eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
893 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🔳 | سطح ۱ ● دوره‌ای برای کسانی که می‌خواهند نوشتن را از علاقه، به یک مسیر جدی و حرفه‌ای تبدیل کنند. ● در این دوره، قرار نیست فقط درباره نوشتن صحبت کنیم؛ اینجا با یک مسیر عملی، هدفمند و کاملا آموزشی روبه‌رو هستید؛ مسیری که کمک می‌کند متن‌تان را بسازید، سبک خودتان را پیدا کنید، و قدم‌به‌قدم به دنیای حرفه‌ای نزدیک شوید. 🔹 ویژگی‌های دوره: _۱۲ جلسه آنلاین _۲۴ ساعت آموزش تخصصی _ تمرین‌محور و کاربردی _ نقد و بررسی تخصصی آثار _ تحلیل سبک شخصی نویسنده _ همراهی تا رسیدن به متن نهایی قابل چاپ درکتاب =========================== 📆 شروع دوراول کلاس‌ها: از هفته جدید 💰شــــــهریه دوره: _مبلغ اصلی: ۵,۹۹۰,۰۰۰ تومان _با تخفیف ویژه تا جمعه‌شب: ۵,۲۰۰,۰۰۰ تومان ⌛️این تخفیف فقط تا پایان جمعه‌شب فعال است و از شنبه ، شهریه به مبلغ اصلی بازمی‌گردد. و مهم‌تر از همه: در پایان این مسیر، اثرتان چاپ می‌شود، کتابتان را در دست می‌گیرید و متن شما بارها و بارها، تا ۲۰ نوبت، نقد و صیقل داده می‌شود تا به بهترین نسخه‌ی خودش برسد. ✅ اگرمی‌خواهید نوشتن را جدی شروع کنید، اگر می‌خواهید فقط ننویسید، بلکه 👈🏻 اثر👉🏻 خلق کنید، ⬅️ سطح ۱ برای همین طراحی شده است. برای ثبت‌نام و دریافت اطلاعات بیشتر: 📫@Shavaladpubadmin =========================== 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد : https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 27 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= بالاخره تکان‌ها کار خودش را کرد و چشم بر کابوس بستم و به دنیای واقعی باز کردم. «زنده‌ای؟ وای خدا، واقعاً زنده‌ای! گفتم راست‌راستی سقط شدی، دختر!» این جمله‌ها را لیلا گفته بود؛ لیلایی که اصلاً شبیه آن لیلایی که می‌شناختم، نبود. صورتش مثل مهتاب بی‌رنگ شده بود و قطره‌های درشت عرق، پیشانی و پشتِ لبش را خیس کرده بود. لب‌هایش مثل لبِ جنازه سفید شده بود. بی‌اختیار دست بردم به لب‌هایش. لب‌هایش سرد بود؛ مثل جنازه! چرا این جنازه مرا رها نمی‌کرد؟ چرا در خواب و بیداری همراه من بود؟ لیلا یک‌بند حرف می‌زد: «چرا نگفتی پاکی، ذلیل‌مرده؟ اگه گفته بودی، یه چیز سبک‌تر بهت می‌دادم که حال کنی، نه این‌که برسی خدمتِ جناب عزرائیل. یه جوری هم سیس برداشتی، گفتم این‌کاره‌ای.» گوشم سنگین شده بود و صدایش را انگار از تهِ چاه می‌شنیدم. رنگ کم‌کم داشت به صورتِ لیلا برمی‌گشت و دیگر از آن آشفتگیِ چند دقیقه پیش خبری نبود؛ اما بغضی عظیم، چون آتشفشانی در آستانهٔ فوران، درون من می‌جوشید. چیزی به انفجارم نمانده بود که لیلا لیوانِ چرک‌وچیلِ پر از مایعی زردرنگ را به لب‌هایم چسباند و پیش از آن‌که بتوانم مقاومت کنم، بیش از نصفش را توی حلقم ریخت. آبی را که مزهٔ کف و صابون می‌داد، قورت دادم؛ اما بغضِ لعنتی به بیخِ گلویم چسبیده بود و رهایم نمی‌کرد. دوست داشتم با کسی حرف بزنم، حتی اگر آن کس لیلای موادفروش باشد. گفتم: «حکمم تأیید شد.» لیلا انگار جمله‌ای معمولی دربارهٔ آب‌وهوا شنیده باشد، لبخندی زد و گفت: «ایول! پَ تو هم آزاد شدی.» با تعجب گفتم: «آزاد؟!» خندید؛ نه از آن خنده‌های همیشگی‌اش، بلکه خنده‌ای تلخ و بغض‌آلود، و گفت: «روزی که فهمیدم قراره اعدام بشم، به همین حال‌وروزِ تو افتاده بودم. هی نشستم اشک ریختم، گریه کردم، خودم رو زدم؛ اما تهش فهمیدم هیچ‌کدومِ اینا فایده نداره. بالا برم، پایین بیام، سرم بالای داره. پَ چرا الکی خودم رو اذیت کنم؟ همین شد که تصمیم گرفتم این دو روزِ باقی‌مونده از عمرم رو خوش باشم. تو هم مثل من علی بی‌غم باش. خیالت هم نباشه؛ شاید جای من و تو، اون دنیا خیلی بهتر از این دنیا باشه.» ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📢 آخرین فرصت سفارش کتاب «فرشتگان میناب » 📚✨ با سلام و احترام، کتاب ارزشمند «» ( مجموعه آثار منتخب نویسندگان خلاق )، آماده ارسال به است. اگر قصد دارید این کتاب را برای خودتان، هدیه‌ای یا سازمان و مجموعه‌تان تهیه کنید، لطفاً *تعداد نسخه‌های موردنیاز را فقط تا ساعت ۴ عصر امروز اعلام و سفارش خود را قطعی کنید. 💎 قیمت ویژه هر نسخه: ۲۱۹,۰۰۰ تومان ⚠️ نکته مهم: پس از ساعت ۴ عصر، سفارش‌گیری بسته خواهد شد . در صورت امکان چاپ مجدد در آینده، به دلیل افزایش هزینه‌های کاغذ، قیمت نهایی کتاب *بالاتر محاسبه خواهد شد. 🔹 نحوه ثبت سفارش: مبلغ کل نسخه‌های درخواستی را به شماره کارت زیر واریز فرمایید و تصویر رسید واریزی را به همراه همراه تعداد نسخه‌ها و نام خود به پی‌وی ادمین ارسال کنید: 💳 شماره کارت: 6063731166281072 به نام: اصغر فرهادی (بانک قرض‌الحسنه مهر ایران) 📲 ارسال رسید و ثبت سفارش: @Shavaladpubadmin 📞 09200757039 🎁 «فرشتگان میناب»؛ یک هدیه فرهنگی ماندگار و ارزشمند. =========================== 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
🌿✍🏻 اعتماد شما، زیباترین فصلِ روایت باشگاه نویسندگان ماست؛ هر رضایت، مُهری بر ارزشِ مسیر مشترکمان. ❌همراهان عزیز به هردلیلی در صورت قطع شدن نت در ایتا در پیامرسان بله به آدرس پایین همین پیام در خدمتتان هستیم و بالعکس ❌ =========================== 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
⏳| شهریارِ جان، چه خوب گفتی: «آسیایِ طبیعت به نوبت است…» • این یعنی دنیا برای هیچ‌کس یک‌جور نمی‌ماند. • نه در اوج، مغرور باش و نه در سختی، ناامید. • این چرخ برای همه می‌چرخد؛ فقط کافی‌ست صبور باشی و امیدت را حفظ کنی... =========================== 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 28 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= کبری که خیلی سر و زبان‌دارتر از من بود گفت: - نمی‌دانستم ملیحه خانوم دو تا پسر دارند. مادر آقا ناصر تکانی به هیکل سنگینش داد روسری‌اش را روی سر مرتب کرد و گفت: ماشاء ا... دو تا پسر دسته‌گل داره. کبری با همان اعتماد به نفس گفت: مگر چند سال دارند؟ مادر آقا ناصر قر و غمزه‌ای به سر و گردنش داد و گفت: بزرگه هفده سال و کوچیکه شانزده سال. ننه‌ام گفت: ماشاء ا... خدا کنه زنده باشند حاج خانوم. آقا ناصر اناری از توی صندوق برداشته بود داشت نشسته پوستش را می‌کند. مادرش دید و گفت: وای ناصر جان، چه می‌کنی، با دست؟ ناصر بی‌توجه به حرف مادرش انار را دو سه تا تکه کرد و یکی را به من داد و شروع کردم به خوردن. همیشه انار باغ را خورده بودم ولی این قدر به من نچسبیده بود. خیلی مزه داد. شاید به خاطر این بود که از دست آقا ناصر گرفته بودم. سر و صدایی به گوش رسید. صدای همهمه و گفت و گو... چشم به درب ورودی باغ دوختم. از لابلای درختان نیمه‌لخت پاییزی ورود چند تا آدم را دیدم. سر و صداها آشنا بودند. کمی که نزدیک‌تر شدند یک دفعه دیدیم علی‌مراد و عمه شهربانو و بچه‌هایش هستند. همه‌مان از جا بلند شدیم و تعارفات شروع شد. - بفرمایید، بلند نشوید. خیلی خوش آمدی شهربانو! عمه شهربانو به سمتم آمد و صورتم را به سمت خود کشید و لپم را بوسید. آرایش زننده‌اش مثل همیشه توی ذوق می‌زد. همان مانتوی چسبان خردلی را پوشیده بود با روسری قرمز گل‌گلی. به نظر من که خیلی خنده‌دار وجالب شده بود. از بس مانتویش تنگ بود دگمه‌هایش را به زور بسته بود. حس می‌کردم شکمش دارد از فاصله بین دو جا دکمه بیرون می‌زند. علی‌مراد سلام داد و خوش و بش کرد و جلوی آقا ناصر کنار آتش نشست و دست‌هایش را روی آتش گرفت و گفت: ما از صبح آمدیم خانه‌ی زهرا بودیم. عمه‌ی دیگرم را می‌گفت. سپس رو به ننه‌ام کرد و گفت: - پس کو خدیجه؟ نیمده؟ ننه‌ام گفت: نه علی‌مراد! قرار بوده بیاد؟ علی مراد بدون این‌که پاسخ مادرم را بدهد، در حضور مادر آقا ناصر و بقیه گفت: مرتیکه‌ی عوضی انگار از دماغ فیل افتاده پایین. خو بگو تو هم یه روز زن و بچه‌هاتو ور دار بیا باغ بووات ... ننه‌ام لبش را دندان گرفت و گفت: خوب نیاد، لابد نشده بیاد، نرسیده، علی‌مراد. عمه شهربانو گفت: این علی‌مراد دست از فحش دادن بر نمی‌دارد زینت. درست بشو نیست. علی‌مراد یک چایی برای خودش ریخت. به عمه چشم غره رفت. اما عمه شهربانویم پرروتر از این حرف‌ها بود و گفت: زشته، زشته جلوی میهمان‌ها علی‌مراد با صورت آفتاب سوخته‌اش لبخند زشتی زد و چند تا دندانی را که توی دهانش بود به نمایش گذاشت و گفت: این‌ها هم از خودمان هستند، و در حالی که دستی به پشت آقا ناصر می‌زد گفت: مگر نه ناصر خان! آقا ناصر خندید و چیزی نگفت. هوا رو به سردی بود. کبری می‌ترسید بچه‌هایش مخصوصا رقیه‌، که از همه کم‌سن و سال‌تر بود، سرما بخورد و بعد هم شوهرش مجید تند تند به جانش نق بزند. وسایلش را جمع کرد و بار و بندیلش را بست و عازم رفتن به منزل خودش شد، چه عجب! عجیب به آقا ناصر وابسته شده بودم. دلم نمی‌خواست آن‌ها بروند. فکرکنم عمه شهربانو هم خیال رفتن نداشت. مادر آقا ناصر از جا برخاست. مانتویش را تکانی داد و گفت: رعنا خانم، برگشتم و بهش نگاه کردم. چشمان ریز و نافذی داشت. مژه‌هایش بلند و مشکی بود. پوست گندمی و صافش را به آقا ناصر ارث داده بود. با رژ لب کمرنگی لب‌های قیطانی‌اش را صورتی کرده بود. شیک‌پوش بود. ‌گفتم: بله خانم. - عزیزم ما دیگر باید بریم. و به شوخی گفت: دلت را بده آقا ناصر برایش ببرم. حتما دلش برات تنگ خواهد شد. حاضر جواب نبودم. اصلا نمی‌دانستم باید چه بگویم. آقا ناصر معترضانه به مادرش نگاه کرد و با لحن شیرینی گفت: مامان چه می‌گی؟ مادرش جواب داد: عروس خوشگلمون رو که نمی‌تونیم حالا ببریم. فعلا ازش دل بکن! و به شوخی ادامه داد: البته می‌دونم که دل کندن هم آسون نیست. تا آقا ناصر و مادرش سوار ماشینشان شدند علی‌مراد مثل برق از جا برخاست و صندوق انار را به سبکی یک پر کاه روی دست گرفت و زودتر از آقا ناصر و مادرش خودش را به ماشین رساند. آقا ناصر سریع دوید و صندوق عقب را بالا زد و علی‌مراد صندوق انار را عقب اتومبیل گذاشت. ============================= 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا