🍎 #پارت_34_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 18 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
- خوب این وسط گناه تو چیه؟
- رعنا گناهم اینه که انتخاب مادر و خواهرش هستم.
اشک به چشمان قشنگ خدیجه آمد.
-خوب تو چه میگی؟
- هیچی ...لام تا کام جوابش را نمیدهم. چی بگم! بگم محمد علی تو هم انتخاب خانواده منی. من که تو را نمیخواستم. مجبور شدم.
- بهش بگو.
- نمی شود. جرأت نمیکنم جوابش را بدهم. میخواهی از اینی که هست بدتر شود؟
- اصلا جواب نمیدی؟
- فقط یک بار بهش گفتم خوب مرا نمیگرفتی؟
- محمد علی چه گفت؟
- فکر میکنی چه گفت؟ گفت: هر وقت دلت خواست میتونی بری. من چه جوری میتونم از بچههام دل بکنم؟
راست میگفت. الهی، بمیرم برایش. مجبور بود توی این زندگی، زندگی که نه، جهنمی که محمد علی به خاطر غرور و خود خواهیهای خودش برایش ساخته بود بسازد و دم نزند. خیلی دلم سوخت. من نمیدانم روی چه اساسی ننه و عمه شهربانویم میگویند: خدیجه از زندگیاش راضی است...
حال، خدیجه صبور است، خانمی میکند، حرف نمیزند و به خاطر حفظ آبرویش چیزی نمیگوید. سکوت میکند که مبادا ننه یا آقام بفهمند و ناراحت شوند. سکوت میکند تا بچههایش آسیب نبینند. سکوت میکند تا احترام محمدعلی پیش خانوادهام حفظ شود، و هزار دلیل دیگر برای زیستن و ماندن؛ یعنی هر کسی سکوت کند راضی است؟ حتم دارم کبری هم حرفهایی برای گفتن دارد.
به خدیجه گفتم: حالا فقط به خاطر حرف خاله خجسته آمدی؟
- نه، میخواهیم برای برادر محمد علی گردو بفرستیم دبی. آمدیم گردو هم ببریم.
- مگر آقا کریم از دوبی آمده؟
- نه نیامده، ولی محمد علی گفت تا فصل گردو هست از پدرت گردو بخریم برای کریم بفرستیم.
خاله خجسته که گفت: بیا خانهی ننه، دلم بیدار شد. گفتم: بیام هم ببینمتان هم گردو بخریم. الهی شکر که آقا ناصر هم آمده و دیدیمش.
- خدیجه جان، زندگی را برایت خیلی سخت کرده؟
خدیجه سرش را پایین انداخت. بچهها مشغول بازی با گلولههای نخ قالی بودند. خدیجه گفت: مشکلم که یکی دو تا نیست. حالا دیگه میخواد مرا ببره شیراز زندگی کنیم.
با خوشحالی گفتم: وای این که خیلی خوبه!
- چه خوبی؟ من اینجا دلم خوشه که شماها هستید. حداقل گهگاهی میبینمتان، اگر شیراز رفتیم دیگه چه میشه! من آنجا غریبمرگ میشم.
- وای خدا نکنه خدیجه، این حرفها چیست میزنی؟ دلم ریش میشه. چشمان زیبا و درخشان خدیجه هنوز پر از اشک بود. با بغض گفت: باغش را فروخته. خانه را هم برای فروش گذاشته.
با امیدواری گفتم: این که عیبی نداره. خوب من هم دیر یا زود میام شیراز. عمه هم شیراز است، غریب که نیستیم. به همدیگر سر میزنیم.
- با این اخلاق محمد علی با این تکبر و افادهاش! حالا هم نمیدانم خورشید از کجا طلوع کرده آمده از آقام گردو بخره.
باخنده گفتم: خوب معلومه دیگه، مثل گردوی باغ آقام که گردو پیدا نمیشه.
خدیجه هم خندید و دندانهای سفید و زیبایش را به نمایش گذاشت و افزود: قالی را پسفردا میبُریم. محمد علی گفته: دیگر دار نزن تا از اینجا بریم. ممکنه نیمه کاره بمونه.
دخترها بر سر گلولههای نخ قالی دعوایشان شده بود. نخها به هم ریخته و توی هم گره خورده بود. صدای محمد علی بر جا میخکوبمان کرد.
-خدیجه، خدیجه، کجایی؟
خدیجه به سرعت به سمت در رفت و گفت: اینجام محمدعلی، چه کارم داری؟ صدای غضبناک محمدعلی نزدیکتر شد. تو اینجا چه کار میکنی؟ بیا گردوها را کمک پدرت توی گونی بریز.
- چشم، چشم، آمدم!
خدیجه بیتوجه به بچهها که بر سر گلولههای نخ به هم پریده بودند، برای اجرای اوامر شوهرش به سمت ایوان دوید. گفتم الان چادرش زیر پایش گیر میکند و دور از جان با سر به زمین میخورد. به محض اینکه گردوها داخل گونی قرار گرفتند عزم رفتن کردند. کاش به خدیجه گفته بودم فردا میخواهیم برویم خرید عروسی، اگر شد بیاید. اما نمیآمد. شوهرش نمیگذاشت.
آقا ناصر آخرین مهمانی بود که از خانهمان رفت. البته تا شیراز که راهی نبود، او رفت و دل مرا هم با خودش برد. اما دلم قرص بود که صبح علیالطلوع میآید.
قرار است فردا برویم خرید. خرید عروسی. عروسی من!
در روستایمان رسم داشتیم اگر دختر با پسری برای خرید عروسی میرفتند تعداد زیادی از اقوام و خویشان نزدیک همراهیشان میکردند و سلیقههایشان را ابراز میکردند تا عروس خانم و آقا داماد چیزی بخرند.
ساعت هشت صبح فردا،دوباره ،خانه مملو از مهمان بود. خاله خجسته و خاله نازگل، خالههایم که در روستا زندگی میکردند و دخترانشان و عمه زهرا و عمه شهربانو که خودش را صبح علی الطلوع رسانده بود، فقط خاله اقدسم تهران بود که صد درصد اگر اینجا بود حتما همراهیمان میکرد.
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub🍎
🌿
#پیشرفت، همیشه شبیه باز شدن یک قفل نیست؛ شبیه چرخاندن آرامِ یک پیچ است.
ممکن است امروز هیچ تغییر بزرگی نبینی،اما همان تلاش کوچکِ امروز، فردا چیزی را جابهجا میکند که دیروز تکان نمیخورد.
کارهای بزرگ، معمولاً نتیجهی کارهای کوچکِ پُر تکرار است. نه انگیزههای بزرگِ گذرا...
🌿
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub بله
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
#رضایتِ_شاولد🌿✍🏻
همراهی با نویسندگان عزیز برای تبدیلِ دغدغههایشان به کتاب، بزرگترین افتخار ماست. سپاس از اعتماد شما به مسیرِ رشد و کیفیت کار ما. 💚
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub بله
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹روایتی از خانه پیر قصهگوی ایران
• هجدهم تیرماه، مصادف است با سالروز درگذشت خالق «📚قصههای خوب برای بچههای خوب». #مهدی_آذر_یزدی؛ بابای پیر و دوستداشتنی قصههای کودکانه که در خانهای🏡 کاهگلی اما بینهایت باصفا در قلب یزد، به #ادبیات_کودک_و_نوجوان ایران رونق و جانی تازه بخشید.
این کلیپ، روایتی است کوتاه از همان خانه پر از قصه و خاطره…
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub بله
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
.
امروز که از #ادبیات_کودک_و_نوجوان گفتیم، خوب است از دو نوجوان عزیز هم بگوییم که این روزها افتخار چاپ کتابشان را در انتشارات ما داشتهایم.
.
📸 #قابِ_شاولد | میزبانی از «نویسنده نوجوان» و قلمِ تازهنفس ✍️🌿
چندی پیش در انتشارات شاولد افتخار میزبانی از خانم هستی فهندژسعدی را داشتیم؛ نوجوانی پرتلاش و خوشذوق که مسیر نویسندگی را با انگیزه و پشتکار آغاز کرده است.
