داستانی در دل دارید که بیتکرارِ قلم، ناگفته میماند؟
آکادمی «#قلمساز» از شما دعوت میکند تا در مسیرِ روایتگری قدم بگذارید. دوره کارگاهی «قلمتراش» (سطح ۱) فرصتی است برای ۱۲ جلسه همنشینی با کلمات، نقد تخصصی آثار شما و همراهی تا خلق داستانی که شایستهی ماندگاری است.
خروجی این همراهی 👈: چاپ اثر شما در کتاب مشترک انتشارات شاولد، دریافت ۵ نسخه کتاب و گواهی پایان دوره.
ظرفیت این کارگاهِ تخصصی (۷ تا ۱۵ نفر) با اولویت پذیرش تکمیل خواهد شد.
📞 برای همسفر شدن در این مسیر: 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. .
.
🍏 ایـــن نیز بگــــــذرد...
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub بله
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
#رضایت_شاولد🌿✍️
. برای ما، هیچ چیز ارزشمندتر از رضایت و اعتماد اهل قلم نیست.
.خوشحالیم که در این سالها، در کنار اهل #قلم و نویسندگان عزیز، سهمی هرچند کوچک در تولد و ماندگاری کتابها داشتهایم.
از سرکار #خانم_فریبا کریمی بابت این همراهی ارزشمند و نگاه پُرمهرشان به خانواده شاولد سپاسگزاریم.
=========================
*🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
📸 #قابِ_شاولد | میزبانی از بانوی فرهیخته ادب و پژوهش
امروز در #انتشارات و باشگاه نویسندگان * شاولد افتخار میزبانی از سرکار خانم لیلا احمدیان را داشتیم؛ چهرهای ماندگار در عرصه تعلیم و تربیت. *🌿📚
✅ سوابق تحصیلی و پژوهشی:
کارشناس ارشد ادبیات از #دانشگاه_شیراز
پژوهشگرتخصصی #شاهنامه با تمرکز بر « عنصر رنگ در شاهنامه فردوسی »
دانشآموخته ممتاز تحت نظارت استاد گرانسنگ، دکتر کاووس حسنلی
✅ فعالیتهای ادبی و هنری:
شاعر و نویسنده فعال از سن ۱۸ سالگی
برگزیده چندین دوره جشنوارههای ادبی استانی و کشوری
مؤلف ۳ اثر در حوزه شعر کودک و دهها مقاله در نشریات معتبر
✅ خدمات آموزشی و فرهنگی :
دبیر ادبیات ناحیه ۲ شیراز و مدیر پژوهشسرای پروفسور نظامی (فسا)
استاد راهنمای دانشآموزان در کسب رتبههای برتر کشوری در شعر و ادب
حضورِ زنانِ فرهیخته، گواهِ روشنی بر جایگاه رفیعِ آنان در تعالی #فرهنگ و هنر است. #مقام_زن 🌸
حضور این #بانوی فرهیخته در کنار #دکتر_فرهادی (مدیرعامل انتشارات شاولد)، تجلی پیوند دانش، هنر و تعهد برای اعتلای فرهنگ ایرانزمین است.🇮🇷
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
💌 دعــــــوتــــــید 💌
✍️ باشگاه نویسندگان شاولد؛ خانه اهل قلم
به جمع ما بپیوندید:
✅ آموزش #رایگان و چالشهای نویسندگی
✅ جشنوارههای #تخفیف_چاپ_کتاب
✅ معرفی کتاب و برنامههای ادبی، کتابخوانی، چالش تمرینِ قلم
📚 خدمات تخصصی چاپ:
چاپ کتاب، آلبوم و کاتالوگ با بالاترین کیفیت
و مناسبترین قیمت (جز۵ انتشارات برتر جنوب کشور)
📪 مشاوره تخصصی رایگان: @Shavaladpubadmin
============================
📖 ایتا: eitaa.com/shavaladpub
📖 بله: ble.ir/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
💌 دعــــــوتــــــید 💌 ✍️ باشگاه نویسندگان شاولد؛ خانه اهل قلم به جمع ما بپیوندید: ✅ آموزش #رایگان
👆 لطفا با ارسال این بنر برای نویسندگان ، شاعران و کارآفرینان و علاقه مندان به قلم و ادبیات رسانه ما باشید 🙏🌹
🍎 #پارت_32_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 14 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
آقا ناصر برای شام ماند. کبری هم از خدا خواسته جای خود و دو تا دخترش را انداخت، خانهی پدرش بود دیگه. چه میشد کرد مجید هم شب آمد. مثل همیشه ترتمیز و مرتب، خندان و خوشرو، مثل همیشه کمی سر به سر من و تاج گل گذاشت و در حضور آقا ناصر گفت: بالاخره یه بخت برگشته پیدا شد رعنا رو ببره، برات بمیرم آقا ناصر...
بعد رو به مادرم کرد و گفت: بیبی، عاقبت دعاهات جواب داد و به لطف خدا رعنا رفت. حالایه نذری هم برای تاجگل کن رو دستت نمونه و خندید.
ننهام که به حرفهای مجید عادت داشت بلند خندید و گفت: الهی شکر مجید جان، دخترای من نیازی به نذر و نیاز ندارن. یکیش زن خودته ماشاءالله از خوبی و هنر و خانمی هیچی کم نداره ...
مجید کنار آقا ناصر نشست با کف دست پشت شانهاش زد و در حالیکه چشمک میزد که قصدش شوخیست گفت: آقا ناصر حواست باشه، خیلی مواظب خودت باش، بد جایی اومدی.
آقا ناصر با ناراحتی نگاهی به من و ننهام کرد و گفت: آقامجید، من که خیالم راحته راحته که جای بدی نیامدم.
ننهام چای را به دست مجید داد و گفت: مجید جان، بیا یه چای بخور. آقا ناصر هنوز به شوخیهات عادت نداره.
خبر آمدن آقا ناصر به گوش خاله خجسته و خاله نازگل رسیده بود. آنها هم به قصد احوالپرسی و دیدن مهمان جدید به منزلمان آمدند. حس میکردند اگر نیایند برای دیدن مهمان، خانهی برادر، بیادبی است و زشت میدانستند. مطمئنا اگر عمه شهربانو هم میتوانست صد در صد میآمد. اما شنیدم که دختر خواهر علیمراد زایمان کرده و او رفته بود منزل خواهر شوهر برای مراقبت و عیادت. آن هم با بچههایش!
ننه جانم به سرعت مرغی را سر برید و دیگ پلو را بار گذاشت. رقیه بچهی کوچک کبری با آقا ناصر اخت شده بود. روبهرویش نشسته و چشم ازش برنمیداشت. آقا ناصر دستش را به سمت دستان کوچک و سفیدش میبرد و یه هو دستش را میگرفت. رقیه دستانش را عقب میبرد و غش غش میخندید. الهام و حجت هم بالای سر رقیه ایستاده بودند و به این صحنه نگاه میکردند و میخندیدند. کبری به کمک مادرم شتافته بود. تاجگل هم هنوز توی اتاق نیامده بود. به آقا ناصر گفتم: تاج گل از خودم کمروتر است.
دقایقی بعد سفره شام پهن شد. ما روستاییها زود شام میخوریم. خاله خجسته و خاله نازگل، که از دقایقی پیش شوهرانشان هم برای عرض ادب آمده بودند از جا برخاستند که بروند و مرتب تعارف میکردند. ننه جان سماجت میکرد تا برای شام بمانند. آقام بعد از نماز مغرب و عشایش به اتاق آمد و به من چشم غره میرفت. وای اصلا یادم رفته بود نماز بخوانم. با اینکه آقا ناصر دوست داشت کنارش بنشینم و با هم رقیه را بخندانیم اما برخاستم و برای خواندن نماز به اتاق دیگر رفتم. وقتی به اتاق برگشتم سفره چیده شده بود. ننه جان پلو سفید با یک مرغ سرخ شده و چند کاسه ماست توی سفره گذاشت. سفرهمان خیلی تجملاتی نبود ولی از محبت و عشق و مهربانی چیزی کم نداشت. شام با سر و صدا و گفت و شنود و تعارفات معمول به پایان رسید. با آمدن یه هویی خدیجه و محمد علی و سه تا دخترش فضای مجلس کاملا عوض شد و از شدت بهت و حیرت انگشت به دهان ماندیم. اصلا قرار نبود خدیجه بیاید. البته نه اینکه خانهمان نیاید ها... نه میآمد. میآمد اما نه به تنهایی، کلی قانون و تبصره و نکته همراهش بود. ماهی یک بار آن هم با شوهرش، آن هم پانزدهم هر ماه. ... و هزاران تبصره ریز و درشت دیگر. من تعجب میکردم. چرا توی این پنج شش سال خدیجه دیوانه نشده بود. دوباره سلام و تعارفها شروع شد. نه نه، بفرمایید سر سفره بلند نشوید. احترام دارید. ما شام خوردهایم، سیریم.
- هنوز سر شب است،به این زودی!
البته من که نمیدانم شام خورده بودند یا نه، اما محمدعلی که سر سفره نیامد هر چند که برایش جا هم باز کردند. خدیجه طفلی هم از ترس کنار سفره ننشست و محمدعلی رفت بالای اتاق، تکیه به دیوار نشست. خدیجه هم رفت کنارش نشست. اما دخترهایش که فاصله سنیشان فکر کنم به دو سال هم نمیرسید به اصرار ننه جانم سر سفره شام نشستند. تقریبا هم سن و سال بچههای کبری جانم بودند. آقام خیلی دل خوشی از محمدعلی نداشت. با این حال میگفت: محمدعلی هست دیگه! اخلاقش همینه، بگذارید راحت باشه، ولی پسر خوبیست. همین...
پدرم عادت نداشت توهین کند. غیبت کند و بد و بیراه به کسی بگوید. سفره که جمع شد رفتم کنار خدیجه نشستم. لیلا و زینب دو تا دختر 3 و 5/1 سالهاش روی زانوانش وول میخوردند و چادرش را میکشیدند. شوهره مثل برج زهر مار کنارش نشسته بود و هی چشم غره میرفت.
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub🍎
🖤 آقایِ کشوردوست
*معنایِ پاسداری از #میهن و آیین را کامل کردید......* 🇮🇷
#تشییع_رهبر
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
🔹روز #قلم✍️ گرامی باد
.قلم، فقط ابزار نوشتن نیست؛
.راهیست برای زنده نگهداشتن فکر، احساس و خاطره.
.در باشگاه شاولد، ما واژهها را فقط نمیخوانیم؛
.با آنها زندگی میکنیم.
.روز قلم بر همه اهل نوشتن، خواندن و اندیشیدن مبارک. ✨🖋️
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
https://ble.ir/shavaladpub بله