eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
896 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 21 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= سه تا زن عمو و چهار تا زن دایی‌ام، ننه جان و خواهرانم‌، فقط خدیجه این وسط جایش سبز بود. این رسم بود و فرهنگ‌مان ایجاب می‌کرد تا به این رسم، احترام بگذاریم. آقا ناصر که از صبح زود منتظر توی ایوان نشسته بود وقتی چشمش به یک ایل زن با لباس‌های محلی رنگارنگ افتاد جا خورد. به نظرم خیلی خوشش نیامد. اما چیزی هم نگفت. مینی بوس آماده دم درب ایستاده بود. ننه جانم گفت: من نمی‌یام شماها برید. با دلخوری گفتم: ای وای چرا ننه؟ ننه اشاره‌ای به زن‌ها که در گوشه و کنار حیاط وول می‌خوردند گفت: این فامیل ظهر ناهار می‌خوان. باید بمانم غذا آماده کنم وبا اشاره به کبری که لبه ایوان ایستاده بود و لباس مجلل محلی‌اش را مرتب می‌کرد گفت: کبری جان تو که همراهشان می‌ری؟ -‌ ها ننه می‌رم. فقط به مجید گفتم: فامیلت نفهمند مش عبدا... تازه مرده. زشته بفهمند آمده‌ام خرید عروسی. مخصوصا ننه‌اش. روزگارم را سیاه می‌کند. ننه‌ام انگار دارد همدردی می‌کند با لحنی بسیار مظلوم گفت: ننه جان، برایت بد نشود، می‌ترسم. سپس نگاهی به دور و برش انداخت و ادامه داد: - تو بمان خانه ناهار را آماده کن من همراهشان می‌رم. کبری با خاطرجمعی گفت: - نمی‌خواد. ننه جان مگر می‌خوام چه کار کنم. عروسی که نیست. به فکرحرف کبری بودم. اصلا برایش مهم نیست فامیل شوهرش در موردش چه فکری ‌کنند. کار خودش را می‌کند. حرف خودش را می‌زند. خوشم می‌آید از این جور زن‌ها. برای خودشان زندگی می‌کنند نه برای دیگران. ننه جان حریف کبری نشد. تسلیم شد و دیگر چیزی نگفت. می‌دانست کبری در برابر خانواده مجید کم نمی‌آورد. درست بر عکس خدیجه، که این قدر بی‌دست و پا بود. این قدر حرف گوش کن و مطیع بود، و این قدر مظلوم و ساکت. جلوی درب خانه کنار آقا ناصر ایستاده بودم تا خانم‌های مهمان سوار مینی‌بوس مش‌رحمان شوند. به توصیه‌ی آقا ناصر از پوشیدن لباس محلی که این همه به آن علاقه داشتم صرف‌نظر کرده بودم. مانتویی را که با عمه رفته و خریده بودم پوشیدم. چادر رنگی‌ام را هم روی آن پوشیدم. آقا ناصر ساکت و اخم‌آلود به صحنه‌ی سوارشدن قوم و خویشم در لباس‌های زیبا و رنگارنگ محلی خیره شده بود و لام تا کام هیچ نمی‌گفت. هیچ کس را همراه خود نیاورده بود. نمی‌دانم شاید قرار بود شیراز به ما ملحق شوند. مادرم با نوعی همدردی به ما نزدیک شده و گفت: آقا ناصر، ببخشید رسم است دیگه باید همراه عروس و داماد خرید بیان. آقا ناصر گفت: مراسم شما هم برای ما احترام دارد. اما فکر می‌کنم حرف دلش نبود. بد جوری اخم کرده بود‌. با آن چهره‌ی در همش آشوب را مهمان دل من کرده بود. سوار شدیم. عمه شهربانو و کبری هم با آن لباس پرچین‌شان که زیر برق نور خورشید تلألو زیبایی داشت عقب نشستند. کبری بچه‌هایش را نزد مادرم گذاشت اما عمه مثل همیشه یکی دو تا بچه همراهش بود. مینی‌بوس پشت سرمان به راه افتاد و از ما سبقت گرفت. کوچه پس کوچه‌های روستا را پشت سر گذاشته و به جاده‌ی اصلی رسیدیم. با وجود این همه گرد و خاک تعدادی دست با دستمال‌های رنگی از شیشه مینی‌بوس خارج شده و با ریتم خاصی به رقص آمده بودند. صدای نامفهوم آواز زن‌ها از دور به گوش می‌رسید. صدای نازک زنی به گوشم رسید که