شعرِ تو...
آغوش گرمت را نگیر از من عزیزم بگذار در پای تو عمرم را بریزم تیغت جگر می خواهد ای عشق نجیبم صدپاره کن
.
بیا تیری بزن،،، زخمی بکش بر جانم ای دوست
جگر شد شرحه شرحه،کی دهی سامانم ای دوست....
#پروا
شعرِ تو...
خداجان
لایق طوف حریم تو نبودیم اگر
از چه رو پس ز محبت بسرشتی گِلِ ما!
#روحاللهالموسویالخمینی
به چه زیباست که هم دردم و درمانم اوست
آنکه یک عمر چنین کرده پریشانم اوست...
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
آنکه برده ست قراراز دل و از جانم اوست...
#پروا
سفر من الخلق الی الحق
بیش از چهل و چهار سال از
عمر پربرکت این آیت الاهی (محمدتقی معصومی اشکوری) نگذشته بود که در 27 رجب 1356 هجری قمری مطابق با 1316 شمسی در روستای شوئیل اشکور مرغ جانش از تنگنای عالم خاکی بسوی عوالم علوی و ملکوتی پر کشید و در کوی جانان آشیان گرفت. چنانکه گفتیم، سید محمد تقی پنجساله بود که از نعمت وجود پدر محروم شد. او خود نیز در جوانی و هنگامی که هنوز بیش از دوماه از تولد آخرین فرزندش سید وهاب نگذشته بود که بار سفر از عالم خاکی را بر بست. اگر اندکی با عوالم روحی معصومی آشنا باشیم نه تنها مرگ زود هنگام او غیر متوقع نخواهد بود، بلکه این سوال در ذهن ما بی پاسخ خواهد ماند که چگونه او، که از سنخ افلاکیان بود و خرّم را روزی می دانست که از این منزل ویران برود، توانست چهل و چهار سال در قیروان طبیعت دوام آورد.
این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم