eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
938 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
📸 | وقتی ترجمه، «زندگی» می‌شود ✨ در این قابِ صمیمی، جناب آقای سروش بردبار، مدرس و پژوهشگر حوزه زبان انگلیسی با بیش از ۱۱ سال سابقه درخشان، در کنار همراهانشان حضور دارند. این قاب، لحظه‌ی تجلیِ نتیجه‌ی ماه‌ها تلاش، تخصص و عشقِ بی‌اندازه است؛ لحظه‌ای که کتابِ « » از یک فایلِ دیجیتال، به اثری ملموس و ماندگار تبدیل شد. 📚🌿 🔹شنیدنِ «حرف دل» ایشان، جانِ تازه‌ای به این قاب می‌بخشد: « امروز وقتی نسخه ی چاپ شده ترجمه کتاب رو توی دستم گرفتم، بیشتر از اینکه به صفحاتش نگاه کنم یادم به مسیری که پشت این صفحات طی کردم افتاد؛ به روزهایی که با یک جمله چند ساعت کلنجار میرفتم، به روزهایی که این کتاب فقط یه فایل توی کامپیوترم بود و حالا اثری شده که شاید بتونه روی ذهن و زندگی آدم‌ها تاثیر بزاره. امیدوارم این کتاب بتونه برای کسانی که رویای ساختن، نوآوری و اثرگذاری با استفاده از فرهنگ رو دارن، چراغ کوچیکی توی مسیرشون باشه. بعضی کتاب‌ها فقط ترجمه نمیشن، زندگی میشن و این تازه آغازه راهه....» ✍️✨ در خانواده بزرگ باشگاه نویسندگان شاولد، دیدنِ این لحظات، عمیق‌ترین ثمره‌ی تلاش‌های ما در کنار جناب # دکتر_فرهادی (مدیر محترم انتشارات ) است؛ جایی که «فکر» تبدیل به «کتاب» می‌شود تا مسیرِ دیگران را روشن کند. =========================== 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 29 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= لیلا حرف‌های عجیبی می‌زد؛ حرف‌هایی که اصلاً به قد و قواره‌اش نمی‌آمدند. عادت کرده بودم از او هر چیزی بشنوم به‌جز حرفِ حساب، اما او حالا مثل روان‌شناس‌های کارکشته، مرتب جملات انگیزشی ردیف می‌کرد و به خوردِ مغز خسته‌ام می‌داد؛ مغزی که هنوز تحتِ سلطهٔ مواد بود و به قول لیلا، «شش‌وهشت» می‌زد. نمی‌دانم چه چیزی در آن لیوانِ پر از لک بود، اما هرچه بود حالم را بهتر کرد و کم‌کم به حالت عادی برگشتم. لیلا از کنارم تکان نمی‌خورد و هوایم را داشت. ظاهراً به‌خاطر تشویقم به مصرف مواد و دیدنِ حال‌وروزِ اسف‌بارم، عذاب‌وجدان گرفته بود. من هم دستِ دوستی‌اش را رد نکردم؛ به اعتقاد من، کسی که هنوز ذره‌ای وجدان داشت، نمی‌توانست آن‌قدرها هم ترسناک باشد. در تمام مدتی که با کابوس دست‌وپنج‌نرم می‌کردم، بدنم به‌شدت عرق کرده بود و لباس‌هایم به تنم چسبیده بودند. لیلا پیشنهاد حمام داد و من با اکراه پذیرفتم. بدنم هنوز جانی نداشت و می‌ترسیدم زیر دوش از حال بروم. لیلا گفت خودش پشتِ درِ حمام می‌نشیند و حواسش به من هست. نمی‌خواستم بیش از این زحمتش بدهم، برای همین پیشنهاد همراهی‌اش را رد کردم. چند تکه لباس و حوله برداشتم و لَخ‌لَخ‌کنان به طرف حمام رفتم. وقتی تصویر خودم را در آینهٔ رختکن دیدم، ترسیدم. آن جنازهٔ متحرک، من بودم؟ آن چشم‌های خالی از شورِ زندگی، چشم‌های من بود؟ آن چهرهٔ رنگ‌پریده که به روح طعنه می‌زد، مهتاب بود؟ باورم نمی‌شد به چنین فلاکتی افتاده باشم. نمی‌دانستم ترسِ دیشبم از درگیریِ محمد و وحید از پا درم آورده بود، یا ترس از مرگِ خودم این‌طور داغانم کرده بود؟ شاید هم مواد این بلا را سرم آورده بود. لباس‌ها را روی سکوی رختکن گذاشتم و رفتم توی حمام. هنوز هم سرم پر از اوهام بود؛ حس می‌کردم نقش‌ونگارِ روی کاشی‌ها دست‌وپادراورده‌اند و در حال حرکت‌اند. رفتم زیر دوش. قطره‌های آب، تنِ کوفته‌ام را مشت‌ومال می‌دادند، اما آبِ گرم حس خمودگی‌ام را بیشتر می‌کرد. در یک تصمیم ناگهانی، شیر را به طرف آب سرد چرخاندم و جریانی از آبِ سرد بر تنم تاخت. نفسم از سرما پس رفت و تمام عضلاتم به انقباض درآمدند. انگار هر قطره از آب، ذره‌ای از سَمِ مواد را از تنم بیرون می‌کشید و به قعرِ چاهِ فاضلاب می‌فرستاد. کم‌کم سرمای آب برایم عادی شد و بعد از چند دقیقه، حتی لذت‌بخش. داشتم از این حس لذت می‌بردم که کسی بر در کوبید. به گمان اینکه لیلاست، گفتم: «حالم خوبه دختر، نگرانم نباش.» لیلا جواب نداد و در عوض، دوباره بر در کوبید. گفتم: «چند دقیقه دیگه بمونم زیر دوش، بعدش میام.» اما کسی که مدام بر درِ آلومینیومی حمام می‌کوبید، مصمم بود که هر طور شده در را برایش باز کنم. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شاولد/ مهارت نویسندگی
✍️ فکر می‌کنید نویسنده‌ها با استعداد به دنیا می‌آیند⁉️ «استعداد آغاز راه است؛ این تمرین و پشتکار ا
. سلام و روزتان بخیر و پر از اتفاق‌های خوب. ✨ اگر پست دیروز درباره دوره «قلم‌تراش | سطح ۱» را دیده‌اید اما هنوز تصمیم نگرفته‌اید، این فقط یک یادآوری دوستانه است... ⏳ ثبت‌نام با شهریه ۵,۹۹۰,۰۰۰ تومان فقط تا پایان سه‌شنبه امکان‌پذیر است. ✍️📚 .
. «من همیشه می‌خواهم بیشتر بیاموزم؛ زیرا هرچه بیشتر می‌آموزم، بهتر می‌نویسم.» — ارنست همینگوی 🌱 اگر برای شرکت در این مسیر هر دغدغه، سؤال یا تردیدی دارید، اینجا برامون بفرستیدلطفا؛ با هم حلش می‌کنیم. 💙 @Shavaladpubadmin .
با هم ثبت‌نام کنید، کمتر پرداخت کنید! ✍️📚 دوست، همکار یا یکی از اعضای خانواده‌تان را همراه کنید و از تخفیف ویژه ثبت‌نام گروهی دوره «قلم‌تراش | سطح ۱» بهره‌مند شوید. 💰 شهریه از ۵,۹۹۰,۰۰۰ تومان 👥 ب ا معرفی همراه، شهریه هر نفر تا ۵,۰۰۰,۰۰۰ تومان کاهش پیدا می‌کند. ⏳ فقط تا پایان سه‌شنبه فرصت دارید؛ از چهارشنبه شهریه به ۶,۹۹۰,۰۰۰ تومان افزایش خواهد یافت. ✨ آموزش تخصصی، تمرین، تا ۲۰ مرحله نقد و بازنویسی، و در پایان انتشار کتاب با نام شما. 📩 برای ثبت‌نام و دریافت تخفیف گروهی: @Shavaladpubadmin =========================== 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد*: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
🖥 « رازهای نویسندگی که هیچ‌کس به شما نمی‌گوید...» اگر رویای نوشتن ، داستان یا شعر را دارید، این لایو را از دست ندهید. 👤 با حضور فریبا کریمی 📚 نویسنده ۲۵ عنوان کتاب، مدرس و منتقد ادبی 📅 امشب | 29 تیر 🕙 ساعت ۲۲:۰۰ 📍 اجرای لایو از کانال باشگاه نویسندگان شاولد 👇 همین حالا عضو شوید: 📳 @shavaladpub ✨ شاید همین لایو، آغاز کتابی باشد که سال‌ها در ذهن شما مانده است. 📖
📌هم اکنون زنده ✍🏻رازهای نویسندگی ------------------------------------------------------- نشر کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir 🖌️باشگاه نویسندگان شاولد*: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
✍️ فکر می‌کنید نویسنده‌ها با استعداد به دنیا می‌آیند⁉️ «استعداد آغاز راه است؛ این تمرین و پشتکار است که نویسنده می‌سازد.» کینگ اگر همیشه آرزو داشته‌اید کتابی بنویسید... اگر بارها نوشتن را آغاز کرده‌اید اما نیمه‌کاره رها شده است... وقت آن رسیده که رؤیای نویسنده شدن را به یک اثر واقعی تبدیل کنید. ✏️ دوره تخصصی «قلم‌تراش | سطح ۱» در این دوره فقط اصول را یاد نمی‌گیرید؛ بلکه قدم‌به‌قدم 👣 با تمرین ، بازخورد و همراهی مدرس ، اثری خلق می‌کنید که شایسته دیده شدن باش در ، آنچه پرورش می‌دهیم استعداد نیست؛ مهارت نویسندگی است. آنچه در انتظار شماست: ۱۲ جلسه آنلاین (۲۴ ساعت آموزش تخصصی) ✅ آموزش کاملاً تمرین‌محور ✅ کشف و تقویت سبک شخصی نویسندگی تا ۲۰ مرحله نقد، بازنویسی و صیقل اثر ✅ آماده‌سازی حرفه‌ای متن برای انتشار 🎁 مهم‌ترین خروجی دوره در پایان دوره، تنها با چند جزوه یا یک گواهی خداحافظی نمی‌کنید... 👈 اثر شما پس از طی مراحل نقد، بازنویسی و ویرایش، در قالب یک منتشر می‌شود. 📅 شروع اولین دوره از همین هفته است. 👥 هر دوره تنها با ۷ تا ۱۵ هنرجو برگزار می‌شود تا مدرس بتواند برای هر اثر، زمان کافی جهت نقد، بازنویسی و ارائه بازخورد اختصاصی اختصاص دهد؛ 💰 این دوره تا پایان سه‌شنبه: ۵,۹۹۰,۰۰۰ تومان ⏳ از چهارشنبه شهریه دوره‌های بعدی به ۶,۹۹۰,۰۰۰ تومان خواهد یافت. 📩 *مشاوره و ثبت‌نام:* @Shavaladpubadmin =========================== 🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد: https://ble.ir/shavaladpub بله https://eitaa.com/shavaladpub ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 29 تیر ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= موقع خداحافظی آقا ناصر یواشکی توی گوشم طوری که اطرافیان متوجه نشوند گفت: رعنا! لحنش تند بود. کمی ترسیدم. آقا ناصر ادامه داد: خیلی مراقب باشی ها. فقط خانه‌ی پدرت باش جایی نروی ها! یعنی چه؟ چگونه مراقب خودم باشم. جایی نروم! خدایا، منظورش چیست؟ مگر می‌شود خانه‌ی پدرم باشم و جایی نروم. من که نفهمیدم. فقط گفتم: باشه. خودم هم نمی‌دانم چرا یه هویی تغییر شخصیت می‌داد. عجیب بود. حرکات و رفتار‌‌هایش یک جور خاص بود. حس می‌کردم برخی رفتارهایش شبیه محمد‌علی شوهر خدیجه است. اما نمی‌خواستم باور کنم. خودم به خدیجه گفته بودم که آقا ناصر اصلاً قابل مقایسه با شوهرش محمد علی نیست. همه‌اش می‌ترسیدم سرنوشتی مثل سرنوشت خدیجه پیدا کنم. با این‌که تا آن لحظه در کنار خانواده، مادر شوهر و آقا ناصر خیلی بهم خوش گذشته بود اما همین یک جمله کافی بود که همه‌ی شادی‌هایی را که تا غروب توی قلب و ذهنم انباشته بودم، تخریب شود و این چنین حالم را بگیرد و مرا زیر و رو کند. موقعی که ماشین آقا ناصر از باغ خارج شد بی‌اختیار دمغ شدم. هنوز در حال تحلیل و بررسی جملاتش بودم. دوست داشتم همان لحظه با کسی حرف می‌زدم. درددل می‌کردم و از اخلاق و رفتار آقا ناصر برایش می‌گفتم. دوست داشتم کبری به این زودی نمی‌رفت تا راهنمایی‌ام کند. کمکم کند و مرا از این تنگنا نجات دهد. هر چه بود او بهتر و بیش‌تر مردها را می‌شناخت. کبری خیلی اجتماعی بود و از هر چیزی سر در می‌آورد. ننه‌ام در حال جمع‌آوری وسایل بود. در همان حال گفت: رعنا، چته؟ خوب بیا کمک. ایستاده بودم و هنوز داشتم ورودی باغ را نگاه می‌کردم، همان جاده خاکی کوتاهی که آقا ناصر چند دقیقه پیش با ماشینش از آن عبور کرده بود. - چته؟ هنوز هیچ پاسخ قانع‌کننده‌ای برای سوال ننه نداشتم. تاج‌گل که خسته از بازی و شیطنت روی فرش ولو شده بود گفت: رفتن دیگه رعنا، چرا مات شدی؟ ای کاش می‌دانستند که چرا من این گونه مات و متحیر به پشت سر آقا ناصر چشم دوخته‌ام! ای کاش فکرم را می‌خواندند و مرا از این بهت و حیرت خارج می‌کردند! به خودم آمدم و بی‌خیال شدم. اصلا جدی نگرفتم و چند دقیقه بعد فراموشم شد. به کمک ننه جان شتافتم. ظرف‌های نشسته از ناهار ظهر را جمع کردیم. فرش را تکاندیم. حجت و محمود با آقام زودتر رفتند. عمه شهربانو و بچه‌هایش با علی‌مراد که مرتب بد و بیراه می‌گفت و نق می‌زد، ایستاده و منتظر بودند تا ما هم وسایل را برداریم و همراهشان برویم خانه‌. علی‌مراد رحیم پسر کوچکش را بغل کرده بود و می‌گفت: حالا می‌ریم بوا. حالا می‌ریم. و خطاب به دو تا پسر دیگرش که هنوز توی باغ دنبال هم گذاشته بودن فریاد زد: هوی کره خرا، جَر نکنین، بیین بریم، شو شد. عمه شهربانودوباره مانتوی خردلی رنگش را روی بلوز و دامن بلندش پوشید و با یک لنگه دمپایی دنبال پسرهایش گذاشت. پسرها زرنگ‌تر بودند و مثل قرقی به سمت درب باغ رفته و پا به فرار گذاشتند. خنده‌ام گرفته بود. تاج‌گل گفت: وووی ماشاء‌ا... عمه مجبوری این قدر بزایی! عمه شهربانو که با یک لنگه دمپایی برگشته بود و غش‌غش می‌خندید گفت: نوبت تو هم می‌رسه... بعد از گفتن این حرف به همراه دو تا پسر دیگر و علی‌مراد از درباغ خارج شدند. وسایل را توی فرغون گذاشتیم. ننه جان دسته‌های فرغون را گرفت و به راه افتادیم. از درب باغ که خارج شدیم به کمک تاج‌گل دو تا لنگه بزرگ درب‌ها را کنار هم آورده و قفل بزرگ و پهنی روی آن زدیم. فصل (6‌) فصل پاییز با همه‌ی زیباییش به پایان رسید. هوا سرد سرد بود. دیگر می‌چسبید بروی کنج اتاق و بچسبی به بخاری. از چندی قبل علی نفتی با تانکر نفتش به روستا آمده و آقام چند تا بیست لیتری خریداری کرده بود. هیزم هم به قدرکافی داشتیم. توی قالی‌خانه بخاری علاء‌الدین می‌گذاشتیم. اتاق مهمان را هم با هیزم که توی شومینه می‌ریختیم گرم می‌کردیم. سرمای روستا تقریبا تا اردیبهشت ماه ادامه پیدا می‌کرد. یادم به حرف مادر آقا ناصر افتاد. مثل اینکه گفت: تا پایان زمستان ملیحه خانم و شوهر و پسرانش به نمی‌دانم کجا، یادم رفته... به مغزم فشار آوردم. اسم قشنگی داشت ها، اصلا ولش کن چه فرقی می‌کند. بالاخره یک کشور خارجی است، ما را چه کار به این چیزها. یادم می‌آید آقا ناصر گفت که یک برادر و یک خواهر دیگر هم دارد که ایران نیستند. الله اکبر! خدایا، آن‌ها دیگر کجا هستند؟ چه خانواده عجیبی هستند! تعدادشان کم است اما همین کم هم، همه‌اش پخش و پلای این کشور و آن کشور هستند... نمی‌دانم دلشان برای هم تنگ نمی‌شود؟ به نظر من که دوری از خانواده خیلی سخت است. من که تحملش را ندارم. اخی طفلی مادر آقا ناصر... ============================= 📌 باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub