#سرگذشت_اکبر
#وابستگی_مادر
#پارت_صد_سی_نه
من اکبر هستم متولد سال ۱۳۶۷شهر ارومیه اما از همون نوزادی ساکن تهرانم
تصمیم گرفتم یه کم بخوابم تا بتونم ظهر خودمو به مغازه برسونم و شب که برگشتم خونه اول به الی با پیج فیکم پیام بدم..دلم میخواست پستهاشو نگاه کنم و پدیده رو ببینم اما ترسیدم متوجه بشه آخه هنوز منو فالوو داشت.یه جورایی دلم برلی پدیده تکون خورده بود..خلاصه خوابیدم و بعدش به کارهای روزمره ام رسیدم و شب که شد شام رو رفتم خونه ی مامان و در نهایت وقت خواب برگشتم خونه…راستشو بخواهید در طول روز خیلی دلم میخواست بهش پیام بدم اما به زحمت خودمو کنترل کردم و برای شب نگهداشتم تا وقت بیکاریمو با الی سرگرم باشم…شب ساعت یازده رفتم روی تخت و با پیج فیک به الی پیام دادم و نوشتم:سلام..میتونم درخواست کنم،، منو فالوو کنید؟سین خورد و گفت:من شمارو میشناسم؟گفتم:نه…برای همین اجازه گرفتم…من این پیج رو تازه زدم و میخواهم فالوورامو ببرم بالا تا بتونم یه کار مجازی رو شروع کنم.از شانس شما ،نفر اول هستید،….
گفت:اشکالی نداره ،من الان فالوو میکنم و پیجتونو دنبال میکنم…..
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_اکبر
#وابستگی_مادر
#پارت_صد_چهل
من اکبر هستم متولد سال ۱۳۶۷شهر ارومیه اما از همون نوزادی ساکن تهرانم
الی گفت:اشکالی نداره ،من الان فالوو میکنم و پیجتونو دنبال میکنم…ازش تشکر کردم و گفتم:میشه پیج منو به دوستاتون هم معرفی کنید..گفت:حتما،اگه پستی از محصولات یا کارتون برام بفرستید همین الان شات میکنم،(با گذاشتن اسم پیج و عکسش به بقیه معرفی کردن)گفتم:هنوز پست نکردم ،،اماده شد براتون میفرستم..توی دلم گفتم:وای…چقدر پیگیر کار خیالی منه..ول کن دیگه..یدفعه گفت:اوکی…فعلا بای…زود گفتم:کار شما چیه؟؟ببخشید این سوال رو میپرسم آخه میخواهم بدونم به کار من میتونید کمک کنید..گفت:من مدیریت رستوران برادرم هستم..میدونستم منظورش ترکیه است اما با این حساب بعنوان یه ناشناس نوشتم:چه خوب،،!! چون مجردم خیلی رستوران میرم،میشه بکید کدوم شهر و کدوم خیابون…؟گفت:شما ایران زندگی میکنید؟گفتم:بله…مگه شما ایران نیستید؟؟گفت:نه نیستم…متاسفانه من ترکیه ساکنم.ایران روخیلی دوست دارم اما بنا به دلایلی اومدم ترکیه و ماندگار شدم..با خوشحالی کف دستامو به هم مالیدم و توی دلم گفتم:تا اینجاش که خوب پیش رفتم…...
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_اکبر
#وابستگی_مادر
#پارت_صد_چهل_یک
من اکبر هستم متولد سال ۱۳۶۷شهر ارومیه اما از همون نوزادی ساکن تهرانم
خلاصه بعد کمی چت گفتم:راستی شما مجردید یا متاهل؟؟الی دیگه جواب نداد.هر چی منتظر شدم هیچ پیامی نیومد…چشم به گوشی دوختم و با خودم گفتم:حتما توی مسیره و انتن نداره..رسید خونه جوابتو میده اکبر جونی…حدسم درست بود و یک ساعت بعد حدود ساعت یک شب بود که نوشت:مجردم،.البته قبلا ازدواج کردم ولی جدا شدم…زود نوشتم:خداروشکر…استیکر،فرستاد..نوشتم:منظورم اینکه اگه متاهل بودید ، وجدانم ناراحت میشد که چرا با یه خانم متاهل چت کردم…منکلا روی خانمهای متاهل حساسم و معتقدم خانم متاهل حرمت داره و باید بهش احترام گذاشت…گفت:بله درسته..اقایون ایرانی خیلی غیرت دارند و ناموس پرست هستند و به این مسائل اهمیت میدند..من شخصا عاشق اینخصلت اقایون هستم…میدونید چرا؟؟نوشتم:چرا؟نوشت:چون به جنسیت زن ارزش قائلند..چون مواظب ناموس و همسرشون هستند…نوشتم:ببخشید پس چرا از همسرت جدا شدی؟نوشت:موادمخدر و اعتیاد باعث شد..البته معتاد نبود..معتاد کردند..هر روز دارم خودمو لعنت میفرستم….
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_اکبر
#وابستگی_مادر
#پارت_صد_چهل_دو
من اکبر هستم متولد سال ۱۳۶۷شهر ارومیه اما از همون نوزادی ساکن تهرانم
میدونستم بخاطر اینکه الی منو معتاد کرده بود عذاب وجدان داشت و خودشو لعنت میفرستاد اما خودمو زدم به کوچه ی علی چپ و گفتم:خدا لعنت کنه کسی روکه معتادش کرد پس به شما ربطی نداره،،لطفا خودتونو لعنت نفرستید…دوباره سکوت کرد و پیامی نفرستاد..با خودم گفتم:باید آمارشو در بیارم و بفهمم که هنوز منو دوست داره یا نه؟؟؟باید در مورد پدیده هم سوال کنم تا متوجه بشم که در مورد من بهش حرفی زده یا مثل خیلی از خانمها گفته که باباش مرده،.اون شب دلم هوای بچه امو کرد…هیچ وقت تا این حد دلم نمیخواست که پدیده رو ببینم.اصلا یادم نمیفتاد که من بچه دارم یا نه؟اما اون شب دلم برای بچه ام لرزید…با خودم سن پدیده رو حساب کردم و فهمیدم که الان باید ۸-۹سالش باشه..وای خدای من….چه زود بزرگ شده بود و من هنوز موفق نشده بودم ببینمش..الی منو فالوو کرده بود اما من اصلا به این فکر نکرده بودم که برم پستهاشو نگاه کنم و ببینم عکسی از پدیده گذاشته یا نه.؟؟سریع رفتم برای دیدن..اولین پست عکس خودش پشت میز مدیریت بود.عکسها و پستها رو تند تند رد کردم و رسیدم به یه دختربچه با لباس فرم مدرسه….
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_اکبر
#وابستگی_مادر
#پارت_صد_چهل_سه
من اکبر هستم متولد سال ۱۳۶۷شهر ارومیه اما از همون نوزادی ساکن تهرانم
روی اون عکس قفل کردم،،عکس دوران کودکی خودمو توی گوشی داشتم،،یه نگاه به عکس خودم کردم و یه نگاه به عکس اون دختر بچه،.انگار خودم بودم.مخصوصا که موهاش کوتاه وپسرونه بود.با دیدن اون عکس تپش قلبم رفت بالا..یکی اون سر دنیا زندگی میکرد که کاملا از نظر چهره شبیه من و دخترمن بود اما هنوز ندیده بودمش…اون شب الی دیگه جواب نداد و افلاین شد و من هم خوابیدم..صبح که از خواب بیدار شدم اول گوشی رو نگاه کردم ولی پیامی از الی نداشتم..تصمیم گرفتم شب که کارش تموم شد و برگشت خونه بهش پیام بدم اما همچنان ناشناس…فردا شب براش نوشتم:سلام…خوبی؟؟سین کرد اما جواب نداد.انگار تصور کرده بود که مزاحمم..چند روز پشت سر هم پیام دادم ولی دیگه جواب نداد و همچنان افلاین بود..خیلی دلم میخواست دخترم پدیده رو از نزدیک ببینم….قبلا که زن و شوهر بودیم ،برادر الی کارت رستورانشو بهم داده بود تا هر وقت یکی از دوستام و آشناهام رفتند ترکیه به اونجا سر بزنند.نمیدونستم نگه داشتم یا نه….کیف مدارک رو گشتم و خداروشکر پیدا کردم..
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_اکبر
#وابستگی_مادر
#پارت_صد_چهل_چهار
من اکبر هستم متولد سال ۱۳۶۷شهر ارومیه اما از همون نوزادی ساکن تهرانم
تصمیم گرفتم یه سفر به ترکیه داشته باشم تا بتونم پدیده رو از نزدیک ببینم،کارامو ردیف کردم و به مامان گفتم:برای تفریح میرم ترکیه تا آب و هوام عوض بشه و یه کم روحیه بگیرم..ده روزه هم برمیگردم..مامان گفت:تا برگردی یه دختر خوب برات پیدا میکنم نگران هیچی نباش…توی دلم گفتم:مادر من به همین خیال باش که دختر خوب منو قبول کنه…با مشورت یکی از دوستام قرار شد توی ترکیه هم یه سرمایه گذاری کنم و هم دخترمو ببینم..طی دو ماه تمام کارهام خیلی زود انجام شد و پروازم نشست توی شهر مورد نظر ترکیه..به محض اینکه رسیدم اونجا اولین جایی که رفتم رستوران برادر الی بود..رستوران خیلی بروز و شیکی بود..با احترام و راهنمایی کارکنان رستوران داخل شدم و پشت یکی از میزها نشستم…هر چی چشم چرخوندم الی رو ندیدم اما برادرش پشت میز رایانه نشسته بود و همزمان که کار میکرد با شخصی که کنارش ایستاده بود مشغول صحبت بود.بلند شدم و رفتم پیشش ،،خواستم خودمو معرفی کنم که زود منو شناخت و با اخم و عصبانیت گفت:تو اینجا چیکار میکنی؟؟زود برو بیرون تا خودم پرتت نکردم ….
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_اکبر
#وابستگی_مادر
#پارت_صد_چهل_پنج
من اکبر هستم متولد سال ۱۳۶۷شهر ارومیه اما از همون نوزادی ساکن تهرانم
برادر ای باعصبانیت گفت:تو اینجا چیکار میکنی،؟؟؟زود برو بیرون تا خودم پرتت نکردم..با خونسردی گفتم:اومدم دخترمو ببینم…برادر الی بلند شد و با پوزخند گفت:چی؟؟یه بار دیگه تکرار کن؟؟دخترت؟خجالت بکش و برو بیرون…برای اینکه توی کشور غریب دعوا نشه ،از رستوران زدم بیرون اما همون اطراف پرسه زدم تا الی بیاد و پدیده رو ببینم…اما موفق نشدم…تا چند روز همزمان که کارهای سرمایه گذاری رو انجام میدادم همون اطراف رو هم میگشتم…. وقتی موفق به دیدن الی نشدم یه روز پناهی سراغ یکی از پرسنل ایرانی رستوران رفتم و ازش درباره الی و دخترش پرسیدم...اون اقا گفت:الی تقریبا یک ماهی هست که اصلا رستوران نیومده و علتشو هم من نمیدونم…به اون اقا مقداری پول دادم و ازش خواستم تا برام خبر بگیره و از طریق واتساپ بهم اطلاع بده….قبول کرد و من هم با خیال راحت رفتم هتل….الیته هر روز به پیج اینستای الی هم نگاه میکردم ولی همچنان افلاین بود….روزهای آخر اقامتم توی ترکیه بود که اون اقا بهم زنگ زد و گفت:اونطور که شنیدم برای دختر الی اتفاقی افتاده برای همین الی رستوران نمیاد…..
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_اکبر
#وابستگی_مادر
#پارت_صد_چهل_شش
من اکبر هستم متولد سال ۱۳۶۷شهر ارومیه اما از همون نوزادی ساکن تهرانم
بااسترس و ناراحتی گفتم:چه اتفاقی؟؟؟گفت؛انگار یه روز که دخترش از مدرسه تعطیل میشه و با سوار سرویس میشه تا برگرده خونه،همون راننده ی سرویس ،دختر بیچاره رو میبره جایی و همراه چند تا از دوستاش خیلی وحشیانه بهش تجاوز میکنند و بعدش زنگ میزنه به مادرش و ازش کلی پول میگیره و دختر بدبخت رو توی محله ایی خلوت ول میکنه،.میگند الان دختر الی خانم از نظر جسمی خوب شده اما از نظر روحی هم الی خانم و هم دخترش خوب نیستند…با شنیدن این اتفاق حالم خیلی بد شد و تا مرز جنون رسیدم و نفرین های مهربان و گذشته ی کثیفم مثل یک فیلم از جلوی چشام رد شد...ادرس خونه ی الی رو هر جوری شده بدست آوردم ورفتم اونجا…الی اولش به هیچ عنوان حاضر نشد منو ببینه ولی بعد از چند روز رفت و امد فقط بخاطر بچه قبول کرد تا با منحرف بزنه…خونه ی ویلایی و بزرگی داشتند..بعدها شنیدم که باباش برای رفاه الی و پدیده خریداری کرده تا باهم اونحا زندگی کنند…وارد حیاط خونه شدم و ایستادم تا الی بیاد و منو دعوت کنه به داخل....
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_اکبر
#وابستگی_مادر
#پارت_صد_چهل_هفت
من اکبر هستم متولد سال ۱۳۶۷شهر ارومیه اما از همون نوزادی ساکن تهرانم
برخلاف تصورم الی اومد و رفت توی آلاچیق نشست و به من هم اشاره کرد که برم اونجا…الی از نظر ظاهر و هیکل مثل قبلا مونده بود ولی چهره اش لاغر و افسرده بنظر میومد که صد البته میتونست مربوط به اتفاقی که برای پدیده افتاده بود،باشه…روبروی الی نشستم و گفتم:من کاملا ترک کردم و اومدم اینجا تا اگه قبول کنی بخاطر پدیده کنار هم باشیم…الی گفت:درسته که هنوز دلم پیشته ولی بخاطر بچه دیر اومدی اقا….اگه توی این محدوده میدونستند که این بچه پدر داره و پشتشه شاید هیچ وقت این اتفاق براش نمیفتاد..حالم بد بود با حرفهای الی بدتر شد.شاید باور نکنید منه مغرور و از خود راضی اون لحظه با شنیدن کلمه ی(پشتشه)به گریه افتادم..اشکهامو پاک کردم و گفتم:هر چقدر لازم باشه هزینه میکنم تا هم اون اقا رو پیدا و مجازاتش کنیم و هم از نظر جسمی پدیده رو خوب کنیم…الی پوزخندی زد و گفت:با خودت چی فکر کردی؟؟مگه همه چی با پول حل میشه؟؟اینجا ترکیه و ما مهاجر هستیم نه شهروند..گفتم:ولی پیداش میکنم….الی سرشو به علامت تاسف تکون داد و بلند شد و گفت:تو همین جا بشین ،برم پدیده رو بیارم پیشت تا ببینی،،….بهش به هیچ عنوان دست نزن که از هر چی مرد و اقاست میترسه….
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_اکبر
#وابستگی_مادر
#پارت_صد_چهل_هشت
من اکبر هستم متولد سال ۱۳۶۷شهر ارومیه اما از همون نوزادی ساکن تهرانم
الی بدون اینکه نگاهم کنه رفت و بعد با دخترم پدیده برگشت…با دیدنش شروع به گریه کردم..به هیچ وجه باورم نمیشد که دیدن بچه ام حالمو دگرگون کنه،اصلا باورم نمیشد که تاوان کارهای من رو دخترم داده ،اون لحظه خبری از لوس بودن و غرورم نبود….کلا یه ادم دیگه ایی شده بودم و عطش بغل کردن و بوسیدن دختر عزیزمو داشتم ولی باید احتیاط میکردم…پدیده دختر شر و شیطون و خوش زبونی بنظر میومد چون تا منو دید گفت:مامان میگه،شما بابای من هستید..روی زانو نشستم و گفتم:آره راست میگه..بیا توی گوشیم عکس بچگیهامو بهت نشون بدم ببین که چقدر شبیه توام…به مامانش نگاه کرد و گفت:مامان !!الان بابا منو گول میزنه و میخواهد بدزده؟؟؟الی گفت:نه عزیزم….باباها بچه هاشونو نمیدزدند..باباها خیلی مهربونند.عکس عروسیمونو که الان نشونت دادم،،مگه شبیه داماد نیست…پدیده گوشی مامانشو گرفت و چند بار منو و عکس رو نگاه کرد و در حالیکه دست مامانشو هم پشت سر خودش میکشید به من نزدیک شد و گفت:ببینم عکسی که میگید…
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_اکبر
#وابستگی_مادر
#پارت_صد_چهل_نه
من اکبر هستم متولد سال ۱۳۶۷شهر ارومیه اما از همون نوزادی ساکن تهرانم
عکس بچگیهامو به پدیده نشون دادم و وقتی دید با ذوق گفت:این که منم…ولی من که لباس پسرونه ندارم..خندیدم و گفتم:نه تو نیستی ،این عکس منه..ببین چقدر شبیه منی…حالا مطمئن شدی باباتم؟؟پدیده کلی سوال و جوابم کرد تا بهم اعتماد کرد و اومد بغلم…با حس پدری که در من بوجود اومده بود اقامتمو تمدید کردم و ترکیه ماندگار شدم…مامان مرتب تماس میگرفت و ازم میخواست که برگردم ولی من قبول نکردم و بهش گفتم:مامان!،یه بار برای همیشه میگم،.اگه مانعم بشی که از بچه ام دور بشم ،با تمام احترامی که بهت قائلم برای همیشه قیدتو میزنم..دیگه بس کن،من بچه نیستم و میخواهم سالم زندگی کنم…مامان گفت:من پیر شدم و یکی رو میخواهم مراقبم باشه…گفتم:اگه بتونم الی رو راضی کنم دوباره باهم ازدواج کنیم ،برمیگردم ایران،،در غیر اینصورت همینجا میمونم،دعا کن قبول کنه،مامان یه کم گریه و ناراحتی کرد اما بخاطر من مجبور شد بپذیره که منم باید زندگی کنم….
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_اکبر
#وابستگی_مادر
#پارت_آخر
من اکبر هستم متولد سال ۱۳۶۷شهر ارومیه اما از همون نوزادی ساکن تهرانم
در حال حاضر از اون روزها چند سال گذشته ومن از گذشته ی خودم خیلی شرمنده و پشیمونم...یه جورایی ساکن ترکیه هستم و بیشتر وقتمو با پدیده سپری میکنم و به کمک برادر الی در تلاشم که الی راضی به ازدواج با من بشه و کلا برگردیم ایران….من تاوان پس دادم ولی هنوز زنده ام زندگی ادامه داره ،نمیدونم دوباره خطا میکنم یا نه؟نمیدونم تاوان کارهام ادامه داره یا نه؟؟؟اما تمام سعیمو میکنم درست زندگی کنم…هدفم از بازگو کردن سرگذشتم این نیست که برام دعا کنید تا زندگیم سروسامون بگیره و یا غیره..تنها هدف من این هست که دخترای سرزمینم بدونند و متوجه باشند که عفت خودشونو به راحتی و برای هیچ از دست ندهند و توی رابطه ها خیلی خیلی دقت کنند و از خانواده موضوع مهم زندگیشونو مخفی نکنند..و همچنین زندگی من درس عبرتی برای پدر و مادرای جوان باشه که در تربیت خانوادگی و اجتماعی بچه هاشون خیلی دقت کنند……(پایان)
🔑گروه بحث و گفتگو درمورد سرگذشت
https://eitaa.com/joinchat/3745055272C316a1c99e9
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد