- شآیَد!..
_در دلـم دردیست کـہ غـوغـا مـے کـنـد، گـاهـے لبم مـے خندد و قلبم تماشا میکند..(:
دیگران را خنده بر لب،غافل از حالِ نهان
دل، تماشای همین غم را کند،در هر زمان
- شآیَد!..
دیگران را خنده بر لب،غافل از حالِ نهان دل، تماشای همین غم را کند،در هر زمان
_نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم میگدازد...
ابتهاج
- شآیَد!..
_نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم میگدازد... ابتهاج
واقعا منم الان نمیدانم چه میخواهم بگویم 😂
- شآیَد!..
_نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم میگدازد... ابتهاج
دلا ، طمع مبر از دست رفته خویش
کان دست، باز نتوان دادن به هیچ دست
«سعدی»
- شآیَد!..
دلا ، طمع مبر از دست رفته خویش کان دست، باز نتوان دادن به هیچ دست «سعدی»
تا میل نباشد به وصال از طرفِ دوست
سودی نکند حرص و تمنا که تو داری!
سعدى
- شآیَد!..
تا میل نباشد به وصال از طرفِ دوست سودی نکند حرص و تمنا که تو داری! سعدى
یک شب آرام در این خانه ی تاریک
میخواهم در آغوش خیال آرام گیرم
«فریدون مشیری»
- شآیَد!..
یک شب آرام در این خانه ی تاریک میخواهم در آغوش خیال آرام گیرم «فریدون مشیری»
من از اهالیِ ای کاشهای بیثمرم
اگر تو خستهای از من، من از تو خستهترم :)
نگو که میگذرد، نه! تو ساده میگذری
گذشتم از تو ولیکن شکسته شد کمرم ..
(سید تقی سیدی)
- شآیَد!..
من از اهالیِ ای کاشهای بیثمرم اگر تو خستهای از من، من از تو خستهترم :) نگو که میگذرد، نه! تو س
مرا عهدیست با جانان به جانانم
که تا جان در تنم باشد ، مسلمانم (:
«بابا طاهر»
- شآیَد!..
مرا عهدیست با جانان به جانانم که تا جان در تنم باشد ، مسلمانم (: «بابا طاهر»
مرا در قلب خود کُشتی و از دنیا زِ خود راندی(:
گمان میکردم ای بیرحم بین ما قراری هست...
+فاضل نظری+
- شآیَد!..
مرا در قلب خود کُشتی و از دنیا زِ خود راندی(: گمان میکردم ای بیرحم بین ما قراری هست... +فاضل نظری+
تو که از همه عالم،خبرت نیست،چه دانی
کز غم عشق تو، چون میگذرد اوقاتم...
«سعدی»
- شآیَد!..
شعر با دال بگید😄
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل؟
مطیع نفس و شیطانی چه حاصل؟
بود قدر تو افزون از ملائک....
تو قدر خود نمیدانی چه حاصل:/