✨ #رونمایی از تازهترین اثرِ مجموعه کتابهای مشارکتی
🚢 کتاب «#تنگه_هرمز؛ شاهراهی که جهان را نگه میدارد» از چاپخانه رسید!
بسیار مفتخریم اعلام کنیم ثمرهی تلاشِ جمعی از نویسندگان و شعرای خوشقریحهی «باشگاه نویسندگی #شاولد» ، هماکنون در دستان ماست.
این اثر، فراتر از یک مجموعهی ادبی، نگاهی است به اهمیتِ استراتژیک و حیاتی این تنگه؛ شریانی که نبضِ اقتصاد و سیاست جهان را در دست دارد.
🌍 روایتی ادبی و هنری از جایگاه جهانیِ تنگه هرمز در روزهای #جنگ
📜 اثری ماندگار از مجموعه کتابهای مشارکتی انتشارات #شاولد
🛒 هماکنون آمادهی عرضه به کتابدوستان و پژوهشگران عزیز.
برای تهیه نسخه خود و کسب اطلاعات بیشتر، با ادمین در ارتباط باشید:
@Shavaladpubadmin
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub بله
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
📢 #رونمایی
امروز بوی کتاب تازه در دفتر پیچید 📖✨
کتابهایی که با قلم شما جان گرفتند ✍️ و بالاخره به چاپ رسیدند 🖨️
.
چندین عنوان کتاب جدید از چاپخانه به دستمان رسیده است 📦. این کتابها حاصلِ دلبستگی 🥰، صبر ⏳ و قلمِ توانای نویسندگان عزیزی است که در کنار هم تجربهای متفاوت از نویسندگی را رقم زدند 🤝. دیدن نتیجهی این تلاشهای گروهی روی میز کارمان 🤩، بیش از همیشه لذتبخش است.😍
📫@Shavaladpubadmin
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub بله
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
رویای نویسنده شدنِ شما، در «انتشارات شاولد» به واقعیت تبدیل میشود! ✍️📖
آیا مجموعهای از اشعار یا داستانهای کوتاه دارید و به دنبال راهی حرفهای برای چاپ آن هستید؟
ما در انتشارات شاولد، مسیر چاپ کتاب را برای شما هموار کردهایم. با پروژه «چاپ کتابهای چندنویسندگی»، فرصتی طلایی برای دیده شدنِ آثار شما فراهم شده است.
✅ چرا با ما چاپ کنید؟
▫️ تخصص در چاپ کتابهای مشترک (هر جلد با حضور ۷ نویسنده/شاعر)
▫️ تجربه موفق: چاپ ۴۰ جلد کتاب در ۴ سال
▫️ کیفیت محتوا: ژانر شعر و داستان (۷۲ صفحه در هر جلد)
▫️ سرعت بالا: اخذ مجوز و چاپ در ۳ ماه
قیمتهای ویژهی ما برای این دوره:
🔹 ۳ نسخه: ۹۹۰,۰۰۰ تومان
🔹 ۵ نسخه: ۱,۴۹۹,۰۰۰ تومان
🔹 ۷ نسخه: ۱,۷۹۹,۰۰۰ تومان
🔹 ۱۲ نسخه: ۲,۵۹۹,۰۰۰ تومان
🔹 ۲۰ نسخه: ۳,۸۹۹,۰۰۰ تومان
شما هم میتوانید در یکی از جلدهای جدید انتشارات شاولد، نام خود را به عنوان نویسنده ثبت کنید و صاحب کتاب شوید.
📩 برای مشاوره و ثبت سفارش، همین حالا با ما در ارتباط باشید:
آیدی ادمین در ایتا:
@Shavaladpubadmin
شماره تماس:
📞 09200757039
مشاهده نمونه کارها در سایت:
🌐 www.shavaladpub.ir
=========================
🖌 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
📚 تعرفه جدید چاپ کتاب – انتشارات شاولد
اگر تصمیم دارید کتاب خود را منتشر کنید، حالا میتوانید با پکیجهای جدید و شفاف انتشارات شاولد این کار را انجام دهید. ما سه سطح خدمات طراحی کردهایم تا متناسب با نیاز و بودجه شما باشد.
✨ پکیج اقتصادی
مناسب برای شروع و اولین تجربه چاپ کتاب
• داستان – ۷۰ صفحه (قطع رقعی): ۸,۱۹۰,۰۰۰ تومان
• شعر – ۷۰ صفحه (قطع رقعی): ۹,۱۹۰,۰۰۰ تومان
• کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۹,۱۹۰,۰۰۰ تومان
📦 همراه با ۱۰ نسخه کتاب
✨ پکیج حرفهای
مناسب برای چاپ جدیتر و تیراژ بیشتر
• داستان – ۱۰۰ صفحه (قطع رقعی): ۱۱,۲۹۰,۰۰۰ تومان
• شعر – ۱۰۰ صفحه (قطع رقعی): ۱۲,۲۹۰,۰۰۰ تومان
• کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۱۲,۲۹۰,۰۰۰ تومان
📦 همراه با ۳۰ نسخه کتاب
✨ پکیج VIP
ویژه نویسندگانی که میخواهند کتابشان حرفهای معرفی شود
• داستان – ۱۵۰ صفحه (قطع رقعی): ۲۲,۳۹۰,۰۰۰ تومان
• شعر – ۱۵۰ صفحه (قطع رقعی): ۲۳,۳۹۰,۰۰۰ تومان
• کودک – ۱۲ صفحه رنگی (سایز خشتی): ۲۳,۳۹۰,۰۰۰ تومان
📦 همراه با ۷۵ نسخه کتاب
🎁 خدمات ویژه پکیج VIP
• ساخت تیزر ویدیویی ۱ دقیقهای
• تولید پادکست صوتی معرفی کتاب
• QR Code اختصاصی برای معرفی اثر
📩 برای دریافت مشاوره و ثبت سفارش چاپ کتاب با ما در ارتباط باشید.
آیدی ادمین در ایتا:
@Shavaladpubadmin
شماره تماس:
📞 09200757039
مشاهده نمونه کارها در سایت:
🌐 www.shavaladpub.ir
=========================
🖌 باشگاه نویسندگان شاولد :
https://ble.ir/shavaladpub
https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_35_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 21 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
سه تا زن عمو و چهار تا زن داییام، ننه جان و خواهرانم، فقط خدیجه این وسط جایش سبز بود.
این رسم بود و فرهنگمان ایجاب میکرد تا به این رسم، احترام بگذاریم. آقا ناصر که از صبح زود منتظر توی ایوان نشسته بود وقتی چشمش به یک ایل زن با لباسهای محلی رنگارنگ افتاد جا خورد. به نظرم خیلی خوشش نیامد. اما چیزی هم نگفت. مینی بوس آماده دم درب ایستاده بود. ننه جانم گفت: من نمییام شماها برید.
با دلخوری گفتم: ای وای چرا ننه؟
ننه اشارهای به زنها که در گوشه و کنار حیاط وول میخوردند گفت: این فامیل ظهر ناهار میخوان. باید بمانم غذا آماده کنم وبا اشاره به کبری که لبه ایوان ایستاده بود و لباس مجلل محلیاش را مرتب میکرد گفت: کبری جان تو که همراهشان میری؟
- ها ننه میرم. فقط به مجید گفتم: فامیلت نفهمند مش عبدا... تازه مرده. زشته بفهمند آمدهام خرید عروسی. مخصوصا ننهاش. روزگارم را سیاه میکند.
ننهام انگار دارد همدردی میکند با لحنی بسیار مظلوم گفت: ننه جان، برایت بد نشود، میترسم.
سپس نگاهی به دور و برش انداخت و ادامه داد:
- تو بمان خانه ناهار را آماده کن من همراهشان میرم. کبری با خاطرجمعی گفت:
- نمیخواد. ننه جان مگر میخوام چه کار کنم. عروسی که نیست.