حضور ایشان در کنار مادر گرامیشان و دکتر فرهادی (مدیر انتشارات) برای ما بسیار دلگرمکننده بود. 🤍
✅ سوابق تحصیلی، ادبی و هنری:
- نویسنده و کسب مقام داستاننویسی در سطح منطقه، استان و کشور 📚
- برگزیده کشوری نقالی (شاهنامهخوانی) در جشنواره ملی کارینو 🎭
- کسب رتبه «خیلی خوب» در گلستانخوانی 🌷
- دارنده بیش از ۱۰۰ مقام در رشتههای حفظ قرآن، دعاخوانی، فرهنگی، هنری، ادبی، علمی و ورزشی 🏅
- نقشآفرینی در تئاتر تعزیه «چهارده معصوم»
- اجرای نقالی و رجزخوانی در موکبها و اجتماعات خیابانی 🌟
✅ عضویتها و فعالیتهای فرهنگی:
- دانشآموز فعال آموزش و پرورش ناحیه ۴ شیراز 🎓
- عضو فعال کانون فرهنگی–تربیتی سمیه، کانون فرهنگی مهروماه، پژوهشسرای دکتر حسابی، خانه نوجوانان همدل شیراز و حلقه صالحین مهروماه 🌿
وجودِ چنین استعدادهایی، نشان میدهد مسیر ادبیات و فرهنگ در نسل تازه، پرقدرت ادامه دارد. ✍️
برای این #نوجوان عزیز، آرزوی درخشش و موفقیتهای پیدرپی داریم. 🤍
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
📸 #قابِ_شاولد | میزبانی از «نویسنده نوجوان» و نخبه استانی ✍️✨
در ادامه روز ملی #ادبیات_کودک_و _نوجوان، در انتشارات شاولد افتخار میزبانی از دختر پرتلاش و نخبه، خانم سارینا صادقی را داشتیم.
حضور این نویسنده نوجوان در کنار خانواده محترمشان و دکتر فرهادی (مدیر انتشارات) مایه افتخار مجموعه ماست. 🤍
✅ سوابق تحصیلی، علمی و ادبی:
- نویسنده ۷ جلد کتاب ارزشمند 📚
- دانشآموز فناور و پژوهشگر برتر کشوری 🎓
- کسب مقام اول داستاننویسی در سطح استان و ناحیه 📝
- مقام اول کشوری در مسابقات «درسهایی از قرآن» 📖
- رتبه اول ناحیه در گلستانخوانی، حافظخوانی و پردهخوانی 🥀
- مقامآور کشوری و استانی پژوهشسرا در گرایش ادبیات، گیاهان دارویی و طب سنتی 🧪
- خبرنگار و همیار پلیس در باشگاه دانشآموزی پلیس فارس 👮♀️
✅ سایر افتخارات و عضویتها:
- دارنده بیش از ۱۰۰ مقام در رشتههای قرآنی، ورزشی (ژیمناستیک، هندبال، طنابزنی و شطرنج)، سفیران سلامت و بازیهای فکری 🏅
- بازیگر و عضو فعال کانون پرورش فکری (باشگاه سیمرغ) و بسیج هنرمندان 🎭
داشتن چنین #نوجوانان چندبعدی و موفقی، نویدبخش آیندهای روشن برای فرهنگ و هنر این مرزوبوم است. 🌟
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub بله
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
03-steps-to-the-top-podcast.mp3
زمان:
حجم:
11.6M
کتاب صوتی پله پله تا اوج اثر زیگ زیگلار
#کتاب_صوتی
#پله_پله_تا_اوج
#زیگ_زیگلار
✅ قسمت سوم
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
ble.ir/shavaladpub بله
eitaa.com/shavaladpub ایتا
🌱 #پارت55
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 20 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
دراز کشیده بودم روی تخت. نمیدانستم مردهام یا زنده. گاهی حس پرواز داشتم و انگار روی ابرها خوابیده بودم. تا میآمدم لذت پرواز را بچشم، حس خفگی به من دست میداد و فکر میکردم توی دریا افتادهام و آب تا سرم بالا آمده.
گاهی هم دیوارهای اتاق چنان به من میچسبیدند که انگار میکردم جسدی خوابیده در قبرم!
خوشی کاذبی در قلبم خانه کرده بود. دوست داشتم بیدلیل بخندم، حتی قهقهه بزنم، اما همین که لبهایم را باز میکردم، به جای خنده از آنها هقهق بیرون میریخت.
چشمهایم بدون اشک گریه میکردند. تصور میکردم من تافتهای جدابافته از انسانها هستم و قوانین طبیعی روی من برعکس عمل میکنند.
مثلاً قرار بود با آن مواد بروم توی فضا و غم و غصه را در زمین جا بگذارم، اما گویی هرچه من بالاتر میپریدم، دغدغههای زمینی بیشتر مرا به غل و زنجیر میکشیدند.
چشمهایم را بسته بودم و با چشم بسته داشتم همهچیز را به روشنی روز میدیدم. تکتک خاطرات تلخ و شیرین مقابل چشمان بستهام میرقصیدند.
همهچیز چنان قدرتمندانه در ذهنم تداعی میشدند که انگار همین چند ساعت پیش اتفاق افتادهاند.
تمام صحنهها واضح و روشن پیش چشمانم بود، بهجز جسدی که در آغوش لالههای سپید گم شده بود. انگار یکی قیچی برداشته بود و نوار خاطرههایم را درست از آن شب کات کرده بود.
مهتابی که در حبابی از نشئگی زندگی میکرد، همان عروس خوشبختی بود که همهی دخترکان دمبخت به حالش غبطه میخوردند.
وحید هم همان مرد ایدهآلی بود که دنیا را به پایم ریخته بود؛ همانقدر عاشق و همانقدر بیریا.
دست در دست وحید از کنار باغچه گذشتم، بدون حتی یک نیمنگاه. میترسیدم اگر چشم برگردانم، جنازهی لاله از باغچه بیرون بیاید و خوشبختیام را زیر خاک بفرستد.
از پلههای ایوان گذشتیم. دنبالهی توری لباس عروس روی پلهها کشیده میشد و صدای نرم و دلپذیری ایجاد میکرد. انگار بهار جارو برداشته بود و برف و سرمای زمستان را از دلم پاک میکرد.
وحید در را برایم باز کرد. دیوارها تحت سلطهی نورهای رنگی بودند و سایهی سیاه ما را استتار میکردند. هر طرف را نگاه میکردم، گلهای رز سرخ به من خوشآمد میگفتند. جادهی سرخ گلبرگها تا اتاقخواب ادامه داشت؛ جایی که قرار بود حجلهی زفاف من و وحید باشد و در شبی زیبا، روح و جسممان به هم پیوند بخورد.
تعجب در نگاه هر دوی ما نشسته بود. اینجای کار پای خانوادهی وحید بود. نه من و نه او، هیچکدام از تزئینات اتاق خبر نداشتیم و از آن همه شکوهی که با نور عجین شده بود، غرق در حیرت شده بودیم.
وحید دستم را گرفت و مرا تا پای تخت همراهی کرد. روی لحاف تخت، دو قوی عاشق سر در گریبان هم برده بودند و معاشقه میکردند.
وحید جلو آمد؛ آنقدر که هرم نفسهایش به صورتم میخورد و گرمای تنش را حتی از روی لباس حس میکردم. هرچقدر او داغ و مشتاق بود، من چون کوهی از یخ بودم. سرمای تنم، خودم را هم مشمئز میکرد، چه برسد به او.
دلم آغوشش را میخواست و نمیخواست. گیر کرده بودم بین دوراهی عشق و نفرت. بدنم تحتتأثیر مواد بود و تمنای همآغوشی با مردی را داشت که داعیهی عاشقیاش گوش فلک را کر کرده بود؛ اما قلبم مدام او را پس میزد و هر بار که دستش به تنم میخورد، حسی شبیه مرگ، قلبم را احاطه میکرد.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
https://eitaa.com/shavaladpub