eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
896 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امید که طلوع امروز آغاز خوشی هاتون باشه.... 🌞 =========================== 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
شاولد/ مهارت نویسندگی
#چالش_روزانه_شاولد 🔹 چالش نوشتاری: «مهربانی سیب ها🍎» ========================= 👈حصارها هم
: مهربانی جریان دارد... میخواهد با یک سیب سرخ باشد یا یک لبخند. زندگی جاری است و چه خوب که زندگی با مهربانی قاب گرفته شود. 🖋هستی فهندژسعدی
🛑 اگر هنوز در این نظرسنجی👇 شرکت نکرده‌اید، حتماً این کار را انجام دهید. نظرِ تک‌تکِ شما در اولویت‌بندیِ برنامه‌هایِ آموزشیِ ما تأثیرگذار است. فرصت دارید تا همین الان صدایِ خودتان را به گوشِ ما برسانید تا برنامه هایی دقیقاً مطابق با نیازهایِ شما طراحی کنیم.👇 🛑
. 📎هر انتخابِ شما در این نظر سنجی چراغی‌ست که راهِ مطالب هفته‌های بعد را برایمان روشن می‌کند؛ مشتاقانه منتظرِ نظرات شما هستیم.👇👇 https://EitaaBot.ir/poll/1zcwjs?eitaafly
. همراهان عزیز باشگاه نویسندگی عصربخیر ☕ خروجی نظرسنجی این دوروز، مسیر را برای ما کاملاً روشن کرد! 🗺️✍️ بیش از ۷۹٪ شما یک دغدغه مشترک دارید: «تقویت حرفه‌ای و پیدا کردن مسیر مطمئن برای » 📚✏️ مشخص است که خیلی از شماعزیزان دیگر نمی‌خواهید فقط برای «دل خودتان» بنویسید؛ بلکه می‌خواهید اثرتان دیده شود و نامتان روی جلد کتاب حک شود. ما در آکادمی صدای شما را شنیدیم. 🤝🎙️ به احترام این انتخابِ قاطع، تصمیم گرفتیم ظرفیت و شرایط ویژه‌ای برای سطح ۱ دوره () در نظر بگیریم که از همین عصر، جزئیاتش را با شما در میان می‌گذاریم. 🎁⏳ اگر برای نویسنده شدن جدی هستید، پیام‌های بعدی را دنبال کنید… 🔥👇 =========================== 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
📸 | کتاب، پیوندِ نسل‌ها ✨ در این قابِ صمیمی، شاهدِ پیوندِ زیبایِ «مادری» و «کتاب‌خوانی» هستیم. سرکار خانم (سمت چپ تصویر)، و یکی از نویسندگان کتاب‌های «» و «»، در کنارِ دخترِ عزیزشان حضور دارند؛ تصویری که نشان می‌دهد چگونه عشق به مطالعه، از نسلِ مادر به نسلِ آینده منتقل می‌شود. 👩‍👧📚 خانم یزاف، از برگزیدگان مرحله اول ، اکنون در میانِ اعضای خانواده بزرگ باشگاه نویسندگان شاولد قرار دارند. ✍️✨ این قاب، یادآورِ تلاشِ مستمرِ ( مدیریت محترم انتشارات شاولد ) در ایجادِ فضایی است که در آن، نویسندگانِ خوش‌ذوق و آینده‌سازانِ این مرز و بوم، در کنار هم رشد می‌کنند. ⬅️ برای درکِ نگاهِ دقیق و پژوهشی خانم یزاف، برشی از کتاب «تنگه هرمز» را با هم می‌خوانیم:👇 « تنگه هرمز تنها نامی روی نقشه نیست؛ ضربانِ قلب تاریخی است که قرن‌ها می‌تپد. چیزی فراتر از نمک و موج در آن جریان دارد؛ حسِ قدمت، قدرت، صلابت و آرامشی که ریشه در هزاران سال فرهنگ و تمدن دارد. نه فقط گذرگاه کشتی‌ها، که گذرگاه داستان‌هایی است که در سکوتِ باد در گوشِ صخره‌ها زمزمه می‌شوند.» =========================== 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
. بسیاری فکر می‌کنند نویسندگی فقط «جرقه ذهنی» یا استعداد مادرزادی است. اما غول‌های نویسندگی دنیا، از «استفن کینگ» تا «ارنست همینگوی»، نظر متفاوتی دارند. آن‌ها معتقدند نوشتن، ترکیبی از ۱٪ استعداد و ۹۹٪ تکنیک و تمرینِ مداوم است. نویسندگی، جادو نیست؛ یک مهارت است که باید ساخته شود. .
. خیلی‌ها قلم را زمین می‌گذارند چون فکر می‌کنند «استعداد ندارند»؛ در حالی که آن‌ها فقط ابزارِ درست را نمی‌شناختند. نه معجزه است و نه یک موهبتِ مادرزادی؛ نویسندگی، مهارتی است که یادگرفتنی‌ست. .
🔳 | سطح ۱ ● دوره‌ای برای کسانی که می‌خواهند نوشتن را از علاقه، به یک مسیر جدی و حرفه‌ای تبدیل کنند. ● در این دوره، قرار نیست فقط درباره نوشتن صحبت کنیم؛ اینجا با یک مسیر عملی، هدفمند و کاملا آموزشی روبه‌رو هستید؛ مسیری که کمک می‌کند متن‌تان را بسازید، سبک خودتان را پیدا کنید، و قدم‌به‌قدم به دنیای حرفه‌ای نزدیک شوید. 🔹 ویژگی‌های دوره: _۱۲ جلسه آنلاین _۲۴ ساعت آموزش تخصصی _ تمرین‌محور و کاربردی _ نقد و بررسی تخصصی آثار _ تحلیل سبک شخصی نویسنده _ همراهی تا رسیدن به متن نهایی قابل چاپ درکتاب =========================== 📆 شروع دوراول کلاس‌ها: از هفته جدید 💰شــــــهریه دوره: _مبلغ اصلی: ۵,۹۹۰,۰۰۰ تومان _با تخفیف ویژه تا جمعه‌شب: ۵,۲۰۰,۰۰۰ تومان ⌛️این تخفیف فقط تا پایان جمعه‌شب فعال است و از شنبه ، شهریه به مبلغ اصلی بازمی‌گردد. و مهم‌تر از همه: در پایان این مسیر، اثرتان چاپ می‌شود، کتابتان را در دست می‌گیرید و متن شما بارها و بارها، تا ۲۰ نوبت، نقد و صیقل داده می‌شود تا به بهترین نسخه‌ی خودش برسد. ✅ اگرمی‌خواهید نوشتن را جدی شروع کنید، اگر می‌خواهید فقط ننویسید، بلکه 👈🏻 اثر👉🏻 خلق کنید، ⬅️ سطح ۱ برای همین طراحی شده است. برای ثبت‌نام و دریافت اطلاعات بیشتر: 📫@Shavaladpubadmin =========================== 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 23 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= فصل (5) الهی شکر، بافت قالی تمام شده است. خوشحال هستم. امروز قرار است اوستا شیرزاد بیاید و قالی را بِبُرد و از دار پایین بکشد. مشتری‌اش آماده است، شوهر خاله اقدسم. قالی را می‌دهیم در ازای بقیه‌ی پول باغی که ازش خریده‌ایم. خوب می‌شود. الهی شکر، دستمان باز می‌شود. دلم برای آقام می‌سوزد باید یک دکتر درست و حسابی ببریمش. کمردرد امانش را بریده است. شب تا صبح خواب ندارد. دکترهای درمانگاه هم آن قدر خبره و با تجربه نیستند که درمان درست و حسابی بکنند. فقط یاد گرفته‌اند مسکن بدهند. دو روز خوب است اما دوباره عود می‌کند. عمه شهربانو می‌گفت: یک دکتر نمی‌دانم چی چی، اوتو.. اور.. توپت،...اهان...اورتوپد سراغ دارد. می‌خواهد یک روز بیاید برادرش را برای درمان پیش او برد. قالی بعدی را 9 متری دار می‌زنم. می‌توانم شش ماهه ببافمش. اگر زود تمام شود می‌فروشمش و جهیزیه‌ام را آماده می‌کنم. خودم تلاش می‌کنم تا به پدرم خیلی فشار نیاید. از روز خرید تا امروز سه چهار هفته‌ای گذشته است. آقا ناصر یک بار به تنهایی و یک بار هم با مادرش به روستا آمده است. چقدر آن روز خوب و خاطره‌انگیز بود، و چقدر به همه‌مان خوش گذشت! آن‌ها را به باغ بردیم. اگرچه باغمان به خاطر فصل سرما میوه‌ی آن چنانی نداشت، اما زیر آفتاب دلپذیر و کم‌رنگ پاییز، خیلی بهمان خوش می‌گذشت. از این‌که آقا ناصر خیلی حواسش به من بود و ازم مراقبت می‌کرد رنج می‌بردم. با آقا ناصر روی برگ‌های خشک شده راه می‌رفتیم و او برایم با صدای زیبایی اشعار حافظ را می‌خواند. خیلی به دلم می‌نشست. خوش به حالش! من فقط به صرف این‌که تا کلاس پنجم درس خواندم یک مقدار شعر آن هم از کتاب درسی‌مان بلدم، مثلاً ... مثلا... کمی فکر کردم و به مغزم فشار آوردم، هووووو... یادم آمد: ایران ای سـرای امید بـر بامـت ‌سـپیده دمـید بنگر کزین ره پرخون خورشیدی خجسته رسید همین، بیش‌تر یادم نمی‌آید. ولی ماشاء‌ا... آقا ناصر خیلی شعر از حفظ دارد! یک گوشه از باغ را آقام سیمان کرده برای نشستن. با چند تا سنگ یک اجاق کوچک درست کرده برای گرم کردن غذایش.برای زمانی که ناهارش را به باغ می‌آورد. یک کتری کوچک سیاه روی اجاق گذاشته بودیم. ننه‌ام با کبری و مادر آقا ناصر روی یک پتوی سربازی که بر سکوی سیمانی پهن شده بود نشسته بودند. فارغ از خوردن ناهار دور هم جمع بودیم. زیر آفتاب درخشان و ملایم پاییز خوردن یک استکان چای که روی آتش به عمل آمده بود خیلی می‌چسبید. نسیم ملایمی می‌وزید. آقام طفلی با یک صندوق پر از انار سر رسید و گفت: حاج خانوم، قابلتان را نداره. مادر آقا ناصر چنگ به گونه کشید و گفت: وای خدا مرگم دهد آقا میرزا! خجالتمون ندهید. ما که به قدرکافی امروز انار خورده‌ایم. ننه پا در میانی کرد: چه می‌گویید حاج خانوم، سهم خودتان است. برای حاج آقا هم ببرید. خدا کند زودتر حالشان خوب شود. کبری توی کتری روی آتش چای خشک ریخت. کمی صبر کرد و برای همه‌مان توی استکان‌های فرانسوی گرد، چای ریخت. صدای بچه‌های کبری با محمود و حجت و تاج‌گل از ته باغ به گوش می‌رسید. کبری از همان جا که نشسته بود فریاد زد: تاج‌گل، رقیه را بیاور می‌ترسم سرما بخوره. ننه‌ام گفت: کبری یواش‌تر سرمان را بردی، چرا داد می‌زنی؟ کبری که به خودش آمده بود، خنده‌ای کرد و گفت: حاج خانوم، چای بخورید. ننه‌ام گفت: جای دخترخانمتان هم خیلی خالیه. مادر آقا ناصر که حواسش جای دیگری بود و داشت با لذت درختان بسیار زیبای باغ را نگاه می‌کرد گفت: خوش به حالتان! چه جای خوبی زندگی می‌کنید! کبری چای به دست حاج خانوم داد و گفت: بخورید حاج خانوم، چای روی آتش خیلی خوشمزه است. مادر آقا ناصر چای را از دست کبری گرفت. کبری به همه‌مان چای تعارف کرد. دقایقی بعد مجید شوهر کبری هم آمد. مادر آقا ناصر رو به آقا ناصر کرد و گفت: - ناصر جان کم کم بریم. آقا ناصر در حالی‌که چایش را می‌خورد، گفت: باشه مادر جان! باشه. مادر آقا ناصر رو به ننه جان کرد و گفت: دلم می‌خواد ملیحه جان هم بیاید و زیبایی‌های این جا را ببینه، ولی این روزها داره می‌روه کلاس زبان، می‌خواد با شوهرش بروند هلند... آقا ناصر یک چیزهایی به هم گفته بود اما هنوز می‌ترسیدم کلمه‌ی هلند را به زبان بیاورم. می‌ترسیدم اشتباهی تلفظ کنم و باعث خنده‌ی بقیه شوم. ننه جانم با شجاعت تمام می‌گفت: اولن و می‌خندیدیم. مادر آقا ناصر گفت: ملیحه به خاطر دو تا پسرش می‌خواد بره. می‌گه: آن جا برای تحصیل بهتره. ============================= 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub