رباعی
با فرق شکسته، دل خون، چهرۀ زرد
از مسجد کوفه باز میگردد مرد
تا صبح تمام کودکان میفهمند
آن نان و رطب را چه کسی میآورد
✍️محمدحسین ملکیان
باید که برای تو سرِ دار بمیرم
یکباره به پایت صد و ده بار بمیرم
چون نخل به پای تو بیفتم دم افطار
در راه تو چون میثم تمار بمیرم
چشمم که به چشم تو بیفتد چه بگویم؟
ای کاش که در لحظۀ دیدار بمیرم
با آن که خریدار تو بسیار فراوان...
ای کاش که من بر سر بازار بمیرم
پابند رکابت شدهام در صف صفین
این بار حلالم کن و بگذار بمیرم
ای کاش سرم بر سر زانوی تو باشد
ای کاش که چون یار وفادار بمیرم
✍️علیاصغر شیری
«فاش میگویم و از گفتۀ خود دلشادم»
من غلام علیام از دو جهان آزادم
من از آن روز که نام علی آمد به لبم
«هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم»
بِعلیٍ بِعلیٍ بِعلیٍ بعلی
«چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم»
وسط معرکه شمشیر که میگردانی
«زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم»
لحظۀ مرگ به چشمم اثری از غم نیست
«آری از بس که به دیدار عزیزت شادم»
بعد ایوان نجف هرچه که در عالم بود
«به هوای سر کوی تو برفت از یادم»
گریهام را بنگر رزق نجف را بنویس
«ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم»
✍️محمد میرزاییبازرگانی
رباعی
ماه رمضان دیده به ما دوخته است
ماهی که چراغ رحمت افروخته است
یک شب «شب قدر» است در این ماه، ولی
جبرانِ هزار فرصت سوخته است
————————————————
آن روز که بر شیشۀ دل، سنگ زدند
بر دامن لاله، داغها چنگ زدند
تا قدرِ شبِ قدر بماند، آن را
با خونِ شهادت علی، رنگ زدند
محمدجواد غفورزاده
کنار من، صدف دیده پر گهر نکنید
به پیش چشم یتیمان، پدر پدر نکنید
توان دیدن اشک یتیم در من نیست
نثار خرمن جان علی، شرر نکنید
اگرچه قاتل من سخت کرده بیمهری
به چشم خشم، به مهمان من نظر نکنید
اگرچه بال و پر کودکان کوفه شکست
شما چو مرغ، سر خود به زیر پر نکنید
از آن خرابه که شبها گذر گه من بود
بدون سفرۀ خرما و نان گذر نکنید
به پیرمرد جذامی سلام من ببرید
ولی ز مرگ من او را شما خبر نکنید
ز کوچهای که گرفتند راهِ مادرتان
تمام عمر، شما هم چو من گذر نکنید
✍️علی انسانی
ناله كن اى دل به عزاى على
گریه كن اى دیده براى على
كعبه ز كف داده چو مولود خویش
گشته سیهپوش عزاى على
عمر على عمرۀ مقبوله بود
هر قدمش سعى و صفاى على
دیدۀ زمزم كه پر از اشک شد
یاد كند، زمزمههاى على
تیغ شهادت سر او را شكافت
كوفه بُوَد، كوه مناى على
عالم امكان شده پر غلغله
چون شده خاموش صداى على
منبر و محراب كشد انتظار
تا كه زند بوسه به پاى على
ماه دگر در دل شب نشنود
صوت مناجات و دعاى على
آه كه محروم شد امشب دگر
چشم یتیمان ز لقاى على
مانده تهى سفرۀ بیچارگان
منتظر نان و غذاى على
واى امیر دو سرا كشته شد
خانۀ غم گشته، سراى على
پیش حسین و حسن و زینبین
خون چكد از فرق هماى على
خواهی اگر ملک دو عالم «حسان»
از دل و جان باش گداى على
شاعر:
حبیب چایچیان
رباعی
با نام تو عشق، سرمدی خواهد شد
دلها همه خالی از بدی خواهد شد
هر غنچه که بر تو میفرستد صلوات
یک روز گل محمدی خواهد شد
————————————
با نور علی دل به سیاهی ندهم
جز او به ولایتی گواهی ندهم
بر درگه مرتضی گدایی عشق است
آن را به هزار پادشاهی ندهم
شاعر: هادی فردوسی
#زمزمه_حضرت_علی( علیه السلام )زبان حال و گریز به #روضه_حضرت_زینب( سلام الله علیها )
بابا، از این زمین دلم گرفته
كه بابامو ازم گرفته
دنیا رو موج غم گرفته، بابا
بابا ، هر دختری
عشقش باباشه
عاشق حرفا و صداشه
میخواد كه
بی بابا نباشه ، بابا
چشام داره می باره
اما به روت می خندم
با چه دلی می دونی
زخم تو رو می بندم
بمون پیشم كه با تو
به سینه غم نمیاد
چی كار كنم باباجون ،
زخم توهم نمیاد
_________________________
بابا، آروم نداره این دل من
از وقتی گفته اُم اِیمَن
از بی حیاییای دشمن
بابا، بگو دروغِ اینكه اینجا
ما رو میارن چون اسیرا
دروغِ حرفِ نون و خرما
بابا نگو درسته
كه دل رومیدن آزار
بابا نگو كه راسته
قِصه ی كوچه بازار
نگو یه روز می بینم
سنگ بارونِ سرا رو
نگو یه روز می بینم
غارت مَعجرا رو ... ؟؟؟
┅┅┅┅┄❅💠❅┄┅┅┅┅┄
شب دیدار دلبر است امشب
عصر غوغای محشر است امشب
مثل آن روز در مدینه ولی
مرتضی بین بستر است امشب
مثل آن روز سورۀ یاسین
روی لبهای مادر است امشب
درد سر درد سر شد و مولا
دردش از ضربۀ در است امشب
گریه دارد صداش می لرزد
شیر حق دست و پاش می لرزد
آنکه ایجاد را مکان می داد
به ابد تا ابد زمان میداد
آنکه با خنده اش هر ازگاهی
جان تازه به آسمان می داد
آنکه هر رزو کار می کرد و
شب به دست یتیم نان می داد
هر که پرسید حال او ز طبیب
در جوابش سری تکان می داد
گفت باز زادۀ ولی الله
که وصیت کند وصی الله
مرتضی بسته چشمهایش را
بغض بسته ره صدایش را
گریه می کرد بی صدا اما
می شنید آه بچه هایش را
یاد آن دم که پیش مادر خود
طفل گم کرد دست و پایش را
تا که زینب ز بغض دق نکند
خود رها کرد های هایش را
فاتح بدر و خیبر و گریه
ساقی حوض کوثر و گریه
.
.
.
الا ای چاه یارم را گرفتند
گلم باغم بهارم را گرفتند
به که گویم با ضرب غلافی
همه دار و ندارم را گرفتند
.
.
.
کنج حجره نشسته است خلیل
نوح و موسی ، مسیح و اسماعیل
آدم و خضر رفته تا دم مرگ
لب نهاده به صور اسرافیل
مرده از غصه قابض الارواح
مرهم آورده است میکاییل
سر مولا به دامن احمد
پر شالش به دست جبراییل
همۀ کائنات اینجایند
همه در انتظار زهرایند
می رسد از ورای عرش ندا
فاطمه آید ایهاالنجبا
هودجی روی دوش حورالعین
با جلالت رسید از بالا
شد زمان نزول اجلال
حضرت نور حضرت زهرا
ام عیسی گرفته بازویش
تا رسد پای بستر مولا
مرتضی تا نظر به زهرا کرد
زخم کهنه دوباره سر وا کرد
زخم مخفی به زیر خاکستر
زخم آن ضربه ای که خورد به سر
زخم آن غصه ای که زهرایش
به علی هم نگفت تا آخر
زخم آن ضربه ای که از اثرش
گوشوار افتاد در معبر
زخم ضرب غلاف بر بازو
زخم دیوار و میخ و شعلۀ در
فاطمه آمده به امدادش
زخم شمشیر رفت از یادش
.
.
.
زجا برخیز ای ابرو شکسته
نشسته در برت پهلو شکسته
.
.
.
