eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
896 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔹 چالش نوشتاری: «مهربانی سیب ها🍎» ========================= 👈حصارها همیشه برای فاصله گرفتن نیستند؛ گاهی تکیه‌گاهِ بخشش می‌شوند.👉 این تصویر، روایتِ باغبانی است که بارِ درختانش را به قلبِ جاده بخشیده تا طعمِ مهربانی سهمِ هر رهگذر باشد. 🔺 حالا نوبت شماست بنویسید: ▪️دیدگاه و حسِ درونی‌تان را نسبت به این تصویر، در «یک الی سه جمله» برای ما بنویسید. این سیب‌های سرخ بر حصارِ سپید، چه معنایی را در ذهن شما تداعی می‌کنند؟ ▪️یا بنویسید ما چطور می‌توانیم در زندگی، شبیه این باغبان باشیم؟ ⁉️ چه داشته‌های کوچکی را می‌توانیم مثل این سیب‌ها، بی‌منت به حصارِ دنیای دیگران بیاوزیم تا جهان جای زیباتری برای عبور شود؟ ⁉️ ⬅️ قالب: یک الی سه جمله، روایت مینیمال، دل‌نوشته ⬅️ حال‌وهوای متن: ادبی، صمیمی، الهام‌بخش 🔹ارسال اثر به ادمین درایتا و نوشتن در قسمت دیدگاه در بله:👇🏻 📞 09200757039 📪 @Shavaladpubadmin منتظرِ واژه‌های پرمهرتان هستیم.🤚 =========================== 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
📌 هم اکنون *دورهمی قلم نوردان قدک*.... ⬅️ به مناسبت روز و درحاشیه مراسم همزمان معرفی و رونمایی کتاب شاهراهی که جهان را نگه میدارد ⬅️ *باحضور استاد ،مدرس ، منتقد ادبی* و ⬅️ جناب معاونت ارشاد =========================== 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
🇮🇷 شاهراهی که جهان را نگه میدارد.... =========================== 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوانش چند خط شعر از ملقب به مرد هفت هنر ایران در کتاب ،شاعرانی که جهان را نگه میدارد =========================== 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر امضا، نشانی از یک اندیشه.... لحظه تماشای صفحه آخر کتاب توسط جناب آقای رضایی.. ثبت امضای نویسندگان کتاب
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی از دوستان ما فکر نمیکنند در شرایط زمانی خاص چه باید بکنند ! یک ناشر در این برهه زمانی بااین شرایط سخت میپذیره که تیمی از نویسندگان رو باخودش همراه کنه.... کار سختیه و جالبه خیلی هم کار رو آوردند.... =========================== 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داریم ..... ولی جهانی نمیشه....... چرا⁉️ =========================== 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 24 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= مدام کسری را صدا می‌زدم و چشمم پیِ او می‌گشت. قلبم ایمان داشت تنها کسی که می‌تواند مرا از این کابوسِ هولناک نجات دهد، اوست؛ ولی هر سو را جست‌وجو می‌کردم، نمی‌دیدمش. کم‌کم حس کردم هوایِ اطرافم لحظه‌به‌لحظه کمتر می‌شود. نفسم تنگ شده بود و چشمانم سیاهی می‌رفت. همه‌جا تاریک شده بود. دیگر نه از وحید خبری بود و نه از درهٔ مارها. چشمم بسته بود، ولی انگار باز بود. دوست داشتم بخوابم، اما نمی‌توانستم. فکر می‌کردم همه‌ٔ آن مارها از دره بیرون آمده و توی شکمم خانه کرده‌اند. چیزی توی شکمم وول می‌خورد. بدنم به خارش افتاده بود. با ناخن به جانِ پوستم افتاده بودم و خودم را می‌خاراندم؛ ولی نه‌تنها بهتر نمی‌شدم که بدتر می‌شدم و بدنم از خارش نمی‌افتاد. ردِ ناخن همه‌جای تنم مانده بود و جویِ باریکی از خون، از خراش‌های ریز و درشت جاری بود. بوی خون حالم را بد کرد. خواستم بینی‌ام را بگیرم تا از آن بویِ زهم خلاص شوم؛ اما به‌محضِ لمس‌کردنِ بینی، نوکِ انگشت‌هایم با مایعی گرم و لزج برخورد کرد و حسی شبیه مرگ تمامِ وجودم را فرا گرفت. من این مایعِ لزج را می‌شناختم. انگشتانِ من یک سال و نیم پیش هم، خون را لمس کرده بودند؛ خونی که روی گلبرگ‌های لاله‌های سپیدم ریخته بود. پوزخندی بی‌اراده بر لب‌هایم نشست. اگر همه‌ٔ موادِ مخدر و روان‌گردان‌های دنیا را هم روی خودم تست می‌کردم، در انتهای راه می‌رسیدم به همان شبِ نحس و آن کابوسِ دلخراش. نشسته بودم بالایِ سرِ جنازهٔ لاله و او را تکان می‌دادم. من او را تکان می‌دادم، اما انگار خودم را گذاشته بودند توی ننو و تکانم می‌دادند. یکی مرتب صدایم می‌زد، ولی من حال‌وحوصلهٔ جواب‌دادن نداشتم. دستم را توی هوا تکان می‌دادم و گویی می‌خواستم مگسی را از خودم دور کنم؛ سعی داشتم آن صدا را خفه کنم، ولی موفق نمی‌شدم. صدایی مستأصل که گاهی مرا فحش‌کِش می‌کرد و گاهی خودش را. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا