eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
894 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 13 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= «بزن روشن شی!» انگار اتاق و من و لیلا و هر چه را که در آن بود، ریخته بودند توی ماشین لباسشویی و با دور هزار داشتند می‌چرخاندند. صدای لیلا، کش‌دار و نامفهوم، از جایی خیلی دور به گوشم می‌رسید. به گیجی‌ام قاه‌قاه خندید و گفت: «بابا تو که نزده می‌رقصی! چته؟ چرا رفتی تو هپروت؟» مشتی حوالهٔ شانه‌ام کرد و با ته‌ماندهٔ خنده‌اش گفت: «کلک! نکنه خودت این‌کاره‌ای و این پاستوریزه‌بازی‌ها هم فیلمته؟ آره؟» جوابی به او ندادم. همهٔ حواسم به آن بستهٔ فسقلی بود و با وحشت نگاهش می‌کردم. انگار قرار بود هیولایی وحشتناک از توی بسته بپرد بیرون و مرا درسته ببلعد. من همیشه از مواد می‌ترسیدم، اما آن‌قدرها هم که لیلا گمان می‌کرد، پاستوریزه و بی‌اطلاع نبودم. اتفاقاً در دوره‌ای از دانشگاه، از روی کنجکاوی روی انواع مواد مخدر تحقیق کرده بودم و نتایجش را در وب‌سایت دانشکده منتشر کرده بودم، اما هر چقدر بیشتر مواد را شناخته بودم، ترس از آن هم در وجودم بزرگ‌تر و قوی‌تر شده بود. نه پدرم و نه برادرم و نه هیچ‌کدام از مردهای اطراف من اهل دود نبودند. در خانه‌ای که من بزرگ شده بودم، حتی سیگار هم قبیح به شمار می‌آمد. در دوران دبیرستان و دانشگاه از این دست تعارفات زیاد به من شده بود، اما یادم نمی‌آمد هرگز وسوسه شده باشم لبی با مشروبات الکلی تر کنم یا بخواهم سرخوشی کاذب با مواد را تجربه کنم. من همیشه غرق در خوشی‌های واقعی و قابل لمس بودم. کافی بود دستم را دراز کنم تا خوشبختی را بغل بگیرم. هر وقت اراده می‌کردم، اطرافیانم کیلوکیلو محبت به پایم می‌ریختند یا وقتی غصه‌دار بودم، آماده بودند تا آخر دنیا نازم را بکشند. حسرت آه شد و از قلبم بالا آمد و راه نفسم را بست. بعد از بلاهای عجیبی که درست در شب عروسی به سرم آمده بود، گاهی با خودم فکر می‌کردم اسیر نفرین یا جادو و جنبل شده‌ام که خوشبختی یک‌شبه این‌چنین از من روی‌گردان شده. انگار خوشی جن بود و من بسم‌الله که هر چه می‌دویدم، به گرد پایش هم نمی‌رسیدم. لیلا داشت زیر گوشم نحوهٔ استفاده از آن گرد جادویی را توضیح می‌داد. گوش می‌دادم، اما در واقع هیچ چیزی نمی‌شنیدم. لیلا حرفهایش را زد و بلند شد تا مرا با هدیهٔ کوچکم تنها بگذارد. وقتی داشت می‌رفت، عمیق و پرسؤال نگاهش کردم. مستقیم زل زدم به چشم‌هایش. دلم می‌خواست از او بپرسم چند نفر دیگر مثل مرا با همین ترفند و همین دوستی‌های خاله‌خرسه‌وار، به دام اعتیاد کشانده؟ چند بدبخت دیگر مثل مرا از این هم بدبخت‌تر کرده؟ اما نپرسیدم. لیلا نتوانست سنگینی نگاهم را تاب بیاورد و سر به زیر انداخت و گفت: «یه جوری نگاه نکن انگار من زالوام و افتادم به جون شماها و خونتون رو می‌مکم.» پوزخندی به حرفش زدم؛ حرفی که حقیقت از آن چکه می‌کرد. لیلا شاکی شد. به طرفم چرخید و بسته را از دستم قاپید و گفت: «اصلاً تقصیر منه که خواستم این دم رفتنی یه حالی بهت داده باشم.» ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستانی در دل دارید که بی‌تکرارِ قلم، ناگفته می‌ماند؟ آکادمی «» از شما دعوت می‌کند تا در مسیرِ روایتگری قدم بگذارید. دوره کارگاهی «قلم‌تراش» (سطح ۱) فرصتی است برای ۱۲ جلسه هم‌نشینی با کلمات، نقد تخصصی آثار شما و همراهی تا خلق داستانی که شایسته‌ی ماندگاری است. خروجی این همراهی 👈: چاپ اثر شما در کتاب مشترک انتشارات شاولد، دریافت ۵ نسخه کتاب و گواهی پایان دوره. ظرفیت این کارگاهِ تخصصی (۷ تا ۱۵ نفر) با اولویت پذیرش تکمیل خواهد شد. 📞 برای همسفر شدن در این مسیر: 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ========================= 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. . . 🍏 ایـــن نیز بگــــــذرد... ========================= 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
🌿✍️ . برای ما، هیچ چیز ارزشمندتر از رضایت و اعتماد اهل قلم نیست. .خوشحالیم که در این سال‌ها، در کنار اهل و نویسندگان عزیز، سهمی هرچند کوچک در تولد و ماندگاری کتاب‌ها داشته‌ایم. از سرکار کریمی بابت این همراهی ارزشمند و نگاه پُرمهرشان به خانواده شاولد سپاسگزاریم. ========================= *🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
📸 | میزبانی از بانوی فرهیخته ادب و پژوهش امروز در و باشگاه نویسندگان * شاولد افتخار میزبانی از سرکار خانم لیلا احمدیان را داشتیم؛ چهره‌ای ماندگار در عرصه تعلیم و تربیت. *🌿📚 ✅ سوابق تحصیلی و پژوهشی: کارشناس ارشد ادبیات از پژوهشگرتخصصی با تمرکز بر « عنصر رنگ در شاهنامه فردوسی » دانش‌آموخته ممتاز تحت نظارت استاد گران‌سنگ، دکتر کاووس حسنلی ✅ فعالیت‌های ادبی و هنری: شاعر و نویسنده فعال از سن ۱۸ سالگی برگزیده چندین دوره جشنواره‌های ادبی استانی و کشوری مؤلف ۳ اثر در حوزه شعر کودک و ده‌ها مقاله در نشریات معتبر ✅ خدمات آموزشی و فرهنگی : دبیر ادبیات ناحیه ۲ شیراز و مدیر پژوهش‌سرای پروفسور نظامی (فسا) استاد راهنمای دانش‌آموزان در کسب رتبه‌های برتر کشوری در شعر و ادب حضورِ زنانِ فرهیخته، گواهِ روشنی بر جایگاه رفیعِ آنان در تعالی و هنر است. 🌸 حضور این فرهیخته در کنار (مدیرعامل انتشارات شاولد)، تجلی پیوند دانش، هنر و تعهد برای اعتلای فرهنگ ایران‌زمین است.🇮🇷 ========================= 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
👇❌ تبلیغ ❌👇
💌 دعــــــوتــــــید 💌 ✍️ باشگاه نویسندگان شاولد؛ خانه اهل قلم به جمع ما بپیوندید: ✅ آموزش و چالش‌های نویسندگی ✅ جشنواره‌های ✅ معرفی کتاب و برنامه‌های ادبی، کتابخوانی، چالش تمرینِ قلم 📚 خدمات تخصصی چاپ: چاپ کتاب، آلبوم و کاتالوگ با بالاترین کیفیت و مناسب‌ترین قیمت (جز۵ انتشارات برتر جنوب کشور) 📪 مشاوره تخصصی رایگان: @Shavaladpubadmin ============================ 📖 ایتا: eitaa.com/shavaladpub 📖 بله: ble.ir/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
💌 دعــــــوتــــــید 💌 ✍️ باشگاه نویسندگان شاولد؛ خانه اهل قلم به جمع ما بپیوندید: ✅ آموزش #رایگان
👆 لطفا با ارسال این بنر برای نویسندگان ، شاعران و کارآفرینان و علاقه مندان به قلم و ادبیات رسانه ما باشید 🙏🌹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 14 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= آقا ناصر برای شام ماند. کبری هم از خدا خواسته جای خود و دو تا دخترش را انداخت، خانه‌ی پدرش بود دیگه. چه می‌شد کرد مجید هم شب آمد. مثل همیشه ترتمیز و مرتب، خندان و خوشرو، مثل همیشه کمی سر به سر من و تاج گل گذاشت و در حضور آقا ناصر گفت: بالاخره یه بخت برگشته پیدا شد رعنا رو ببره، برات بمیرم آقا ناصر... بعد رو به مادرم کرد و گفت: بی‌بی، عاقبت دعاهات جواب داد و به لطف خدا رعنا رفت. حالایه نذری هم برای تاج‌گل کن رو دستت نمونه و خندید. ننه‌ام که به‌ حرف‌های مجید عادت داشت بلند خندید و گفت‌: الهی شکر مجید جان، دخترای من نیازی به نذر و نیاز ندارن‌. یکیش زن خودته ماشاءالله از خوبی و هنر و خانمی هیچی کم نداره ... مجید کنار آقا ناصر نشست با کف دست پشت شانه‌اش زد و در حالی‌که چشمک می‌زد که قصدش شوخیست گفت: آقا ناصر حواست باشه، خیلی مواظب خودت باش، بد جایی اومدی. آقا ناصر با ناراحتی نگاهی به من و ننه‌ام کرد و گفت: آقامجید، من که خیالم راحته راحته که جای بدی نیامدم. ننه‌ام چای را به دست مجید داد و گفت‌: مجید جان، بیا یه چای بخور. آقا ناصر هنوز به شوخی‌هات عادت نداره. خبر آمدن آقا ناصر به گوش خاله خجسته و خاله نازگل رسیده بود. آن‌ها هم به قصد احوالپرسی و دیدن مهمان جدید به منزلمان آمدند. حس می‌کردند اگر نیایند برای دیدن مهمان‌، خانه‌ی برادر، بی‌ادبی است و زشت می‌دانستند. مطمئنا اگر عمه شهربانو هم می‌توانست صد در صد می‌آمد. اما شنیدم که دختر خواهر علی‌مراد زایمان کرده و او رفته بود منزل خواهر شوهر برای مراقبت و عیادت. آن هم با بچه‌هایش! ننه جانم به سرعت مرغی را سر برید و دیگ پلو را بار گذاشت. رقیه بچه‌ی کوچک کبری با آقا ناصر اخت شده بود. روبه‌رویش نشسته و چشم ازش برنمی‌داشت. آقا ناصر دستش را به سمت دستان کوچک و سفیدش می‌برد و یه هو دستش را می‌گرفت. رقیه دستانش را عقب می‌برد و غش غش می‌خندید. الهام و حجت هم بالای سر رقیه ایستاده بودند و به این صحنه نگاه می‌کردند و می‌خندیدند. کبری به کمک مادرم شتافته بود. تاج‌گل هم هنوز توی اتاق نیامده بود. به آقا ناصر گفتم: تاج گل از خودم کم‌رو‌تر است. دقایقی بعد سفره شام پهن شد. ما روستایی‌ها زود شام می‌خوریم. خاله خجسته و خاله ناز‌گل، که از دقایقی پیش شوهرانشان هم برای عرض ادب آمده بودند از جا برخاستند که بروند و مرتب تعارف می‌کردند. ننه جان سماجت می‌کرد تا برای شام بمانند. آقام بعد از نماز مغرب و عشایش به اتاق آمد و به من چشم غره می‌رفت. وای اصلا یادم رفته بود نماز بخوانم. با اینکه آقا ناصر دوست داشت کنارش بنشینم و با هم رقیه را بخندانیم اما برخاستم و برای خواندن نماز به اتاق دیگر رفتم‌. وقتی به اتاق برگشتم سفره چیده شده بود. ننه جان پلو سفید با یک مرغ سرخ شده و چند کاسه ماست توی سفره گذاشت. سفره‌مان خیلی تجملاتی نبود ولی از محبت و عشق و مهربانی چیزی کم نداشت. شام با سر و صدا و گفت و شنود و تعارفات معمول به پایان رسید. با آمدن یه هویی خدیجه و محمد علی و سه تا دخترش فضای مجلس کاملا عوض شد و از شدت بهت و حیرت انگشت به دهان ماندیم. اصلا قرار نبود خدیجه بیاید. البته نه این‌که خانه‌مان نیاید‌ ها... نه می‌آمد. می‌آمد اما نه به تنهایی‌، کلی قانون و تبصره و نکته همراهش بود. ماهی یک بار آن هم با شوهرش، آن هم پانزدهم هر ماه. ... و هزاران تبصره ریز و درشت دیگر. من تعجب می‌کردم. چرا توی این پنج شش سال خدیجه دیوانه نشده بود. دوباره سلام و تعارف‌ها شروع شد. نه نه، بفرمایید سر سفره بلند نشوید. احترام دارید. ما شام خورده‌ایم، سیریم. - هنوز سر شب است،به این زودی! البته من که نمی‌دانم شام خورده بودند یا نه، اما محمد‌علی که سر سفره نیامد هر چند که برایش جا هم باز کردند. خدیجه طفلی هم از ترس کنار سفره ننشست و محمد‌علی رفت بالای اتاق‌، تکیه به دیوار نشست. خدیجه هم رفت کنارش نشست. اما دخترهایش که فاصله سنی‌شان فکر کنم به دو سال هم نمی‌رسید به اصرار ننه جانم سر سفره شام نشستند. تقریبا هم سن و سال بچه‌های کبری جانم بودند. آقام خیلی دل خوشی از محمد‌علی نداشت. با این حال می‌گفت‌: محمد‌علی هست دیگه! اخلاقش همینه، بگذارید راحت باشه، ولی پسر خوبیست. همین... پدرم عادت نداشت توهین کند. غیبت کند و بد و بیراه به کسی بگوید. سفره که جمع شد رفتم کنار خدیجه نشستم. لیلا و زینب دو تا دختر 3 و 5/1 ساله‌اش روی زانوانش وول می‌خوردند و چادرش را می‌کشیدند‌. شوهره مثل برج زهر مار کنارش نشسته بود و هی چشم غره می‌رفت. ============================= 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub🍎