به فکرحرف کبری بودم. اصلا برایش مهم نیست فامیل شوهرش در موردش چه فکری کنند. کار خودش را میکند. حرف خودش را میزند. خوشم میآید از این جور زنها. برای خودشان زندگی میکنند نه برای دیگران. ننه جان حریف کبری نشد. تسلیم شد و دیگر چیزی نگفت. میدانست کبری در برابر خانواده مجید کم نمیآورد. درست بر عکس خدیجه، که این قدر بیدست و پا بود. این قدر حرف گوش کن و مطیع بود، و این قدر مظلوم و ساکت.
جلوی درب خانه کنار آقا ناصر ایستاده بودم تا خانمهای مهمان سوار مینیبوس مشرحمان شوند. به توصیهی آقا ناصر از پوشیدن لباس محلی که این همه به آن علاقه داشتم صرفنظر کرده بودم. مانتویی را که با عمه رفته و خریده بودم پوشیدم. چادر رنگیام را هم روی آن پوشیدم.
آقا ناصر ساکت و اخمآلود به صحنهی سوارشدن قوم و خویشم در لباسهای زیبا و رنگارنگ محلی خیره شده بود و لام تا کام هیچ نمیگفت. هیچ کس را همراه خود نیاورده بود. نمیدانم شاید قرار بود شیراز به ما ملحق شوند. مادرم با نوعی همدردی به ما نزدیک شده و گفت: آقا ناصر، ببخشید رسم است دیگه باید همراه عروس و داماد خرید بیان. آقا ناصر گفت: مراسم شما هم برای ما احترام دارد.
اما فکر میکنم حرف دلش نبود. بد جوری اخم کرده بود. با آن چهرهی در همش آشوب را مهمان دل من کرده بود.
سوار شدیم. عمه شهربانو و کبری هم با آن لباس پرچینشان که زیر برق نور خورشید تلألو زیبایی داشت عقب نشستند. کبری بچههایش را نزد مادرم گذاشت اما عمه مثل همیشه یکی دو تا بچه همراهش بود. مینیبوس پشت سرمان به راه افتاد و از ما سبقت گرفت. کوچه پس کوچههای روستا را پشت سر گذاشته و به جادهی اصلی رسیدیم. با وجود این همه گرد و خاک تعدادی دست با دستمالهای رنگی از شیشه مینیبوس خارج شده و با ریتم خاصی به رقص آمده بودند. صدای نامفهوم آواز زنها از دور به گوش میرسید. صدای نازک زنی به گوشم رسید که واسونک میخواند و بقیه با آوازی ملایم جوابش را میدادند. ان شاءالله مبارک باشه... یار مبارک باشه... به دنبال همخوانی زنان فامیل، صدای کل و هلهله را هم که بسیار زیبا و دلنواز ادا میشد به گوش میشنیدیم. حال و هوای خوبی بود. من که داشتم لذت میبردم.
آقا ناصر گاز داد و از مینیبوس جلو زد. بر خلاف تصورم، آقا ناصر ساکت بود. با ابروهای گره کرده رانندگی میکرد. یواشکی نگاهش کردم. از دیدن چهرهی مکدرش باز هم دلم گرفت.
آخر من که گناهی نداشتم. من، این بودم. با این شرایط، با این رسم و رسوم. خوب میتوانست پا پیش نگذارد. او که از رسم و رسوم ما خبر داشت. مگر من قوم و خویشم را دعوت کرده بودم؟ خودشان آمده بودند. یادم میآید برای مراسم عروسی کبری و خدیجه هم این برنامهها را داشتیم.
=============================
📌 باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub🍎
✨داستانی در دل دارید که بیتکرارِ قلم، ناگفته میماند؟
⬅️ آکادمی «#قلمساز» از شما دعوت میکند تا در مسیرِ روایتگری قدم بگذارید.
دوره کارگاهی «#قلمتراش» (سطح ۱) فرصتی است برای ۱۲ جلسه همنشینی با کلمات، نقد تخصصی آثار شما و همراهی تا خلق داستانی که شایستهی ماندگاری است.
خروجی این همراهی 👈: چاپ اثر شما در کتاب مشترک انتشارات شاولد، دریافت ۵ نسخه کتاب و گواهی پایان دوره.
ظرفیت این کارگاهِ تخصصی (۷ تا ۱۵ نفر) با اولویت پذیرش تکمیل خواهد شد.
برای همسفر شدن در این مسیر:
📪 @Shavaladpubadmin
09200757039📲
=========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
https://ble.ir/shavaladpub بله
https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
Salar AghiliSalar Aghili - Havaye To [@Sonnatiha].mp3
زمان:
حجم:
6.7M
#به_وقت_موسیقی 🎼
🔹درهوای تو
🎙️#سالار_عقیلی
=========================
🖌️باشگاه نویسندگان شاولد :
ble.ir/shavaladpub
eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت56
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 22 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
وحید با طمأنینه تور را از صورتم کنار زد و زل زد به چشمان آرایششدهام. چشمهایم سنگین شده بودند. نمیدانم تأثیر مواد بود یا سنگینی مواد آرایشی. هرچه بود دلم میخواست بخوابم؛ سالها بخوابم و وقتی بیدار شوم، دیگر هیچچیز از گذشته یادم نیاید.
بالاخره هم نتوانستم در برابر تمنای خوابِ چشمهایم مقاومت کنم. روی وحید و عاشقانههایش پلک بستم، به این امید که او هم بیخیال من شود؛ اما نشد.
با حس خیسی لبهایی که لبهایم را در آغوش گرفتند، انگار برق سهفاز به بدنم وصل شد. با هراس و نفرتی که برای خودم هم قابلهضم نبود، کنار کشیدم و ناگاه بین من و او، درهای عمیق فاصله انداخت. فضا، فضای اتاقخوابمان بود اما وحید آن طرف دره گیر افتاده بود و من این سویش. وحید چنان با دلخوری نگاهم میکرد که انگار من بیل و کلنگ آوردهام و آن دره را وسط اتاقخواب کندهام.
چشم از نگاه طلبکار او گرفتم و به دره نگاه کردم. توی دره هزاران مار در هم میلولیدند. مارها همدیگر را نردبان کرده بودند و سعی داشتند خود را از قعر دره بالا بکشند.
صدای فیسفیس مارها توی گوشم بود. وحشت مثل همان مارهای سمی دور تنم چنبره زده بود. ترسیده بودم و حاضر بودم برای رهایی از آن مارها به وحید پناه آورم. هرچه التماس داشتم، توی صدایم ریختم و وحید را صدا زدم؛ زبانم میگفت «وحید»، اما اسم «کسری» از دهانم بیرون میآمد و به دیوارههای دره برخورد میکرد و چندین بار پژواک میخورد.
کمکم همهجا پر شد از اسم کسری. قوهای گلدوزیشدهی روی تخت نام او را فریاد میزدند. آینه او را صدا میزد. میز و صندلیها او را میخواندند. فیسفیس مارها هم خوابیده بود و حتی آنها هم «کسری» را صدا میزدند.
وحید هنوز آن طرف دره ایستاده بود و با تعجب به من نگاه میکرد. از طرز نگاهش خجالت کشیدم. چطور در حضور کسی که نامش در صفحهی دوم شناسنامهام بود، نام مردی دیگر از دهانم خارج شده بود؟
این هم مصداق خیانت بود، ولی من هیچ احساس بدی نداشتم. دلم طوری از خودش و احساسش دفاع میکرد که انگار کسری مرد زندگی من بود و وحید جای او آمده بود و سعی داشت مهرش را از قلبم بدزدد.
با همهی حال بدم، میدانستم یک جای کار میلنگد اما نمیدانستم کجا. میفهمیدم برزخی که در آن گرفتار شدهام واقعی نیست، ولی با تمام وجود باورش میکردم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
https://eitaa.com/shavaladpub