرداند و نگاهم کرد. جلوی ننه جان آب شدم. از یادآوری افکار گذشتهام سخت پشیمان بودم. چقدر زود قضاوت کرده بودم. شکر خدا که پشیمان نشده است. شاید گرفتار بوده. اصلا صبر میکنم. شاید خودش زبان باز کند و دلیل غیبتش را بگوید. درست هم اینجا ننه جان به دادم رسید. استکان چای را از توی سینی برداشت و به دست آقا ناصر داد و گفت: خودتان که نمیخورید، بفرمایید از دست من بگیرید. خانهی خودتونه. قابل شما نداره.
وای که ننهام چقدر تعارف بلد بود و من بلد نبودم.
ننه جان ادامه داد: قابل دانستید. کاش مادر و حاج آقا رو هم آورده بودین... جاشون سبزه. و با گلهگی گفت: کمپیدا شده بودید. دلمان شورتان را میزد و در حالی که خندهی ملیحی میکرد گفت:
- گفتیم شاید پشیمان شدهاید و دیگر رعنا جان را نمیخواهید.
ننه جان بعد از گفتن این حرف قاه قاه خندید و کبری و آقا ناصر را هم به خنده واداشت. اما من فقط لبخند زدم آن هم از حرص و ناراحتی. دلم نمیخواست ننهام مرا در برابر آقا ناصر کوچک میکرد. مگر روی دستشان ماندهام؟ مگر عیب و ایرادی دارم؟ پشیمان شود که بشود.
آقا ناصر چایی را از دست مادرم گرفت و گفت: دست شما درد نکنه. حاج خانوم، راستش حال آقام خوب نبود. از سالها قبل که ناراحتی قلبی داشتن و یک بار هم قلبشونو عمل کردن، تازگیها مشکل ریه هم پیدا کردن. عمه جانم تهران زندگی میکنه. گفت برای داداش وقت دکتر گرفتهام یک سر بیاوریدش اینجا. البته خودمان میدانیم بهترین دکترها شیراز طبابت میکنند. همین جا زیر نظر دکتر هست. ملیحه هم گفت: حالا عمه زحمت کشیدن، اشکالی نداره. سری هم به دکترهای تهران میزنیم. هم دل عمه را نشکستهایم هم آقام را دکتر بردهایم. ببینیم دکتر تهرانی چه نظری داره؟
ننه که با دقت به حرفهای آقا ناصر گوش میداد،گفت: آخی بنده خدا! مریضیشون خیلی سخته؟
- مریضیه دیگه.
همهمان ناراحت شدیم. ولی چون نمیدانستیم چه نوع بیمایای هست دیگر سوال نکردیم. فقط ننه و کبری با هم گفتند: خدا شفاشون بده.
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub🍎
📚 تعرفه جدید چاپ کتاب – انتشارات شاولد
اگر تصمیم دارید کتاب خود را منتشر کنید، حالا میتوانید با پکیجهای جدید و شفاف انتشارات شاولد این کار را انجام دهید. ما سه سطح خدمات طراحی کردهایم تا متناسب با نیاز و بودجه شما باشد.
✨ پکیج اقتصادی
مناسب برای شروع و اولین تجربه چاپ کتاب
• داستان – ۷۰ صفحه (قطع رقعی): ۸,۱۹۰,۰۰۰ تومان
• شعر – ۷۰ صفحه (قطع رقعی): ۹,۱۹۰,۰۰۰ تومان
• کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۹,۱۹۰,۰۰۰ تومان
📦 همراه با ۱۰ نسخه کتاب
✨ پکیج حرفهای
مناسب برای چاپ جدیتر و تیراژ بیشتر
• داستان – ۱۰۰ صفحه (قطع رقعی): ۱۱,۲۹۰,۰۰۰ تومان
• شعر – ۱۰۰ صفحه (قطع رقعی): ۱۲,۲۹۰,۰۰۰ تومان
• کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۱۲,۲۹۰,۰۰۰ تومان
📦 همراه با ۳۰ نسخه کتاب
✨ پکیج VIP
ویژه نویسندگانی که میخواهند کتابشان حرفهای معرفی شود
• داستان – ۱۵۰ صفحه (قطع رقعی): ۲۲,۳۹۰,۰۰۰ تومان
• شعر – ۱۵۰ صفحه (قطع رقعی): ۲۳,۳۹۰,۰۰۰ تومان
• کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۲۳,۳۹۰,۰۰۰ تومان
📦 همراه با ۷۵ نسخه کتاب
🎁 خدمات ویژه پکیج VIP
• ساخت تیزر ویدیویی ۱ دقیقهای
• تولید پادکست صوتی معرفی کتاب
• QR Code اختصاصی برای معرفی اثر
📩 برای دریافت مشاوره و ثبت سفارش چاپ کتاب با ما در ارتباط باشید.
آیدی ادمین در ایتا:
@Shavaladpubadmin
شماره تماس:
📞 09200757039
مشاهده نمونه کارها در سایت:
🌐 www.shavaladpub.ir
=========================
🖌 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
📸#قابِ_شاولد | پیوند علم و قلم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در شاولد، باور داریم که برای خلق آثار ماندگار، باید میزبانِ #اندیشههای بزرگ بود. امروز افتخار داشتیم در انتشارات شاولد، میزبان چهرهای باشیم که نام #ایران را در عرصههای جهانی پرآوازه کرده است.
🔹 جناب مهندس #محسن_زارعی (سمت راست):
#مخترع برجسته #شیرازی، عضو فدراسیون جهانی مخترعین سوئیس و دارنده مقامهای ارزشمند در مسابقات بینالمللی اختراعات از کشورهای آمریکا، سوئیس، انگلستان و...؛ کسی که نوآوری و پشتکارش الهامبخش است. 🏆🥇
🔹 جناب آقای #دکتر_فرهادی (سمت چپ):
مدیر توانمند، پرتلاش و خوشفکرِ انتشارات و باشگاه نویسندگان #شاولد، که با نگاهِ حرفهای و حمایت همهجانبه، بستر را برای ظهورِ استعدادهای درخشان و خلق کتابهای ارزشمند فراهم آوردهاند. ✍️✨
این دیدار ارزشمند، نقطه عطفی برای شروع همکاریهای جدید و نگارش آثار علمی و ادبی فاخر بود. 🤝
❌برای دیدن تصاویر سایر اساتید و نویسندگان بزرگی که به جمع شاولدیها پیوستهاند و قرارداد همکاری بستهاند، روی هشتگ #قاب_شاولد سرچ کنید
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت51
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 8 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
با خواندن پیام کسری، نسیم خنکی از قلبم عبور کرد و دلم خنک شد. لبهایم به بالا انحنا گرفتند و بالاخره پس از ساعتها ترس و دلهره، لبخند زدم.
سعی کردم خودم را گول بزنم و به خود بقبولانم که این لبخند تنها برای خوب بودن حال محمد است اما واقعیت این بود که من از کتک خوردن وحید جگرم حال آمده بود.
باورش برایم سخت بود اما من از تصور مشتی که پای چشم وحید نشسته، خوشحال شده بودم و از دردی که احتمالاً کشیده بود، راضی.
من؛ منی که حاضر بودم خار به چشم خودم فرو برود ولی به پای وحید نه، بدجنسانه صحنهٔ کتک خوردن او را در ذهنم مجسم میکردم و غرق لذت میشدم.
این مشت و لگدها حتی نمیتوانست ذرهای از زخمهایی را که وحید بر قلب و روح و احساس من نشانده بود جبران کند.
عمر این احساس سرخوشیام بسیار کوتاه بود و با ورق زدن دفتر دردهایم، شادی به سرعت از دلم کوچ کرد و غصه جایش را گرفت.
نگاهم به پاکتهای بازنشدهٔ روی گوشی افتاد. کسری باز هم پیام داده بود اما دیگر انگیزهای برای خواندن پیامها نداشتم. بیآنکه بازشان کنم، برای کسری نوشتم:
- «آخرش هم نگفتی حکمم تأیید شده یا نه؟»
زل زدم به گوشی تا پیامش برسد. جواب را آنقدر طول داد که صفحه خاموش شد و دوباره تاریکی بر دلم سایه انداخت. دیگر داشتم از جواب دادنش ناامید میشدم که نوشت:
- «هنوز رأی دادگاه تجدید نظر مونده.»
مثل یک تکهٔ فسیل، خاموش و بیحرکت به پیام زل زدم. نمیدانم چقدر؟ یک دقیقه، یک ساعت و شاید هم قرنها به پیام نگاه کردم و هزاران بار خواندمش.
این جمله را اگر برای هر کس میخواندی، امید را از لابهلای تکتک کلمات بیرون میکشید و دلخوش و امیدوار به انتظار دادگاه تجدید نظر مینشست، اما برای من دقیقاً برعکس بود.
من کسری را میشناختم و خوب میدانستم برخلاف متن پیامش، در دل کوچکترین امیدی به دادگاه تجدید نظر ندارد.
دوباره لبخند روی لبهایم رویید. حس دوندهای را داشتم که خسته و عرقریزان به آخر خط رسیده است؛ آخر خطی که هیچ نشانی از برد درش نبود.
من باخته بودم. همه چیزم را. عمر و زندگی و از همه بدتر، عشقم را. دیگر باید دست از تقلا برمیداشتم و کمکم از زندگی خداحافظی میکردم اما آن وسط، از همه بیشتر دلم به حال کسری میسوخت. من گند زده بودم به رزومهٔ پر و پیمانش و اولین شکست را توی کارنامهٔ وکالتش ثبت کرده بودم.
برایش نوشتم:
- «ای کاش هرگز وکالت منو قبول نمیکردی!»
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
https://eitaa.com/shavaladpub
#یک_برگ_شعر☘️
زندگی شستنِ یک بشقاب است… 🍽️
زندگی یافتنِ سکهٔ دهشاهی در جویِ خیابان است. 🪙
زندگی مجذورِ آینه است،
زندگی گل به توانِ ابدیت. 🌸
زندگی ضربِ زمین در ضربانِ دلِ ماست،
زندگی هندسهٔ ساده و یکسانِ نفسهاست… 🌿
#سهراب_سپهری
#شعر_فارسی
.=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
📸 #قابِ_شاولد | امروز در کنار فرهیختگان ادب و رسانه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز در انتشارات و باشگاه نویسندگان شاولد افتخار میزبانی از جناب آقای محمدجواد بییار (بهروز) (سمت چپ) رقم خورد؛
دبیر جلسهی فرهیختگان ادب پارسی – شیراز، شاعر، نویسنده و محققی که بیش از ۱۵۰۰ پند، اندرز و مثل شیرازی و ایرانی را گردآوری و ثبت کرده است. ✍️📚
از فعالیتها و آثار ارزشمند ایشان:
📖 #کتاب «پیاله چیشات» و «کتاب شرط بلاغ»
📺 برنامه ساز در سیمای مرکز فارس و تهیه کننده برنامه معروف #بازتاب
🎙️ برنامهسازی از جبهههای #جنگ در ۸ سال دفاع مقدس
در این دیدار #فرهنگی، حضور در کنار #دکتر_فرهادی، مدیرعامل مردمی، پرتلاش و دغدغهمند انتشارات شاولد، قاب زیبایی از پیوند فرهنگ، رسانه و قلم را رقم زد. ✨
پیام ارزشمند ایشان در این نشست:
«بیایید هر ماه یک کتاب هدیه بدهیم تا سهمی در زدودن فقر فرهنگی داشته باشیم و شاید یک کتابخوان به جامعه اضافه شود.» 📚🤝
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_31_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 9 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
ولی من چیزی نگفتم. آقا ناصر کمی جابهجا شد و گفت: وقت مناسبی برای رفتن به تهران نبود مجبور شدم مرخصی بگیرم.
من که هنوز هم نفهمیدم شغل آقا ناصر چیست؟ عمه جان میگفت که کارمند اداره است اما نمیدانم چگونه؟
- از مادرتان چه خبر؟ آقا جانتان حالا خوب هستن؟
- الهی شکر، خوبند.
- ولی مامان و ملیحه هم درگیر ایشون بودن.
مادر و کبری با چهرهای نگران گوش میکردند و نچ نچ مینمودند. آقا ناصر گفت: در مورد رعنا خانم هم من، چرا پشیمان شوم! از عمه جان معلوم است که رعنا خانم و خانوادهاش چگونه هستند. ننه گفت: سلامت باشید آقا ناصر. خدا کنه کنار هم همیشه خوشبخت باشید.
یادم به جعبهی ادکلن افتاد که توی قالیخانه کنار دستم گذاشته بودم و چقدر برایم با ارزش و مقدس بود. کاش به علیاصغر بگویم خودش بدهد. از تلفظ کلمه ادکلن از زبان علیاصغر خندهام گرفته بود. ...اوت کلاند... اگر خودم بروم قوطی را بیاورم به آقا ناصر بدهم فکر کنم زشت باشد. پا شوم بروم هلک و هلک ادکلن را بیاورم و جلوی چشم ننه جان و کبری جان بدهم آقا ناصر؟ کاش تنها شویم. این جوری بهتر است. فکر کنم ننه جان و کبری و بچههایش حالا حالاها خیال رفتن ندارند. اصلا ولش کن. آقا ناصر ادکلن میخواد چه کار؟ حتما خودش چند تا ادکلن داره. چند باری که دیدمش بوی خوبی میداد. این شهریها بعضیهاشان خیلی مرتب هستند و عطر میزنند و خودشان را خوشبو میکنند.