واسونک می‌خواند و بقیه با آوازی ملایم جوابش را می‌دادند. ان شاءالله مبارک باشه... یار مبارک باشه... به دنبال هم‌خوانی زنان فامیل، صدای کل و هلهله را هم که بسیار زیبا و دلنواز ادا می‌شد به گوش می‌شنیدیم. حال و هوای خوبی بود‌. من که داشتم لذت می‌بردم. آقا ناصر گاز داد و از مینی‌بوس جلو زد. بر خلاف تصورم، آقا ناصر ساکت بود. با ابرو‌های گره کرده رانندگی می‌کرد. یواشکی نگاهش کردم. از دیدن چهره‌ی مکدرش باز هم دلم گرفت. آخر من که گناهی نداشتم. من‌، این بودم. با این شرایط، با این رسم و رسوم. خوب می‌توانست پا پیش نگذارد. او که از رسم و رسوم ما خبر داشت. مگر من قوم و خویشم را دعوت کرده بودم؟ خودشان آمده بودند. یادم می‌آید برای مراسم عروسی کبری و خدیجه هم این برنامه‌ها را داشتیم. ============================= 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستانی در دل دارید که بی‌تکرارِ قلم، ناگفته می‌ماند؟ ⬅️ آکادمی «» از شما دعوت می‌کند تا در مسیرِ روایتگری قدم بگذارید. دوره کارگاهی «» (سطح ۱) فرصتی است برای ۱۲ جلسه هم‌نشینی با کلمات، نقد تخصصی آثار شما و همراهی تا خلق داستانی که شایسته‌ی ماندگاری است. خروجی این همراهی 👈: چاپ اثر شما در کتاب مشترک انتشارات شاولد، دریافت ۵ نسخه کتاب و گواهی پایان دوره. ظرفیت این کارگاهِ تخصصی (۷ تا ۱۵ نفر) با اولویت پذیرش تکمیل خواهد شد. برای همسفر شدن در این مسیر: 📪 @Shavaladpubadmin 09200757039📲 ========================= 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 22 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= وحید با طمأنینه تور را از صورتم کنار زد و زل زد به چشمان آرایش‌شده‌ام. چشم‌هایم سنگین شده بودند. نمی‌دانم تأثیر مواد بود یا سنگینی مواد آرایشی. هرچه بود دلم می‌خواست بخوابم؛ سال‌ها بخوابم و وقتی بیدار شوم، دیگر هیچ‌چیز از گذشته یادم نیاید. بالاخره هم نتوانستم در برابر تمنای خوابِ چشم‌هایم مقاومت کنم. روی وحید و عاشقانه‌هایش پلک بستم، به این امید که او هم بی‌خیال من شود؛ اما نشد. با حس خیسی لب‌هایی که لب‌هایم را در آغوش گرفتند، انگار برق سه‌فاز به بدنم وصل شد. با هراس و نفرتی که برای خودم هم قابل‌هضم نبود، کنار کشیدم و ناگاه بین من و او، دره‌ای عمیق فاصله انداخت. فضا، فضای اتاق‌خوابمان بود اما وحید آن طرف دره گیر افتاده بود و من این سویش. وحید چنان با دلخوری نگاهم می‌کرد که انگار من بیل و کلنگ آورده‌ام و آن دره را وسط اتاق‌خواب کنده‌ام. چشم از نگاه طلبکار او گرفتم و به دره نگاه کردم. توی دره هزاران مار در هم می‌لولیدند. مارها همدیگر را نردبان کرده بودند و سعی داشتند خود را از قعر دره بالا بکشند. صدای فیس‌فیس مارها توی گوشم بود. وحشت مثل همان مارهای سمی دور تنم چنبره زده بود. ترسیده بودم و حاضر بودم برای رهایی از آن مارها به وحید پناه آورم. هرچه التماس داشتم، توی صدایم ریختم و وحید را صدا زدم؛ زبانم می‌گفت «وحید»، اما اسم «کسری» از دهانم بیرون می‌آمد و به دیواره‌های دره برخورد می‌کرد و چندین بار پژواک می‌خورد. کم‌کم همه‌جا پر شد از اسم کسری. قوهای گلدوزی‌شده‌ی روی تخت نام او را فریاد می‌زدند. آینه او را صدا می‌زد. میز و صندلی‌ها او را می‌خواندند. فیس‌فیس مارها هم خوابیده بود و حتی آن‌ها هم «کسری» را صدا می‌زدند. وحید هنوز آن طرف دره ایستاده بود و با تعجب به من نگاه می‌کرد. از طرز نگاهش خجالت کشیدم. چطور در حضور کسی که نامش در صفحه‌ی دوم شناسنامه‌ام بود، نام مردی دیگر از دهانم خارج شده بود؟ این هم مصداق خیانت بود، ولی من هیچ احساس بدی نداشتم. دلم طوری از خودش و احساسش دفاع می‌کرد که انگار کسری مرد زندگی من بود و وحید جای او آمده بود و سعی داشت مهرش را از قلبم بدزدد. با همه‌ی حال بدم، می‌دانستم یک جای کار می‌لنگد اما نمی‌دانستم کجا. می‌فهمیدم برزخی که در آن گرفتار شده‌ام واقعی نیست، ولی با تمام وجود باورش می‌کردم. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 📎هر انتخابِ شما در این نظر سنجی چراغی‌ست که راهِ مطالب هفته‌های بعد را برایمان روشن می‌کند؛ مشتاقانه منتظرِ نظرات شما هستیم.👇👇 https://EitaaBot.ir/poll/1zcwjs?eitaafly
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 23 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= شهر بزرگ و گسترده بود. تا رسیدیم شد ساعت نه و نیم. چقدر توی راه بودیم! توقع داشتم برویم بازار وکیل، مثل همیشه که با ننه‌ام می‌آمدیم. برایمان لباس و پارچه زری می‌خرید.‌ جز این قسمت، جای دیگری از شهر را نمی‌شناختم. آقا ناصر که هنوز با سگرمه‌هایی در هم اطراف را می‌نگریست ماشینش را در گوشه‌ای از یک خیابان خلوت نگه داشت. هنوز صدای ته مانده‌ی بزن و بکوب زن‌های روستایی به گوش می‌رسید. مینی بوس نگه داشت. درست پشت سر ماشین آقا ناصر. یک سمت خیابان پارکی بود که نرده‌های کوتاهی داشت و آن سوی نرده‌ها تا مسافت زیادی چمن کاری شده بود. چند تا درخت بید بلند بر چمن‌ها سایه انداخته بود. انتهای خیابان مشخص نبود. آقا ناصر گفت: این‌جا پارک آزادی است. سرم را تکان دادم. همین. حس کردم آقا ناصر یک جورایی فخر‌فروشی می‌کند و می‌خواهد ارزش و اعتبار خودش را بالا ببرد و به رخ ما بکشد. درست روبه‌روی پارک یک ردیف مغازه‌های شیک و زیبا جلوه‌گری می‌کرد. احساس بدی وجودم را تسخیر کرده بود. یک لحظه از این‌که به آقا ناصر بله گفته بودم پشیمان شدم. البته خودم که بله نگفته بودم. پدر و مادرم برایم تصمیم گرفته بودند، درست مثل خدیجه. آقا ناصر به عمه شهربانو نگاهی کرد و گفت: عمه جان، شما به خانم‌ها بگید برند توی پارک منتظر بمانن. ما می‌ریم خرید زود هم برمی‌گردیم. زشته این همه آدم توی مغازه بیان. عمه جان که لب‌هایش را بیش از حد سرخ کرده بود لبخندی زد و گفت: باشه ناصر آقا. و رفت تا ماموریتش را به انجام برساند. تا عمه ازمان دور شد آقا ناصر گفت: چه رسم عجیبی دارید! سکوت کردم، نمی‌دانستم چه بگویم. انگار عقلم نمی‌رسید، تا من هم منطقی جواب بدهم. از دور دیدم که زن‌های فامیلم با آن شلیته‌های گل و گشاد گران‌قیمت و رنگارنگشان یکی یکی از مینی‌بوس پیاده شدند. هر کدام دو سه تا بچه قد و نیم قد همراهشان بود و سیزده، چهارده نفری می‌شدند. بنده خدا آقا ناصر حق داشت. خودمانیم. چه رسم عجیبی داشتیم! آخر برای دو تا تکه لباس که زن و شوهر می‌خواهند بپوشند بیست نفر باید نظر بدهند؟ زن‌ها که توی پارک مستقر شدند، مش‌رحمان هم پیاده شد. دو تا حصیر پلاستیکی به همراه داشت. از ورودی پارک داخل شد و فرش‌ها را پهن کرد و زن‌ها دور تا دور نشستند. تخمه و چای و میوه و نان محلی و پنیر همراه داشتند. فکر همه چیز را کرده بودند. بچه‌ها در همان محدوده پراکنده شدند و تا شعاع هفت هشت متری از آن مکان دور شدند. تا رفتیم آن ور خیابان ملیحه خانم خواهر آقا ناصر هم رسید و به ما ملحق شد. با همان صورت ناز و ملیح. آرایش ملایمی کرده بود که کاملا متناسب با پوست برنزه‌اش بود. از خدا می‌خواستم عمه شهربانو با آن دو تا پسر مثل عزرائیلش ما را همراهی نکند. نمی‌دانم کبری جانم چه ترفندی ریخت که عمه را سر جایش نشاند و خودش همراهمان آمد. تا ظهر کلی خرید کردیم. آقا ناصر فرد خوش‌سلیقه ای بود. البته من هم چون در هنر قالی‌بافی با انواع رنگ‌ها و نقش و نگارها در ارتباط بودم سلیقه‌ام کم‌تر از او نبود. رنگ‌هایی را می‌پسندیدم که آقا ناصر هم تاییدشان می‌کرد. توی یک مغازه در حالی‌که کبری با ملیحه خانم مشغول دیدن لباس‌ها بودند از فرصت استفاده کردم و جعبه‌ای ادکلن را که توی جیب بغل مانتویم گذاشته بودم درآوردم و دور از چشمان کبری و ملیحه خانم به آقا ناصر نشان دادم و گفتم: برادرم یک هدیه برایتان آورده است از بندر آورده... از جنوب... آقا ناصر که اکنون گره ابروانشان بازشده بود نگاه مهربانی به من انداخت و گفت: دستت درد نکنه، پس خودش کجاست؟ - این جا نیست، رفته جاده... نمی‌دانم یک جایی هم گفت. یادم نیامد کدام شهر بود. آقا ناصر جعبه را از دستم گرفت. یک شیشه سورمه‌ای رنگ کوچک را از جعبه درآورد. درش را باز کرد و گفت: به به! چه بوی خوبی هم می‌ده! از برادرت تشکر کن. خیلی زحمت کشیده... سرم را پایین انداختم. نمی‌توانستم به چشمانش خیره شوم. اما نگاه سنگین او را بر خود حس می‌کردم. در آخرین مغازه، ملیحه خانم ازمان جدا شد. خداحافظی کرد و رفت. من و آقا ناصر و کبری هم خسته و بی‌حال با کوله‌باری اثاث و یک جعبه‌ی شیرینی بزرگ به پارک برگشتیم. البته قبلش وسایل را آقا ناصر تو ماشینش گذاشت. زن‌ها دور هم نشسته و جیغ و ویغ و سر و صدا می‌کردند و چند تا چند تا با هم حرف می‌زدند‌. تخمه می‌شکستند و چای و میوه می‌خوردند. بچه‌ها هم دور و برشان روی چمن‌ها بازی می‌کردند و غلت می‌خوردند و کشتی می‌گرفتند. کبری در جعبه‌ی شیرینی را باز کرد دور تا دور گرداند. بچه‌ها به سمتش آمدند و دورش را گرفتند. صدای کل و هلهله که بلند شد عزم رفتن کردیم. ============================= 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔹 چالش نوشتاری: «مهربانی سیب ها🍎» ========================= 👈حصارها همیشه برای فاصله گرفتن نیستند؛ گاهی تکیه‌گاهِ بخشش می‌شوند.👉 این تصویر، روایتِ باغبانی است که بارِ درختانش را به قلبِ جاده بخشیده تا طعمِ مهربانی سهمِ هر رهگذر باشد. 🔺 حالا نوبت شماست بنویسید: ▪️دیدگاه و حسِ درونی‌تان را نسبت به این تصویر، در «یک الی سه جمله» برای ما بنویسید. این سیب‌های سرخ بر حصارِ سپید، چه معنایی را در ذهن شما تداعی می‌کنند؟ ▪️یا بنویسید ما چطور می‌توانیم در زندگی، شبیه این باغبان باشیم؟ ⁉️ چه داشته‌های کوچکی را می‌توانیم مثل این سیب‌ها، بی‌منت به حصارِ دنیای دیگران بیاوزیم تا جهان جای زیباتری برای عبور شود؟ ⁉️ ⬅️ قالب: یک الی سه جمله، روایت مینیمال، دل‌نوشته ⬅️ حال‌وهوای متن: ادبی، صمیمی، الهام‌بخش 🔹ارسال اثر به ادمین درایتا و نوشتن در قسمت دیدگاه در بله:👇🏻 📞 09200757039 📪 @Shavaladpubadmin منتظرِ واژه‌های پرمهرتان هستیم.🤚 =========================== 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا