eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
893 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
286 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
📸 | امروز در کنار فرهیختگان ادب و رسانه ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امروز در انتشارات و باشگاه نویسندگان شاولد افتخار میزبانی از جناب آقای محمدجواد بی‌یار (بهروز) (سمت چپ) رقم خورد؛ دبیر جلسه‌ی فرهیختگان ادب پارسی – شیراز، شاعر، نویسنده و محققی که بیش از ۱۵۰۰ پند، اندرز و مثل شیرازی و ایرانی را گردآوری و ثبت کرده است. ✍️📚 از فعالیت‌ها و آثار ارزشمند ایشان: 📖 «پیاله چیشات» و «کتاب شرط بلاغ» 📺 برنامه ساز در سیمای مرکز فارس و تهیه کننده برنامه معروف 🎙️ برنامه‌سازی از جبهه‌های در ۸ سال دفاع مقدس در این دیدار ، حضور در کنار ، مدیرعامل مردمی، پرتلاش و دغدغه‌مند انتشارات شاولد، قاب زیبایی از پیوند فرهنگ، رسانه و قلم را رقم زد. ✨ پیام ارزشمند ایشان در این نشست: «بیایید هر ماه یک کتاب هدیه بدهیم تا سهمی در زدودن فقر فرهنگی داشته باشیم و شاید یک کتاب‌خوان به جامعه اضافه شود.» 📚🤝 ========================= 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 9 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= ولی من چیزی نگفتم. آقا ناصر کمی جابه‌جا شد و گفت‌: وقت مناسبی برای رفتن به تهران نبود مجبور شدم مرخصی بگیرم. من که هنوز هم نفهمیدم‌ شغل آقا ناصر چیست؟ عمه جان می‌گفت که کارمند اداره است اما نمی‌دانم چگونه؟ - از مادرتان چه خبر؟ آقا جانتان حالا خوب هستن؟ - الهی شکر، خوبند. - ولی مامان و ملیحه هم درگیر ایشون بودن. مادر و کبری با چهره‌ای نگران گوش می‌کردند و نچ نچ می‌نمودند. آقا ناصر گفت: در مورد رعنا خانم هم من‌، چرا پشیمان شوم! از عمه جان معلوم است که رعنا خانم و خانواده‌اش چگونه هستند. ننه گفت: سلامت باشید آقا ناصر. خدا کنه کنار هم همیشه خوشبخت باشید. یادم به جعبه‌ی ادکلن افتاد که توی قالی‌خانه کنار دستم گذاشته بودم و چقدر برایم با ارزش و مقدس بود. کاش به علی‌اصغر بگویم خودش بدهد. از تلفظ کلمه ادکلن از زبان علی‌اصغر خنده‌ام گرفته بود. ...اوت کلاند... اگر خودم بروم قوطی را بیاورم به آقا ناصر بدهم فکر کنم زشت باشد. پا شوم بروم هلک و هلک ادکلن را بیاورم و جلوی چشم ننه جان و کبری جان بدهم آقا ناصر؟ کاش تنها شویم. این جوری بهتر است. فکر کنم ننه جان و کبری و بچه‌هایش حالا حالاها خیال رفتن ندارند. اصلا ولش کن. آقا ناصر ادکلن می‌خواد چه کار؟ حتما خودش چند تا ادکلن داره. چند باری که دیدمش بوی خوبی می‌داد. این شهری‌ها بعضی‌هاشان خیلی مرتب هستند و عطر می‌زنند و خودشان را خوشبو می‌کنند. ماشاء‌ا... به این ننه جان! تند و تند چای تعارف می‌کرد و میوه توی بشقاب آقا ناصر می‌گذاشت و یکریز حرف می‌زد: بخور آقا ناصر، مال باغ خودمان است. آمیرزا بیاید، یک صندوق براتون می‌یاره. خیلی آبدار و خوشمزه است. این باغ در حقیقت مال خودمان نبود. قسطی خریدیمش. ماه تا ماه قسطش را می‌دهیم از فروش میوه‌هایش. الهی شکر، پر‌برکت است. پرثمر است. بیش‌تر گردو و بادام دارد. اما میرزا خودش هم تعدادی نهال سیب و هلو و انگور کاشت. شکر خدا خوب هم ثمر داد. میرزا خیلی دلش می‌خواست علی اصغر، برادر بزرگ رعنا جان را می‌گویم، خیلی دلش می‌خواست علی اصغر توی باغ کار کند. ولی علی اصغر دل به کار باغ نداد. رفت شد راننده بیابان. - بفرما چای‌تان سرد شد. کبری جان، بیا چای آقا ناصر را عوض کن، تا کبری بجنبد با آن هیکلش آقا ناصر تعارف کرد: نه خوبه سرد می‌خورم. زحمت نکشید کبری خانم. خواهرم از خدا خواسته نشست و دل سپرد به حرف‌های ننه جان که تند تند از زندگی‌مان می‌گفت: خلاصه آقا ناصر، دو تا دخترم شوهر کرده‌اند. الحمدلله وضعشان بد نیست. راضی هستند. راضی؟ ماتم برد. از چه راضی هستند؟ خدای من، کبری از مجید راضی است؟ خودش همیشه می‌گوید: مجید در قید و بند زندگی نیست. مدام شغل عوض می‌کند. هنوز نفهمیده‌ایم چه کاره است؟ گاهی روی ماشین کار می‌کند، گاهی سر زمین اجاره‌ای می‌رود. گاهی گوجه‌چینی و خیار‌چینی روی زمین‌های مردم می‌کند. مانده‌ام دو سه سال دیگر که الهام رفت مدرسه و از او شغل پدرش را پرسیدند، بگوید بابام چه کاره است؟ چه کار می‌کند؟ حالا کبری صدایش در نمی‌آید، مسأله‌ای است جدا از رضایتش نیست، از سازگاری‌اش است. به خاطر بچه‌هاش حرفی نمی‌زند. همین که دم دقیقه خانه‌ی مادرش می‌آید و می‌رود برایش کافی است. مجید هم لقمه نانی برایش می‌آرود و دهانش را می‌بندد. خدیجه هم که واویلا... صد هزار رحمت به زندگی کبری. زبانم لال خدیجه بمیرد بهتر از این زندگی جهنمی است. زنی که اجازه ندارد حتی در عروسی و عقد خواهرش حضور پیدا کند و شادی کند. این هم شد زندگی! حالا ننه‌ام نشسته می‌گوید راضی هستند؟ ننه جان که انگار تخم مرغ به چانه‌اش بسته باشند افتاده بود روی دور حرف زدن: - امسال حجت و محمود به مدرسه رفته‌اند. محمود کلاس سوم است. حجت هم کلاس اول. معلمشان خانم بهروزی از شیراز می‌آید. این‌جا هم اتاق گرفته، خیلی خانم مهربانیست. رفتم برایشان از شیراز دفتر و خودکار و مداد خریدم. اما محمود درسش بهتر است. داشتم حرص می‌خوردم. نمی‌دانم این حرف‌های الکی چه نفعی داشت که ننه جان یک ریز به هم می‌بافت. فکر کنم حوصله‌ی آقا ناصر هم سر رفته بود. آمدم بگویم ننه بس کن. زبانم را گاز گرفتم. نمی‌خواستم جلوی آقا ناصر بگویم: ننه... آخر این‌ها شهری هستند و مادرشان را مامان یا مادر صدا می‌زدند. به مادر مادر یا مادرپدرشان می‌گویند: ننه. البته آن هم ننه جون. نه ننه. آقام که پا تو اتاق گذاشت ننه جان هم از حرف زدن افتاد. ============================= 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔹 دوره نویسندگی «قلم‌ساز» – انتشارات شاولد تا حالا حس کرده‌اید داستانی در دل‌تان هست که باید نوشته شود؟ وقت آن رسیده از «خواننده» به «نویسنده» تبدیل شوید. ✍️ ثبت‌نام سطح ۱: «قلم‌تراش» آغاز شد در این دوره: ۱۲ جلسه آنلاین آموزش نویسندگی تمرین و نقد تخصصی آثار شما همراهی تا تکمیل یک داستان 🎁 خروجی دوره نوشتن یک داستان کامل چاپ اثر شما در کتاب مشترک انتشارات شاولد دریافت ۵ نسخه از کتاب گواهی پایان دوره و عضویت در باشگاه نویسندگان ⚠️ ظرفیت محدود: ۷ تا ۱۵ نفر 📩 ثبت‌نام و اطلاعات بیشتر: 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ========================== انتشارات شاولد | همراه قلم تو ✍️ https://eitaa.com/shavaladpub
21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 معرفی استاد دوره «قلم‌تراش» | آکادمی قلم‌ساز در این ویدئو با سرکار خانم « سپهری» آشنا می‌شوید؛ استاد و همراه شما در مسیر تبدیل ایده‌ها به یک اثر واقعی و حرفه‌ای. ✨ در این معرفی، بخشی از سوابق، تجربه‌ها، نگاه آموزشی و سبک تدریس ایشان را خواهید دید؛ تا با فضای واقعی کلاس، نوع آموزش، لحن بیان و کیفیت همراهی استاد بیشتر آشنا شوید. ✍🏻 تفاوت اصلی آکادمی قلم‌ساز با بسیاری از دوره‌های نویسندگی چیست؟ ما فقط آموزش تئوری ارائه نمی‌دهیم؛ تمرکز اصلی ما روی «خروجی حرفه‌ای» هنرجوست. یعنی شما در طول دوره: ✅ داستان خودتان را می‌نویسید ✅ اثر شما به‌صورت تخصصی بررسی می‌شود ✅ بازخوانی، تحلیل و نقد آثار تا ۲۰ مرتبه برای هر هنرجو انجام می‌شود ✅ متن شما تا رسیدن به نسخه نهایی و حرفه‌ای همراهی و اصلاح خواهد شد 🏆 خروجی این مسیر: چاپ اثر شما در کتاب مشترک انتشارات شاولد + دریافت نسخه چاپی کتاب با نام خودتان + عضویت در باشگاه نویسندگان شاولد 💰 شهریه دوره: ۹.۹۹۰.۰۰۰ تومان 🔥 با تخفیف ویژه فقط تا ۱۰ خرداد: اقساطی ۶.٩٩٠.٠٠٠ تومان نقد ۵.۹۹۰.۰۰۰ تومان ⚠️ ظرفیت دوره بسیار محدود است و با تکمیل ظرفیت، ثبت‌نام بسته خواهد شد. اگر می‌خواهید نوشتن را جدی شروع کنید و وارد مسیر حرفه‌ای نویسندگی شوید، این فرصت را از دست ندهید. 🌹 ------------------------------ ارتباط با ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 معرفی استاد دوره «قلم‌تراش» | آکادمی قلم‌ساز در این ویدئو با سرکار خانم «فریبا کریمی» آشنا می‌شوید؛ استاد و همراه شما در مسیر تبدیل ایده‌ها به یک اثر واقعی و حرفه‌ای. ✨ در این معرفی، بخشی از سوابق، تجربه‌ها، نگاه آموزشی و سبک تدریس ایشان را خواهید دید؛ تا با فضای واقعی کلاس، نوع آموزش، لحن بیان و کیفیت همراهی استاد بیشتر آشنا شوید. ✍🏻 تفاوت اصلی آکادمی قلم‌ساز با بسیاری از دوره‌های نویسندگی چیست؟ ما فقط آموزش تئوری ارائه نمی‌دهیم؛ تمرکز اصلی ما روی «خروجی حرفه‌ای» هنرجوست. یعنی شما در طول دوره: ✅ داستان خودتان را می‌نویسید ✅ اثر شما به‌صورت تخصصی بررسی می‌شود ✅ بازخوانی، تحلیل و نقد آثار تا ۲۰ مرتبه برای هر هنرجو انجام می‌شود ✅ متن شما تا رسیدن به نسخه نهایی و حرفه‌ای همراهی و اصلاح خواهد شد 🏆 خروجی این مسیر: چاپ اثر شما در کتاب مشترک انتشارات شاولد + دریافت نسخه چاپی کتاب با نام خودتان + عضویت در باشگاه نویسندگان شاولد 💰 شهریه دوره: ۹.۹۹۰.۰۰۰ تومان 🔥 با تخفیف ویژه فقط تا ۱۰ خرداد: اقساطی ۶.٩٩٠.٠٠٠ تومان نقد ۵.۹۹۰.۰۰۰ تومان ⚠️ ظرفیت دوره بسیار محدود است و با تکمیل ظرفیت، ثبت‌نام بسته خواهد شد. اگر می‌خواهید نوشتن را جدی شروع کنید و وارد مسیر حرفه‌ای نویسندگی شوید، این فرصت را از دست ندهید. 🌹 ------------------------------ ارتباط با ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
روایتِ 🔹نویسندگان گرامی و همراهان خانواده‌ی شاولد، سلام😊 می‌خواهیم به کتابت در عطر کاغذ شاولد، فرصتِ دیده شدن بدیم. قلم شما شایسته‌ی دیده شدن است. در طرح «عطرِ کاغذِ شاوَلَد» قصد داریم زیبایی بصری و کلامی آثار شما را به اشتراک بگذاریم. ⬅️ از نویسندگان عزیزی که کتابشان در «انتشارات شاولد» به رسیده، دعوت می‌کنیم در این طرح معرفی کتاب به صورت زیر مشارکت کنند: 1️⃣ ارسال عکس : یک تصویر باکیفیت از کتابتان برای ما بفرستید. (💡 پیشنهاد ما: برای عکاسی، از پس‌زمینه‌های ساده یا کنار فنجان یا قلم یا...و خلوت استفاده کنید تا جلد کتاب شما در مرکز توجه باشد. نور غیرمستقیم، بهترین انتخاب برای ثبت جزئیات کتاب است.) 2️⃣ ارسال متن : ۱ الی ۵ جمله از ناب‌ترین پاراگراف کتاب، یا معرفی اجمالی از اثرتان را ضمیمه کنید. 👈🏻بهترین آثار در صفحه ما منتشر خواهند شد. مشتاقِ دیدن هنرِ شما هستیم. ارسال از طریق: 📫 @Shavaladpubadmin ======================== 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
🔹 🖋️✨ 🖋️ چرا نویسندگی یعنی بازنویسی؟ شاهکارها در اولین جرقه متولد نمی‌شوند، بلکه در مرحله ویرایش صیقل می‌خورند. نکته امروز: «فاصله بگیر، سپس جراحی کن!» ❌ اشتباه: بلافاصله بعد از نوشتن، ویرایش می‌کنید. (هنوز اسیرِ حسِ لحظه هستید). ✅ روش حرفه‌ای: ۱. صبر: متن را چند روز کنار بگذارید تا «سرد» شود. ۲. حذف: هر کلمه‌ای که به پیشبرد داستان کمک نمی‌کند را بی‌رحمانه خط بزنید. 💡 چرا این کار مهم است؟ فاصله گرفتن باعث می‌شود «چشمِ غریبه» پیدا کنید و حذف کردن، به نوشته‌تان «ضرب‌آهنگ» و جان می‌بخشد. نوشتنِ خوب، هنرِ کم کردن است! 