ماشاءا... به این ننه جان! تند و تند چای تعارف میکرد و میوه توی بشقاب آقا ناصر میگذاشت و یکریز حرف میزد: بخور آقا ناصر، مال باغ خودمان است. آمیرزا بیاید، یک صندوق براتون مییاره. خیلی آبدار و خوشمزه است. این باغ در حقیقت مال خودمان نبود. قسطی خریدیمش. ماه تا ماه قسطش را میدهیم از فروش میوههایش. الهی شکر، پربرکت است. پرثمر است. بیشتر گردو و بادام دارد. اما میرزا خودش هم تعدادی نهال سیب و هلو و انگور کاشت. شکر خدا خوب هم ثمر داد. میرزا خیلی دلش میخواست علی اصغر، برادر بزرگ رعنا جان را میگویم، خیلی دلش میخواست علی اصغر توی باغ کار کند. ولی علی اصغر دل به کار باغ نداد. رفت شد راننده بیابان.
- بفرما چایتان سرد شد. کبری جان، بیا چای آقا ناصر را عوض کن، تا کبری بجنبد با آن هیکلش آقا ناصر تعارف کرد: نه خوبه سرد میخورم. زحمت نکشید کبری خانم.
خواهرم از خدا خواسته نشست و دل سپرد به حرفهای ننه جان که تند تند از زندگیمان میگفت: خلاصه آقا ناصر، دو تا دخترم شوهر کردهاند. الحمدلله وضعشان بد نیست. راضی هستند.
راضی؟ ماتم برد. از چه راضی هستند؟ خدای من، کبری از مجید راضی است؟ خودش همیشه میگوید: مجید در قید و بند زندگی نیست. مدام شغل عوض میکند. هنوز نفهمیدهایم چه کاره است؟ گاهی روی ماشین کار میکند، گاهی سر زمین اجارهای میرود. گاهی گوجهچینی و خیارچینی روی زمینهای مردم میکند. ماندهام دو سه سال دیگر که الهام رفت مدرسه و از او شغل پدرش را پرسیدند، بگوید بابام چه کاره است؟ چه کار میکند؟
حالا کبری صدایش در نمیآید، مسألهای است جدا از رضایتش نیست، از سازگاریاش است. به خاطر بچههاش حرفی نمیزند. همین که دم دقیقه خانهی مادرش میآید و میرود برایش کافی است. مجید هم لقمه نانی برایش میآرود و دهانش را میبندد. خدیجه هم که واویلا... صد هزار رحمت به زندگی کبری. زبانم لال خدیجه بمیرد بهتر از این زندگی جهنمی است. زنی که اجازه ندارد حتی در عروسی و عقد خواهرش حضور پیدا کند و شادی کند. این هم شد زندگی! حالا ننهام نشسته میگوید راضی هستند؟ ننه جان که انگار تخم مرغ به چانهاش بسته باشند افتاده بود روی دور حرف زدن:
- امسال حجت و محمود به مدرسه رفتهاند. محمود کلاس سوم است. حجت هم کلاس اول. معلمشان خانم بهروزی از شیراز میآید. اینجا هم اتاق گرفته، خیلی خانم مهربانیست. رفتم برایشان از شیراز دفتر و خودکار و مداد خریدم. اما محمود درسش بهتر است.
داشتم حرص میخوردم. نمیدانم این حرفهای الکی چه نفعی داشت که ننه جان یک ریز به هم میبافت. فکر کنم حوصلهی آقا ناصر هم سر رفته بود. آمدم بگویم ننه بس کن. زبانم را گاز گرفتم. نمیخواستم جلوی آقا ناصر بگویم: ننه...
آخر اینها شهری هستند و مادرشان را مامان یا مادر صدا میزدند. به مادر مادر یا مادرپدرشان میگویند: ننه. البته آن هم ننه جون. نه ننه. آقام که پا تو اتاق گذاشت ننه جان هم از حرف زدن افتاد.
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub🍎