💌 دعــــــوتــــــید 💌
✍️ باشگاه نویسندگان شاولد؛ خانه اهل قلم
به جمع ما بپیوندید:
✅ آموزش #رایگان و چالشهای نویسندگی
✅ جشنوارههای #تخفیف_چاپ_کتاب
✅ معرفی کتاب و برنامههای ادبی، کتابخوانی، چالش تمرینِ قلم
📚 خدمات تخصصی چاپ:
چاپ کتاب، آلبوم و کاتالوگ با بالاترین کیفیت
و مناسبترین قیمت (جز۵ انتشارات برتر جنوب کشور)
📪 مشاوره تخصصی رایگان: @Shavaladpubadmin
============================
📖 ایتا: eitaa.com/shavaladpub
📖 بله: ble.ir/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
💌 دعــــــوتــــــید 💌 ✍️ باشگاه نویسندگان شاولد؛ خانه اهل قلم به جمع ما بپیوندید: ✅ آموزش #رایگان
👆 لطفا با ارسال این بنر برای نویسندگان ، شاعران و کارآفرینان و علاقه مندان به قلم و ادبیات رسانه ما باشید 🙏🌹
🍎 #پارت_32_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 14 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
آقا ناصر برای شام ماند. کبری هم از خدا خواسته جای خود و دو تا دخترش را انداخت، خانهی پدرش بود دیگه. چه میشد کرد مجید هم شب آمد. مثل همیشه ترتمیز و مرتب، خندان و خوشرو، مثل همیشه کمی سر به سر من و تاج گل گذاشت و در حضور آقا ناصر گفت: بالاخره یه بخت برگشته پیدا شد رعنا رو ببره، برات بمیرم آقا ناصر...
بعد رو به مادرم کرد و گفت: بیبی، عاقبت دعاهات جواب داد و به لطف خدا رعنا رفت. حالایه نذری هم برای تاجگل کن رو دستت نمونه و خندید.
ننهام که به حرفهای مجید عادت داشت بلند خندید و گفت: الهی شکر مجید جان، دخترای من نیازی به نذر و نیاز ندارن. یکیش زن خودته ماشاءالله از خوبی و هنر و خانمی هیچی کم نداره ...
مجید کنار آقا ناصر نشست با کف دست پشت شانهاش زد و در حالیکه چشمک میزد که قصدش شوخیست گفت: آقا ناصر حواست باشه، خیلی مواظب خودت باش، بد جایی اومدی.
آقا ناصر با ناراحتی نگاهی به من و ننهام کرد و گفت: آقامجید، من که خیالم راحته راحته که جای بدی نیامدم.
ننهام چای را به دست مجید داد و گفت: مجید جان، بیا یه چای بخور. آقا ناصر هنوز به شوخیهات عادت نداره.
خبر آمدن آقا ناصر به گوش خاله خجسته و خاله نازگل رسیده بود. آنها هم به قصد احوالپرسی و دیدن مهمان جدید به منزلمان آمدند. حس میکردند اگر نیایند برای دیدن مهمان، خانهی برادر، بیادبی است و زشت میدانستند. مطمئنا اگر عمه شهربانو هم میتوانست صد در صد میآمد. اما شنیدم که دختر خواهر علیمراد زایمان کرده و او رفته بود منزل خواهر شوهر برای مراقبت و عیادت. آن هم با بچههایش!
ننه جانم به سرعت مرغی را سر برید و دیگ پلو را بار گذاشت. رقیه بچهی کوچک کبری با آقا ناصر اخت شده بود. روبهرویش نشسته و چشم ازش برنمیداشت. آقا ناصر دستش را به سمت دستان کوچک و سفیدش میبرد و یه هو دستش را میگرفت. رقیه دستانش را عقب میبرد و غش غش میخندید. الهام و حجت هم بالای سر رقیه ایستاده بودند و به این صحنه نگاه میکردند و میخندیدند. کبری به کمک مادرم شتافته بود. تاجگل هم هنوز توی اتاق نیامده بود. به آقا ناصر گفتم: تاج گل از خودم کمروتر است.
دقایقی بعد سفره شام پهن شد. ما روستاییها زود شام میخوریم. خاله خجسته و خاله نازگل، که از دقایقی پیش شوهرانشان هم برای عرض ادب آمده بودند از جا برخاستند که بروند و مرتب تعارف میکردند. ننه جان سماجت میکرد تا برای شام بمانند. آقام بعد از نماز مغرب و عشایش به اتاق آمد و به من چشم غره میرفت. وای اصلا یادم رفته بود نماز بخوانم. با اینکه آقا ناصر دوست داشت کنارش بنشینم و با هم رقیه را بخندانیم اما برخاستم و برای خواندن نماز به اتاق دیگر رفتم. وقتی به اتاق برگشتم سفره چیده شده بود. ننه جان پلو سفید با یک مرغ سرخ شده و چند کاسه ماست توی سفره گذاشت. سفرهمان خیلی تجملاتی نبود ولی از محبت و عشق و مهربانی چیزی کم نداشت. شام با سر و صدا و گفت و شنود و تعارفات معمول به پایان رسید. با آمدن یه هویی خدیجه و محمد علی و سه تا دخترش فضای مجلس کاملا عوض شد و از شدت بهت و حیرت انگشت به دهان ماندیم. اصلا قرار نبود خدیجه بیاید. البته نه اینکه خانهمان نیاید ها... نه میآمد. میآمد اما نه به تنهایی، کلی قانون و تبصره و نکته همراهش بود. ماهی یک بار آن هم با شوهرش، آن هم پانزدهم هر ماه. ... و هزاران تبصره ریز و درشت دیگر. من تعجب میکردم. چرا توی این پنج شش سال خدیجه دیوانه نشده بود. دوباره سلام و تعارفها شروع شد. نه نه، بفرمایید سر سفره بلند نشوید. احترام دارید. ما شام خوردهایم، سیریم.
- هنوز سر شب است،به این زودی!
البته من که نمیدانم شام خورده بودند یا نه، اما محمدعلی که سر سفره نیامد هر چند که برایش جا هم باز کردند. خدیجه طفلی هم از ترس کنار سفره ننشست و محمدعلی رفت بالای اتاق، تکیه به دیوار نشست. خدیجه هم رفت کنارش نشست. اما دخترهایش که فاصله سنیشان فکر کنم به دو سال هم نمیرسید به اصرار ننه جانم سر سفره شام نشستند. تقریبا هم سن و سال بچههای کبری جانم بودند. آقام خیلی دل خوشی از محمدعلی نداشت. با این حال میگفت: محمدعلی هست دیگه! اخلاقش همینه، بگذارید راحت باشه، ولی پسر خوبیست. همین...
پدرم عادت نداشت توهین کند. غیبت کند و بد و بیراه به کسی بگوید. سفره که جمع شد رفتم کنار خدیجه نشستم. لیلا و زینب دو تا دختر 3 و 5/1 سالهاش روی زانوانش وول میخوردند و چادرش را میکشیدند. شوهره مثل برج زهر مار کنارش نشسته بود و هی چشم غره میرفت.
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub🍎
🖤 آقایِ کشوردوست
*معنایِ پاسداری از #میهن و آیین را کامل کردید......* 🇮🇷
#تشییع_رهبر
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
🔹روز #قلم✍️ گرامی باد
.قلم، فقط ابزار نوشتن نیست؛
.راهیست برای زنده نگهداشتن فکر، احساس و خاطره.
.در باشگاه شاولد، ما واژهها را فقط نمیخوانیم؛
.با آنها زندگی میکنیم.
.روز قلم بر همه اهل نوشتن، خواندن و اندیشیدن مبارک. ✨🖋️
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
https://ble.ir/shavaladpub بله
🍎 #پارت_33_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 16 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
رفتم زینب را توی بغلم گرفتم. ماشاء ا... خیلی خوشمزه و بانمک بود. چشمان سیاه و مژههای پر داشت، درست مثل خدیجه، اما پوستش برعکس پوست مادرش گندمی بود. بر عکس لیلا که چهرهای زیباتر و پوستی مهتابی داشت.
محمدعلی گرم صحبت با آقا ناصر شد. رفتم چسبیدم به خدیجه تا ازش حرف بکشم. توی اتاق پر از سر و صدا بود. البته این یک امر عادی بود. کمتر شبی بود که به خانهمان برای شبنشینی مهمان نیاید. بیشتر وقتها مادرم قلیان چاق میکرد و جلوی مردهایی که مسن بودند میگذاشت.
صدای قلقل قلیان و دود تنباکو کمی آزاردهنده بود. اما دیدم که آقا ناصر هیچ عکسالعملی نشان نداد.
- خدیجه چه شد که آمدین اینجا؟
خدیجه در حالی که مرتب شوهرش را نگاه میکرد که حواسش به سمت او نباشد به تندی گفت: والا چی بگم رعنا! نمیتوانم اینجا حرف بزنم. میترسم محمد علی صدایم را بشنود.
گفتم: این قدر سر و صدا توی اتاق هست که کسی صدای تو را میشنود؟ چقدر تو سادهای!
خدیجه با ترس گفت: کاش به بهانهای برویم ایوان.
در میان دود و سر و صدا و داد و بیداد و شیطنتهای بچههای کبری که بر سر یک عروسک پارچهای دعوایشان شده بود من و خدیجه پا شدیم. خدیجه نگاهی به سمت شوهرش کرد. حدسم درست بود. محمدعلی داشت نگاهش میکرد و با نگاه میپرسید کجا؟
خدیجه به سرعت گفت: بروم دست و دهان زینب را بشویم. سپس رو به من کرد و گفت: رعنا جان، لیلا را با خودت بیاور.
از در اتاق که بیرون رفتیم دختر اولی خدیجه که اسمش فاطمه بود پشت سرمان ریسه رفت و گریهکنان به دنبال مادرش دوید. نگاه محمدعلی هنوز پشت سرمان بود و عذابمان میداد. آمدیم اتاق قالیخانه تا خدیجه راحتتر بتواند حرف بزند. بچهها را زمین گذاشتیم. خدیجه گفت: آخی و نفس راحتی کشید. و لبه نیمکت پشت دار نشست. سه تا بچه ولو شدند کف اتاق و هر کدام کنجکاو به سمتی رفتند. وقت زیادی نداشتیم و خدیجه میبایست سریع به اتاق برمیگشت و گرنه به قول خودش با عکسالعمل شدید شوهرش روبهرو میشد.
- تو همیشه آخر ماه میآیی، چه شده است آن هم همین امشب که آقا ناصر آمده آمدهای؟
خدیجه با ترس نگاهی به درب اتاق انداخت و گفت: خوب مگر امروز چندم شهریور است؟
- بیست و نهم...
- آهان راست میگویی ها.
- به من نگفتی چرا امشب آمدی؟ طوری شده است؟
-نه نترس... امروز صبح با محمد علی رفتیم درمانگاه واکسن زینب را بزنم. خاله خجسته را دیدم گفت: امشب میخواهد بیاید خانه ننه. گفت: تو هم بیا. گفتم: اگر محمد علی اجازه داد میآییم. نمیدانستم آقا ناصر هم میآیند.
- خودمان هم نمیدانستیم.
- رعنا جان، خیلی دلم برایت تنگ شده بود. خیلی دلم میخواست دوباره آقا ناصر را ببینم. ماشاءا... مقبول است. و با لحنی استفهامآمیز گفت: مثل محمدعلی که نیست؟ با تعجب نگاهش کردم.
خدیجه افزود: خدا کنه که نباشه. معلوم است مثل محمد علی نیست. اگر بود از نگاهش میفهمیدی. رعنا جان، محمد علی بلای آسمانیه. جرات نمیکنم قدم از قدم بردارم. لحظه لحظهی مرا زیر نظر داره. کسی جرأت نداره خانهمان بیاد. تو خودت این قدر که خانهی کبری میروی و با مجید راحتی خانهی من هم مییای؟ خدیجه بیآنکه منتظر جواب من باشد خودش گفت: نه، کی آمدی! ننه و آقام چند بار آمدن؟ همش به من میگه: من اشتباه کردم تو را گرفتم. تقصیر از مادر و خواهرم بود. آنها مرا مجبور کردن تو را بگیرم. من حدیث دختر خاله پدرم را میخواستم.
- اهان همان خالهاش که شیراز هست؟
- ها رعنا، همان که چشمان عسلی داره.
- خوب میگرفتش.
- من چه میدانم، مثل اینکه حدیث هم محمد علی را میخواسته ولی پدرش اجازه نداده...