علی گلی است که جز خون دل گلاب نداشت
غمش به گلبن تاریخ هم حساب نداشت
جواب گوی ستمدیدگان عالم بود
اگر چه نالۀ مظلومیش جواب نداشت
خزانه دار خدا بود و ثروتی دم مرگ
به غیر چهرۀ از خون سر خضاب نداشت
علی که سلسله بر پای آفتاب انداخت
به پیش اشک یتیمی توان و تاب نداشت
به مرگ بود زکودک به شیر عاشق تر
که تیغ دور سرش بود و التهاب نداشت
علی کسی ست که از روز بدر تا به شب قدر
به کام مرگ فرو رفت و اضطراب نداشت
گشوده گشت کتاب خدا ز فرق علی
پیمبری به جهان اینچنین کتاب نداشت
نماز صبح شب قدر بر ستمکاران
بقدر ریختن خون او ثواب نداشت
بغیر خون سر آن شهید دست عدو
برای شستن محراب کوفه آب نداشت
طلوع فجر، شهادت بده که شست و سه سال
تو سر زدی و علی با تو بود و خواب نداشت
بخاک (میثم) از آن رو نهاد روی که دید
تراب هم پدری غیر بوتراب نداشت
✍حاج غلامرضاسازگار
35.47M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیارت قبور مداحان اهل البیت(علیهم السلام) در روز شهادت امیرالمومنین(علیه السلام)
نثار ارواح پرفتوحشان فاتحه و صلوات🤲
قطعه۳۰۱بهشت زهرا(سلام الله علیها)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
زیارت حضرت عبدالعظیم (علیه السلام)
و قبور مداحان مدفون در این حرم مطهر
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
زیارت حضرت شیخ صدوق(علیه السلام) درشهرری و قبور مداحان مدفون در این زیارتگاه
غزل وداع با ماه رمضان
دور شد باز هم آن همدم و دمساز از ما
ماند در خاطرهاش آن همه پرواز از ما
رمضان دیده ما را به خدا بینا کرد
اشکها ماند در این ماه پسانداز از ما
نیمهشب دل بکن از بستر و بسیار مگو
دور شد فرصت پیدایی آن راز از ما...
رمضان رفت ولی روزه و قرآن باقیست
چهره کی پوشد این پنجره باز از ما؟
تو اگر قدر بدانی همه شبها قدر است
نگرفتهست خدا فرصت ابراز از ما...
تا نفس هست خدا هست که برکت بدهد
که فقط میطلبد غیرت آغاز از ما
باز هر صبح و شب آفاق پر از جلوه اوست
هر اذان دعوت عشق است به آواز از ما
الوداع ای عطش و گریه و لبخند و سکوت
هر سحر یاد کن آه ای رمضان باز از ما
✍️علی محمد مودب
غزل وداع با ماه رمضان
افسوس که ایام شریف رمضان رفت
سی عید به یک مرتبه از دست جهان رفت
افسوس که سی پاره این ماه مبارک
از دست به یکبار چو اوراق خزان رفت...
شد زیر و زبر چون صف مژگان، صف طاعت
شیرازه جمعیت بیداردلان رفت
بیقدری ما چون نشود فاش به عالم؟
ماهی که شب قدر در او بود نهان، رفت...
تا آتش جوع رمضان چهره برافروخت
از نامه اعمال، سیاهی چو دخان رفت
با قامت چون تیر در این معرکه آمد
از بار گنه با قد مانند کمان رفت
برداشت ز دوش همه کس بار گنه را
چون باد، سبک آمد و چون کوه، گران رفت
چون اشک غیوران به سراپرده مژگان
دیر آمد و زود از نظر آن جان جهان رفت
از رفتن یوسف نرود بر دل یعقوب
آنها که به «صائب» ز وداع رمضان رفت
✍️صائب تبریزی
غزل3 وداع با ماه رمضان
رمضان سایه مهر از سرِ ما میگیرد
بال رأفت که فروداشت، فرا میگیرد
چون نگیرد دلم از رفتن ماه شبِ قدر؟
که خدا سایه مهر از سرِ ما میگیرد...
نعمتی بود خداداده که کفران کردیم
لاجرم نعمت خود داده، خدا میگیرد...
لذت ذوق و صفای شب قدرش ندهند
روزه آن کاو نه به ذوق و به صفا میگیرد
رمضان جلوه جان میدهد و صیقل روح
وه کز او آینه دل چه جلا میگیرد...
رمضان دار شفاییست که هر جان و دلی
داروی دردی از این دار شفا میگیرد
و آن که با جمله اعضا و جوارح، به جهاد
روزه با سنگ تمام و به سزا میگیرد
در شب قدر اگر دست دهد دامن دوست
دادخواه دو جهان دست دعا میگیرد
عرش رحمان به ندایی خفی آن شب خواناست
و آن سراغیست که از اهل وفا میگیرد
روزه با فطره امان است و برات شب قدر
هرکه شد در دو جهان، کامروا میگیرد
حقّ مظلوم ادا گر نکنی خود به وفا
مطمئن باش که ظالم به جفا میگیرد
غفلت از ساعت موعود خطاییست عظیم
آسمان بنده غافل به خطا میگیرد
هر که حلوای ارادت به دهانش مزه کرد
از خدا خلعت تسلیم و رضا میگیرد
شاعران را صله از دست امیر است و وزیر
«شهریار» این صله از دست خدا میگیرد
✍️محمدحسین شهریار
غزل4 وداع با ماه رمضان
آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان...
سر به آیینه الغوث زدم در شب قدر
آب شد زمزمه راز و نیاز رمضان
دیدم این قدر همان آینهٔ خلّصناست
دیدم آیینهام از سوز و گداز رمضان
بیش از این، ناز نخواهیم کشید از دنیا
بعد از این، دست من و دامن ناز رمضان
نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک
نکند بسته شود دیده باز رمضان
صبح با باده شعبان و رجب آمده بود
آن که دیروز مرا داد جواز رمضان
شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان
✍️علیرضا قزوه
غزل5وداع با ماه رمضان
جان آمده رفته هیجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته
احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته
صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟
پلکی زدهام خواب مرا آمده برده
پلکی زدهام نامهرسان آمده رفته
امسال نبردهست مرا روزه، فقط گاه
بر لب عطشی مرثیهخوان آمده رفته
من در به در او به جهان آمده بودم
گفتند کجایی؟! به جهان آمده رفته
ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم
بسیار به عمرم رمضان آمده رفته
✍️محمدمهدی سیار
غزل6 وداع با ماه رمضان
الغرض! فیض خاص گشت تمام
سهم ما باز، فیض عام شده است
دل ناباورم صدا میزد:
میهمانی مگر تمام شده است؟
گفته بودند آخر این ماه
عاشقش سر به زیر خواهد شد
گفته بودند با دلم هر شب
توبه کن، توبه! دیر خواهد شد
رمضانهای بیشمار رسید
همه شبها گذشت پی در پی
با خودم گفتم ای دل بیدرد
فرصت توبه میرود، پس کی؟
فکر این باش سال دیگر هم
رمضان میرسد ز راه اما
تو مگر میشوی عوض؟ هرگز
تو مگر توبه میکنی اصلاً!
تو فقط فکر آمدن، رفتن
فکر در مسجدِ خدا بودن
فکر با اشک خود غریبه شدن
با همه شهر آشنا بودن
چیست دیگر بگو که قلب تو را
به تأمل، به فکر وا دارد؟
تو گمان میکنی به راه آیی؟
مرگ باید تو را به راه آرد
ای دل، از حال خود مشو غافل
چهره با اشک خود معطر کن
فرصت گفتوگو کمی باقیست
خیز و فریاد توبهای سر کن
✍️جواد محمدزمانی
غزل7 وداع با ماه رمضان
به پایان می رسد ماه خدا آهسته آهسته
شود طی موسم لطف و عطا آهسته آهسته
دل اهل نیاز از رفتن این ماه چون شمعی
میان شعله سوزد منتها آهسته آهسته
ندانستیم قدر پر بهای لیلة القدرش
چه شبهایی که شد از ما جدا آهسته آهسته
در این درگاه جای ناامیدی نیست میدانم
به جایی میرسد هر بی نوا آهسته آهسته
فقط باید شکیبا بود در این آستان یاران
که میبخشند هر جرم و خطا آهسته آهسته
مباش از آستان عشق حتی یک نفس غافل
که مستغنی شود آنجا گدا آهسته آهسته
دل شب زنده دارانی که زخم از تیغ هجران است
به دست دوست میگیرد شفا آهسته آهسته
مهیّای سفر کن از همین امشب دل خود را
که گردد رهسپار کربلا آهسته آهسته
غروب روز عاشورا میان قتلگه ای دل
جدا شد رأس خورشید از قفا آهسته آهسته
بسوز از این عزا چون خیمه های سوخته "یاسر"
بنال از این نوا تا نینوا آهسته آهسته
✍️محمود تاری