آبی که از این دیده چو خون میریزد
خونیست بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل میخورد و دیده برون میریزد
مولوی
آخر ترانه هیچ، حس شاعرانه هیچ
در کویر این دیار، رویش جوانه هیچ
جنت از بها نبود، مزد هر بهانه هیچ
عقل میرسد به این، اوج عارفانه: "هیچ"
نطقهای اهل علم، مشق کودکانه هیچ
لذت دو منحنی، عشق یک شبانه هیچ
دور باطل زمان، گردش زمانه هیچ
آسمان و سقف هفت، اوج این کرانه هیچ
عمر در خم نگار، تیر این کمانه هیچ
جمع موی ملتهب، ملتهب ز شانه هیچ
جبر یا که اختیار، منتج دو گانه هیچ
رفتن و نرفتن و مردی و زنانه هیچ
کیانی
من اسیرم ، عاشقم عاشق تر از افسانه ها
با خیال روی تو من ماندم و ویرانه ها
سر خوش هستم من اگر با من بمانی تا ابد
گر نمانی وایِ من از طعنۀ بیگانه ها…