- خوب بعدش؟
- هیچی... پدرش گفته بود دخترم را توی ده نمیدهم. محمد علی هم تا سه سال پای حدیث نشست تا بلکه پدر و مادرش راضی شوند، که نشدند، نه حدیث به ده آمد و نه محمد علی توانست خودش را جمع و جور کند و به شهر برود و به خواستههای پدر حدیث، که ازش خانه و ماشین میخواستند عمل کند. حدیث هم سه سال صبر کرد و به پای محمد علی نشست، بعد از سه سال شوهرش دادند رفت اصفهان. همان ادم ایدهآلی که ماشین داشت، خانه داشت، با کلاس بود.
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub🍎
🌱 #پارت54
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 17 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
نمیدانم چرا، اما بسته را در مشت فشردم و اجازه ندادم لیلا از من بگیردش. چنان آن را حفظ کرده بودم که انگار یک معتادِ نشئهام و جانم به آن گردِ سفیدِ رنگ بسته است.
هرچقدر من برای داشتنش حریص بودم، لیلا همانقدر برای پسگرفتنش بیاراده بود. در واقع، همهٔ چنگ و دندان نشاندادنهایش سوری و زرگری بود. لیلا کارش را خوب بلد بود و میدانست چطور باید طعمه را با پای خودش به دام بیندازد.
وقتی مقاومت مرا دید، بالاخره پا پس کشید و گفت:
«باشه بابا! مالِ تو. نمیخواد خودت رو بکشی.»
نفسِ راحتی کشیدم و با پیروزی، بسته را توی دستم مشت کردم. لیلا این بار واقعاً قصدِ رفتن کرد و گفت:
«واسه گلِ روی اون آشنای دستودلبازت، این دفعه مهمونِ من باش؛ ولی خیال نکنی من حاتم طاییام و سفرهٔ خیرات براتون باز کردمها! اگه مزهاش رفت زیرِ دندونت و مشتری شدی، باس پولش رو تماموکمال بدی وگرنه لیلا بیلیلا. ملتفت شدی؟»
سرم را بالا و پایین کردم. لیلا لبخندی پُر از رضایت گوشهٔ لبش نشاند و ادامه داد:
«مطمئنی نمیخوای طرزِ استفادهاش رو یادت بدم؟»
خیالش را راحت کردم که بلدم چطور از آن استفاده کنم و بالاخره رفت.
من ماندم و افیونی که وسوسهاش مثل افعی دورِ ارادهام چنبره زده بود و داشت ذرهذره زهرش را به جانم میریخت و از خود بیخودم میکرد.
گوشهٔ بسته را با دندان باز کردم و کلش را خالی کردم کفِ دستم. سرم را نزدیک بردم و نفسم را حبس کردم. کافی بود با یک نفسِ عمیق، همهٔ ذراتِ آن گردِ شیطانی را نفس بکشم و وارد ریههایم کنم.
مغزم به خواب رفته بود؛ شاید هم خودش را به خواب زده بود تا من کارم را بکنم. لابد آن بیچاره هم از اینهمه تلاشِ نافرجام خسته شده بود. عمری خودش را به آب و آتش زده بود و افسارِ زندگیِ مرا دست گرفته بود و اجازه نداده بود قدمی خلافِ شرع و عرف و وجدان بردارم که آخرش کارم برسد به اینجا؛ به پشتِ میلههای زندان، با مشتی شیشه در دست و در انتظارِ فردایی که برایم چوبهٔ دار را تدارک دیده.
چرا نباید این چند صباحِ باقیمانده از عمرم را مثل دیوانهها زندگی میکردم؟
تا بهحال چه سودی از عاقلانه زندگیکردن برده بودم جز کوهی از بدبختی که بر سرم آوار شده بود؟
بغضی تلخ از قلبم جوشید و تا گلویم بالا آمد. نه! بس بود هرچه گریسته بودم. دیگر گریه نمیکردم. این چند روزِ باقی، مالِ من بود. دیگر نوبتِ من بود که به ریشِ دنیا بخندم و تقدیرِ سیاهم را به سخره بگیرم.
سرم را نزدیکتر بردم و بینیام را چسباندم به گردِ سفید و چنان نفس کشیدمش که گویی دارم آخرین نفسهای عمرم را میکشم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
https://eitaa.com/shavaladpub