eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
892 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
📸 | میزبانی از «نویسنده نوجوان» و قلمِ تازه‌نفس ✍️🌿 چندی پیش در انتشارات شاولد افتخار میزبانی از خانم هستی فهندژسعدی را داشتیم؛ نوجوانی پرتلاش و خوش‌ذوق که مسیر نویسندگی را با انگیزه و پشتکار آغاز کرده است. حضور ایشان در کنار مادر گرامی‌شان و دکتر فرهادی (مدیر انتشارات) برای ما بسیار دلگرم‌کننده بود. 🤍 ✅ سوابق تحصیلی، ادبی و هنری: - نویسنده و کسب مقام داستان‌نویسی در سطح منطقه، استان و کشور 📚 - برگزیده کشوری نقالی (شاهنامه‌خوانی) در جشنواره ملی کارینو 🎭 - کسب رتبه «خیلی خوب» در گلستان‌خوانی 🌷 - دارنده بیش از ۱۰۰ مقام در رشته‌های حفظ قرآن، دعاخوانی، فرهنگی، هنری، ادبی، علمی و ورزشی 🏅 - نقش‌آفرینی در تئاتر تعزیه «چهارده معصوم» - اجرای نقالی و رجزخوانی در موکب‌ها و اجتماعات خیابانی 🌟 ✅ عضویت‌ها و فعالیت‌های فرهنگی: - دانش‌آموز فعال آموزش و پرورش ناحیه ۴ شیراز 🎓 - عضو فعال کانون فرهنگی–تربیتی سمیه، کانون فرهنگی مهروماه، پژوهش‌سرای دکتر حسابی، خانه نوجوانان همدل شیراز و حلقه صالحین مهروماه 🌿 وجودِ چنین استعدادهایی، نشان می‌دهد مسیر ادبیات و فرهنگ در نسل تازه، پرقدرت ادامه دارد. ✍️ برای این عزیز، آرزوی درخشش و موفقیت‌های پی‌درپی داریم. 🤍 ========================= 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
📸 | میزبانی از «نویسنده نوجوان» و نخبه استانی ✍️✨ در ادامه روز ملی _نوجوان، در انتشارات شاولد افتخار میزبانی از دختر پرتلاش و نخبه، خانم سارینا صادقی را داشتیم. حضور این نویسنده نوجوان در کنار خانواده محترمشان و دکتر فرهادی (مدیر انتشارات) مایه افتخار مجموعه ماست. 🤍 ✅ سوابق تحصیلی، علمی و ادبی: - نویسنده ۷ جلد کتاب ارزشمند 📚 - دانش‌آموز فناور و پژوهشگر برتر کشوری 🎓 - کسب مقام اول داستان‌نویسی در سطح استان و ناحیه 📝 - مقام اول کشوری در مسابقات «درس‌هایی از قرآن» 📖 - رتبه اول ناحیه در گلستان‌خوانی، حافظ‌خوانی و پرده‌خوانی 🥀 - مقام‌آور کشوری و استانی پژوهش‌سرا در گرایش ادبیات، گیاهان دارویی و طب سنتی 🧪 - خبرنگار و همیار پلیس در باشگاه دانش‌آموزی پلیس فارس 👮‍♀️ ✅ سایر افتخارات و عضویت‌ها: - دارنده بیش از ۱۰۰ مقام در رشته‌های قرآنی، ورزشی (ژیمناستیک، هندبال، طناب‌زنی و شطرنج)، سفیران سلامت و بازی‌های فکری 🏅 - بازیگر و عضو فعال کانون پرورش فکری (باشگاه سیمرغ) و بسیج هنرمندان 🎭 داشتن چنین چندبعدی و موفقی، نویدبخش آینده‌ای روشن برای فرهنگ و هنر این مرزوبوم است. 🌟 ========================= 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
03-steps-to-the-top-podcast.mp3
زمان: حجم: 11.6M
کتاب صوتی پله پله تا اوج اثر زیگ زیگلار قسمت سوم ========================= 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: ble.ir/shavaladpub بله eitaa.com/shavaladpub ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 20 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= دراز کشیده بودم روی تخت. نمی‌دانستم مرده‌ام یا زنده. گاهی حس پرواز داشتم و انگار روی ابرها خوابیده بودم. تا می‌آمدم لذت پرواز را بچشم، حس خفگی به من دست می‌داد و فکر می‌کردم توی دریا افتاده‌ام و آب تا سرم بالا آمده. گاهی هم دیوارهای اتاق چنان به من می‌چسبیدند که انگار می‌کردم جسدی خوابیده در قبرم! خوشی کاذبی در قلبم خانه کرده بود. دوست داشتم بی‌دلیل بخندم، حتی قهقهه بزنم، اما همین که لب‌هایم را باز می‌کردم، به جای خنده از آن‌ها هق‌هق بیرون می‌ریخت. چشم‌هایم بدون اشک گریه می‌کردند. تصور می‌کردم من تافته‌ای جدابافته از انسان‌ها هستم و قوانین طبیعی روی من برعکس عمل می‌کنند. مثلاً قرار بود با آن مواد بروم توی فضا و غم و غصه را در زمین جا بگذارم، اما گویی هرچه من بالاتر می‌پریدم، دغدغه‌های زمینی بیشتر مرا به غل و زنجیر می‌کشیدند. چشم‌هایم را بسته بودم و با چشم بسته داشتم همه‌چیز را به روشنی روز می‌دیدم. تک‌تک خاطرات تلخ و شیرین مقابل چشمان بسته‌ام می‌رقصیدند. همه‌چیز چنان قدرتمندانه در ذهنم تداعی می‌شدند که انگار همین چند ساعت پیش اتفاق افتاده‌اند. تمام صحنه‌ها واضح و روشن پیش چشمانم بود، به‌جز جسدی که در آغوش لاله‌های سپید گم شده بود. انگار یکی قیچی برداشته بود و نوار خاطره‌هایم را درست از آن شب کات کرده بود. مهتابی که در حبابی از نشئگی زندگی می‌کرد، همان عروس خوشبختی بود که همه‌ی دخترکان دم‌بخت به حالش غبطه می‌خوردند. وحید هم همان مرد ایده‌آلی بود که دنیا را به پایم ریخته بود؛ همان‌قدر عاشق و همان‌قدر بی‌ریا. دست در دست وحید از کنار باغچه گذشتم، بدون حتی یک نیم‌نگاه. می‌ترسیدم اگر چشم برگردانم، جنازه‌ی لاله از باغچه بیرون بیاید و خوشبختی‌ام را زیر خاک بفرستد. از پله‌های ایوان گذشتیم. دنباله‌ی توری لباس عروس روی پله‌ها کشیده می‌شد و صدای نرم و دلپذیری ایجاد می‌کرد. انگار بهار جارو برداشته بود و برف و سرمای زمستان را از دلم پاک می‌کرد. وحید در را برایم باز کرد. دیوارها تحت سلطه‌ی نورهای رنگی بودند و سایه‌ی سیاه ما را استتار می‌کردند. هر طرف را نگاه می‌کردم، گل‌های رز سرخ به من خوش‌آمد می‌گفتند. جاده‌ی سرخ گلبرگ‌ها تا اتاق‌خواب ادامه داشت؛ جایی که قرار بود حجله‌ی زفاف من و وحید باشد و در شبی زیبا، روح و جسممان به هم پیوند بخورد. تعجب در نگاه هر دوی ما نشسته بود. اینجای کار پای خانواده‌ی وحید بود. نه من و نه او، هیچ‌کدام از تزئینات اتاق خبر نداشتیم و از آن همه شکوهی که با نور عجین شده بود، غرق در حیرت شده بودیم. وحید دستم را گرفت و مرا تا پای تخت همراهی کرد. روی لحاف تخت، دو قوی عاشق سر در گریبان هم برده بودند و معاشقه می‌کردند. وحید جلو آمد؛ آن‌قدر که هرم نفس‌هایش به صورتم می‌خورد و گرمای تنش را حتی از روی لباس حس می‌کردم. هرچقدر او داغ و مشتاق بود، من چون کوهی از یخ بودم. سرمای تنم، خودم را هم مشمئز می‌کرد، چه برسد به او. دلم آغوشش را می‌خواست و نمی‌خواست. گیر کرده بودم بین دوراهی عشق و نفرت. بدنم تحت‌تأثیر مواد بود و تمنای هم‌آغوشی با مردی را داشت که داعیه‌ی عاشقی‌اش گوش فلک را کر کرده بود؛ اما قلبم مدام او را پس می‌زد و هر بار که دستش به تنم می‌خورد، حسی شبیه مرگ، قلبم را احاطه می‌کرد. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از تازه‌ترین اثرِ مجموعه کتاب‌های مشارکتی 🚢 کتاب «؛ شاهراهی که جهان را نگه می‌دارد» از چاپخانه رسید! بسیار مفتخریم اعلام کنیم ثمره‌ی تلاشِ جمعی از نویسندگان و شعرای خوش‌قریحه‌ی «باشگاه نویسندگی » ، هم‌اکنون در دستان ماست. این اثر، فراتر از یک مجموعه‌ی ادبی، نگاهی است به اهمیتِ استراتژیک و حیاتی این تنگه؛ شریانی که نبضِ اقتصاد و سیاست جهان را در دست دارد. 🌍 روایتی ادبی و هنری از جایگاه جهانیِ تنگه هرمز در روزهای 📜 اثری ماندگار از مجموعه کتاب‌های مشارکتی انتشارات 🛒 هم‌اکنون آماده‌ی عرضه به کتاب‌دوستان و پژوهشگران عزیز. برای تهیه نسخه خود و کسب اطلاعات بیشتر، با ادمین در ارتباط باشید: @Shavaladpubadmin ========================= 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
📢 امروز بوی کتاب تازه در دفتر پیچید 📖✨ کتاب‌هایی که با قلم شما جان گرفتند ✍️ و بالاخره به چاپ رسیدند 🖨️ . چندین عنوان کتاب جدید از چاپخانه به دستمان رسیده است 📦. این کتاب‌ها حاصلِ دل‌بستگی 🥰، صبر ⏳ و قلمِ توانای نویسندگان عزیزی است که در کنار هم تجربه‌ای متفاوت از نویسندگی را رقم زدند 🤝. دیدن نتیجه‌ی این تلاش‌های گروهی روی میز کارمان 🤩، بیش از همیشه لذت‌بخش است.😍 📫@Shavaladpubadmin ========================= 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
رویای نویسنده شدنِ شما، در «انتشارات شاولد» به واقعیت تبدیل می‌شود! ✍️📖 آیا مجموعه‌ای از اشعار یا داستان‌های کوتاه دارید و به دنبال راهی حرفه‌ای برای چاپ آن هستید؟ ما در انتشارات شاولد، مسیر چاپ کتاب را برای شما هموار کرده‌ایم. با پروژه «چاپ کتاب‌های چندنویسندگی»، فرصتی طلایی برای دیده شدنِ آثار شما فراهم شده است. ✅ چرا با ما چاپ کنید؟ ▫️ تخصص در چاپ کتاب‌های مشترک (هر جلد با حضور ۷ نویسنده/شاعر) ▫️ تجربه موفق: چاپ ۴۰ جلد کتاب در ۴ سال ▫️ کیفیت محتوا: ژانر شعر و داستان (۷۲ صفحه در هر جلد) ▫️ سرعت بالا: اخذ مجوز و چاپ در ۳ ماه قیمت‌های ویژه‌ی ما برای این دوره: 🔹 ۳ نسخه: ۹۹۰,۰۰۰ تومان 🔹 ۵ نسخه: ۱,۴۹۹,۰۰۰ تومان 🔹 ۷ نسخه: ۱,۷۹۹,۰۰۰ تومان 🔹 ۱۲ نسخه: ۲,۵۹۹,۰۰۰ تومان 🔹 ۲۰ نسخه: ۳,۸۹۹,۰۰۰ تومان شما هم می‌توانید در یکی از جلدهای جدید انتشارات شاولد، نام خود را به عنوان نویسنده ثبت کنید و صاحب کتاب شوید. 📩 برای مشاوره و ثبت سفارش، همین حالا با ما در ارتباط باشید: آیدی ادمین در ایتا: @Shavaladpubadmin شماره تماس: 📞 09200757039 مشاهده نمونه کارها در سایت: 🌐 www.shavaladpub.ir ========================= 🖌 باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
📚 تعرفه جدید چاپ کتاب – انتشارات شاولد اگر تصمیم دارید کتاب خود را منتشر کنید، حالا می‌توانید با پکیج‌های جدید و شفاف انتشارات شاولد این کار را انجام دهید. ما سه سطح خدمات طراحی کرده‌ایم تا متناسب با نیاز و بودجه شما باشد. ✨ پکیج اقتصادی مناسب برای شروع و اولین تجربه چاپ کتاب • داستان – ۷۰ صفحه (قطع رقعی): ۸,۱۹۰,۰۰۰ تومان • شعر – ۷۰ صفحه (قطع رقعی): ۹,۱۹۰,۰۰۰ تومان • کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۹,۱۹۰,۰۰۰ تومان 📦 همراه با ۱۰ نسخه کتاب ✨ پکیج حرفه‌ای مناسب برای چاپ جدی‌تر و تیراژ بیشتر • داستان – ۱۰۰ صفحه (قطع رقعی): ۱۱,۲۹۰,۰۰۰ تومان • شعر – ۱۰۰ صفحه (قطع رقعی): ۱۲,۲۹۰,۰۰۰ تومان • کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۱۲,۲۹۰,۰۰۰ تومان 📦 همراه با ۳۰ نسخه کتاب ✨ پکیج VIP ویژه نویسندگانی که می‌خواهند کتابشان حرفه‌ای معرفی شود • داستان – ۱۵۰ صفحه (قطع رقعی): ۲۲,۳۹۰,۰۰۰ تومان • شعر – ۱۵۰ صفحه (قطع رقعی): ۲۳,۳۹۰,۰۰۰ تومان • کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۲۳,۳۹۰,۰۰۰ تومان 📦 همراه با ۷۵ نسخه کتاب 🎁 خدمات ویژه پکیج VIP • ساخت تیزر ویدیویی ۱ دقیقه‌ای • تولید پادکست صوتی معرفی کتاب • QR Code اختصاصی برای معرفی اثر 📩 برای دریافت مشاوره و ثبت سفارش چاپ کتاب با ما در ارتباط باشید. آیدی ادمین در ایتا: @Shavaladpubadmin شماره تماس: 📞 09200757039 مشاهده نمونه کارها در سایت: 🌐 www.shavaladpub.ir ========================= 🖌 باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 21 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= سه تا زن عمو و چهار تا زن دایی‌ام، ننه جان و خواهرانم‌، فقط خدیجه این وسط جایش سبز بود. این رسم بود و فرهنگ‌مان ایجاب می‌کرد تا به این رسم، احترام بگذاریم. آقا ناصر که از صبح زود منتظر توی ایوان نشسته بود وقتی چشمش به یک ایل زن با لباس‌های محلی رنگارنگ افتاد جا خورد. به نظرم خیلی خوشش نیامد. اما چیزی هم نگفت. مینی بوس آماده دم درب ایستاده بود. ننه جانم گفت: من نمی‌یام شماها برید. با دلخوری گفتم: ای وای چرا ننه؟ ننه اشاره‌ای به زن‌ها که در گوشه و کنار حیاط وول می‌خوردند گفت: این فامیل ظهر ناهار می‌خوان. باید بمانم غذا آماده کنم وبا اشاره به کبری که لبه ایوان ایستاده بود و لباس مجلل محلی‌اش را مرتب می‌کرد گفت: کبری جان تو که همراهشان می‌ری؟ -‌ ها ننه می‌رم. فقط به مجید گفتم: فامیلت نفهمند مش عبدا... تازه مرده. زشته بفهمند آمده‌ام خرید عروسی. مخصوصا ننه‌اش. روزگارم را سیاه می‌کند. ننه‌ام انگار دارد همدردی می‌کند با لحنی بسیار مظلوم گفت: ننه جان، برایت بد نشود، می‌ترسم. سپس نگاهی به دور و برش انداخت و ادامه داد: - تو بمان خانه ناهار را آماده کن من همراهشان می‌رم. کبری با خاطرجمعی گفت: - نمی‌خواد. ننه جان مگر می‌خوام چه کار کنم. عروسی که نیست. به فکرحرف کبری بودم. اصلا برایش مهم نیست فامیل شوهرش در موردش چه فکری ‌کنند. کار خودش را می‌کند. حرف خودش را می‌زند. خوشم می‌آید از این جور زن‌ها. برای خودشان زندگی می‌کنند نه برای دیگران. ننه جان حریف کبری نشد. تسلیم شد و دیگر چیزی نگفت. می‌دانست کبری در برابر خانواده مجید کم نمی‌آورد. درست بر عکس خدیجه، که این قدر بی‌دست و پا بود. این قدر حرف گوش کن و مطیع بود، و این قدر مظلوم و ساکت. جلوی درب خانه کنار آقا ناصر ایستاده بودم تا خانم‌های مهمان سوار مینی‌بوس مش‌رحمان شوند. به توصیه‌ی آقا ناصر از پوشیدن لباس محلی که این همه به آن علاقه داشتم صرف‌نظر کرده بودم. مانتویی را که با عمه رفته و خریده بودم پوشیدم. چادر رنگی‌ام را هم روی آن پوشیدم. آقا ناصر ساکت و اخم‌آلود به صحنه‌ی سوارشدن قوم و خویشم در لباس‌های زیبا و رنگارنگ محلی خیره شده بود و لام تا کام هیچ نمی‌گفت. هیچ کس را همراه خود نیاورده بود. نمی‌دانم شاید قرار بود شیراز به ما ملحق شوند. مادرم با نوعی همدردی به ما نزدیک شده و گفت: آقا ناصر، ببخشید رسم است دیگه باید همراه عروس و داماد خرید بیان. آقا ناصر گفت: مراسم شما هم برای ما احترام دارد. اما فکر می‌کنم حرف دلش نبود. بد جوری اخم کرده بود‌. با آن چهره‌ی در همش آشوب را مهمان دل من کرده بود. سوار شدیم. عمه شهربانو و کبری هم با آن لباس پرچین‌شان که زیر برق نور خورشید تلألو زیبایی داشت عقب نشستند. کبری بچه‌هایش را نزد مادرم گذاشت اما عمه مثل همیشه یکی دو تا بچه همراهش بود. مینی‌بوس پشت سرمان به راه افتاد و از ما سبقت گرفت. کوچه پس کوچه‌های روستا را پشت سر گذاشته و به جاده‌ی اصلی رسیدیم. با وجود این همه گرد و خاک تعدادی دست با دستمال‌های رنگی از شیشه مینی‌بوس خارج شده و با ریتم خاصی به رقص آمده بودند. صدای نامفهوم آواز زن‌ها از دور به گوش می‌رسید. صدای نازک زنی به گوشم رسید که واسونک می‌خواند و بقیه با آوازی ملایم جوابش را می‌دادند. ان شاءالله مبارک باشه... یار مبارک باشه... به دنبال هم‌خوانی زنان فامیل، صدای کل و هلهله را هم که بسیار زیبا و دلنواز ادا می‌شد به گوش می‌شنیدیم. حال و هوای خوبی بود‌. من که داشتم لذت می‌بردم. آقا ناصر گاز داد و از مینی‌بوس جلو زد. بر خلاف تصورم، آقا ناصر ساکت بود. با ابرو‌های گره کرده رانندگی می‌کرد. یواشکی نگاهش کردم. از دیدن چهره‌ی مکدرش باز هم دلم گرفت. آخر من که گناهی نداشتم. من‌، این بودم. با این شرایط، با این رسم و رسوم. خوب می‌توانست پا پیش نگذارد. او که از رسم و رسوم ما خبر داشت. مگر من قوم و خویشم را دعوت کرده بودم؟ خودشان آمده بودند. یادم می‌آید برای مراسم عروسی کبری و خدیجه هم این برنامه‌ها را داشتیم. ============================= 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub🍎