🔥 تمرین کوچک:👈 یکی از نوشته‌های قدیمی‌تان را بردارید و سعی کنید فقط با حذفِ کلماتِ اضافه، آن را ۱۰ درصد کوتاه‌تر و بُرنده‌تر کنید! ======================= 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 10 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= گوشی را به لیلا برگردانده بودم و همان‌طور که گفته بود، شمارهٔ کارتش را برای کسری فرستاده بودم تا مبلغی برایش واریز کند و تأکید کرده بودم حتماً بعداً با پدرم حساب کند. نمی‌خواستم حالا که رفتنی شده‌ام، دینی از کسی بر گردنم باشد. نمی‌دانستم کسری چقدر برای لیلا واریز کرده اما انگار آن‌قدر دندان‌گیر بود که رفتار لیلا از این رو به آن رو شده بود و مرتب مثل پروانه دور من می‌چرخید. شاید مگس کلمهٔ بهتری برای توصیف رفتار او بود. لیلا فهمیده بود من لقمهٔ چرب و چیلی برایش هستم و کسانی مثل کسری بیرون از زندان هوایم را دارند. پس برایش مسجّل شده بود که با چسباندن خودش به من، می‌تواند سهمی از این لقمه داشته باشد و کارهایش را پیش ببرد. صبح هر چه دخترها صدا کردند، از تخت جدا نشدم و برای صبحانه نرفتم. بی‌خوابی و استرس شب گذشته بهانه بود. واقعیت این بود که دیگر انگیزه‌ای برای هیچ کاری نداشتم. همه برای صبحانه و برنامه‌های بعدش از بند بیرون رفته بودند و من مانده بودم. نمی‌دانم لیلا چه بهانه‌ای برای نگهبان‌ها جفت و جور کرده بود که بعد از یک بار صدا کردن، دیگر سراغم را نگرفته بودند. هر چه بود، از این بابت ممنونش بودم. بی‌خواب بودم و چشم‌هایم در حسرت خواب می‌سوخت اما نمی‌توانستم بخوابم. تا چشم‌هایم را می‌بستم، عزرائیل را پشت پلک‌هایم می‌دیدم و وحشت‌زده از جا می‌پریدم. می‌دانستم دادگاه تجدید نظر دو سه ماهی طول می‌کشد و تازه بعد از آن هم طی روال اداری، اعدام زمان زیادی می‌برد اما من از همان شب رشتهٔ اتصالم به دنیا را بریده بودم و به انتظار مرگ نشسته بودم. منتظر مرگ بودن، به مراتب راحت‌تر از انتظار نافرجام برای آزادی بود. داشتم زیر پتو خودم را خفه می‌کردم که دستی پتو را از سرم کشید و نور را به چشم‌هایم تحمیل کرد. وقتی به روشنایی عادت کردم، چهرهٔ خندان لیلا را روبه‌رویم دیدم. لیلا با یک سینی پر و پیمان صبحانه بالای سرم ایستاده بود و مصمم بود هر طور شده همهٔ محتویات سینی را به خوردم بدهد. هر چه کردم، حریفش نشدم و لقمه‌های مردانه‌اش به زور در دهانم جا گرفت و راهی معده‌ام شد. از شدت سیری حالت تهوع داشتم. لیلا وقتی خیالش راحت شد که معده‌ام دیگر جای خالی ندارد، سینی را کنار گذاشت. نگاهی به چپ و راست کرد و بعد از پاییدن اطراف، بستهٔ کوچکی انداخت توی بغلم. ناخودآگاه بسته را توی هوا گرفتم و نگاهش کردم. مثل بسته‌های کوچک نمکی بود که تهیهٔ‌غذایی‌ها کنار غذاهایشان می‌گذاشتند اما باید خیلی احمق می‌بودم که فکر کنم آن گرد سفیدرنگ، نمک است. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا