#قلمتراش | از علاقه تا نویسندگی حرفهای 📖
نویسنده شدن، یک استعداد ذاتی نیست؛ مهارتی است که با آموزش، تمرین و بازخورد حرفهای ساخته میشود. اگر رؤیای انتشار کتابتان را دارید، «قلمتراش» نقطه شروع شماست. ✨
#قلم_تراش #نویسندگی #آموزش#چاپ_کتاب
===========================
🖌️ باشگاه نویسندگان شاولد:
📲 ایتا: eitaa.com/shavaladpub
📲 بله: ble.ir/shavaladpub
📌هم اکنون .....
🔹کافه کارافرینی صعود
پارک سلامت روان حاجات....
باحضور آقای حاجات...
https://eitaa.com/shavaladclub
🌱 #پارت60
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 31 تیر ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
شیر آب را کم کردم و قفل در را باز کردم. دستی در را هل داد و پاکتی را گذاشت توی دستهای خیسم. بیاراده گرفتمش، بیآنکه بدانم چه کسی پشت در بود. دوباره چفت در را انداختم و نشستم کف حمام. چشمهایم را از قطرات آب پاک کردم تا بتوانم پاکت را درست ببینم. پاکت را پشت و رو کردم؛ نه اسمی داشت و نه نشانی. جوری مهر و موم شده بود که انگار توی آن بمب هستهای کار گذاشتهاند.
چیزی برای بریدن چسبهای دور پاکت نداشتم. با ناخن افتادم به جانش و بالاخره، به هر جانکندنی بود، یک طرفش را باز کردم. حسی به من میگفت چیز مهمی درون پاکت است. به همین دلیل خیلی مراقب بودم که خیس و خراب نشود.
وقتی کاملاً باز شد، دست بردم توی پاکت و هر چه در آن بود، بیرون کشیدم. تعدادی عکس توی دستم آمد و یک تیغ از لای عکسها افتاد کف حمام. توجهی به تیغ نکردم. حتی فکر نکردم چرا یک نفر باید برای من توی حمام تیغ بفرستد. همهٔ حواسم به عکسها بود. اولین عکس، عکس یک پسربچه بود. پسربچهای غریبه که نمیشناختمش، اما مردی که او را در آغوش گرفته بود، آشناترین مرد زندگیام بود. دلم برایش تنگ شده بود. عکس را به لبم نزدیک کردم و پیشانی پدرم را روی عکس بوسیدم و رفتم سراغ عکس بعدی. هر چه حس خوب از دیدن عکسهای جوانیهای پدرم گرفته بودم، با دیدن آن عکس پرید. من این چشمهای نیمهبازِ خیره به آسمان را هم میشناختم.
با وحشت عکسها را پرت کردم گوشهٔ دیوار. عکسها روی سرامیکهای چرکمردهٔ حمام پخش شدند و پیش چشمم به نمایش درآمدند. نمیدانم کدام آدم مریضی از جنازهٔ لاله در سردخانه و روی میز تشریح پزشکی قانونی عکس گرفته و برای من فرستاده بود.
عق زدم و هر چه توی معدهام داشتم، ریختم کف حمام. عکسها به قدری فجیع بودند که حتی در کابوسهایم هم مثلش را ندیده بودم. در تمام مراحل شناسایی جسد و بازجویی، کسی شکاف بزرگ روی قلب لاله را به من نشان نداده بود. همان شکافی که میگفتند من با چاقو ایجاد کردهام.
هر چه بیشتر به سینهٔ متلاشیشدهٔ لاله نگاه میکردم، حالم بدتر میشد و مطمئنتر میشدم که دستی بزرگ و قدرتمند چاقو را چنان در قلب دختر بیچاره فرو کرده که حتی استخوانهای قفسهٔ سینهاش هم آسیب دیده بودند.
چطور پزشکی قانونی و قاضی متوجه نکتهای به این مهمی نشده بودند؟ یا شاید هم نخواسته بودند متوجه شوند.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
https://eitaa.com/shavaladpub