#حضرت_قاسم علیهالسلام
#غزل
🔹مهمان برادر🔹
لالۀ سرخی و از خون خودت، تر شدهای
بیسبب نیست که اینگونه معطر شدهای
دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی
یکتنه باغی از آلالۀ پرپر شدهای
تَنِش تیغ و تنت، کرببلا را لرزاند
زخمیِ صاعقه خنجر و حنجر شدهای...
سنگ بر آینهات خورده و تکثیر شده
مثل غمهای دلم، چند برابر شدهای...
مجتبی دست تو را داد به دستم، دیروز
ولی امروز، تو مهمان برادر شدهای
ای به کام تو شهادت ز عسل شیرینتر
تو در آیین وفا آینهباور شدهای...
دست و پا میزنی و من جگرم میسوزد
خیلی امروز شبیه علی اکبر شدهای
📝 #مصطفی_متولی
🌐 shereheyat.ir/node/4140
✅ @ShereHeyat
#حضرت_قاسم علیهالسلام
#غزل
🔹حسن ختام🔹
خدا در شورِ بزمش، از عسل پر کرد جامت را
که شیرینتر کند در لحظههای تشنه کامت را
رجز خواندی برای مرگ، با لبهای خشکیده
که عرش و فرش بر لب میبرد هر لحظه نامت را
نشان دادی که در نسل حسن، جز حُسن چیزی نیست
ندید اما نگاه کوفیان ماه تمامت را
دم رفتن به میدان خندهای کردی و فهمیدی
که شیرین میکند لبخند تو کام امامت را
میان کارزار زخمها بردی پناه آخر
به پیغمبر که پاسخ داد بیوقفه سلامت را
در آن لحظه که دشت از بوی تو آکنده شد دیدند
ملائک با نگاه تازهای روز قیامت را!
تو حُسن مطلع شیرین زبانی در غزل بودی
رقم زد با شهادت پس خدا حُسن ختامت را
📝 #میثم_داودی
🌐 shereheyat.ir/node/3534
✅ @ShereHeyat
از خیمه برون آمد و شد سوی سپاه
با قامت سرو و با رخی همچون ماه
ناگاه برآمد از دل دشمن و دوست:
«لا حول و لا قوّة الا بالله»
📝 #سیدمحمد_خسرونژاد
✅ @ShereHeyat
#شعر_عاشورایی
#حضرت_علی_اصغر علیهالسلام
#مثنوی
🔹اتمام حجت🔹
ننوشتید زمینها همه حاصلخیزند؟
باغهامان همه دور از نفس پاییزند
ننوشتید که ما در دلمان غم داریم؟
در فراوانی این فصل تو را کم داریم
ننوشتید که هستیم تو را چشم به راه؟
نامه نامه «لَکَ لَبَّیک اباعبدالله»
حرفهاتان همه از ریشه و بُن و باطل بود
چشمههاتان همگی از دِه بالا گِل بود
بیگمان در صدف خالیشان دُرّی نیست
بین این لشکر وامانده دگر حرّی نیست
بیوفایی به رگ و ریشهٔ آن مردم بود
قیمت یوسف زهرا دو سه مَن گندم بود؟!
چه بگویم؟ قلمم مانده... زبانم قاصر...
دشت لبریز شد از غربت «هَل مِن ناصِر»
در سکوتی که همه مُلک عدم را برداشت
ناگهان کودک ششماهه علم را برداشت
همه دیدند که در دشت هماوردی نیست
غیر آن کودک گهوارهنشین مردی نیست
مثل عباس به ابروی خودش چین انداخت
خویش را از دل گهواره به پایین انداخت
خویش را از دل گهواره میاندازد ماه
تا نماند به زمین حرف اباعبدالله
عمق این مرثیه را مشک و علم میدانند
داستان را همهٔ اهل حرم میدانند
بعد عباس دگر آب سراب است سراب
غیر آن اشک که در چشم رباب است رباب
کمی آرام که صحرا پر گرگ است علی
و خدای من و تو نیز بزرگ است علی
پسرم میروی آرام و پر از واهمهام
بیشتر دلنگران پسر فاطمهام
📝 #سیدحمیدرضا_برقعی
🌐 shereheyat.ir/node/787
✅ @ShereHeyat
او رفت که بیتاب کند لشکر را
از شرم عطش آب کند لشکر را؟
او در پی تشنۀ حقیقت میگشت
میرفت که سیراب کند لشکر را
📝 #سیدمهدی_حسینی_رکنآبادی
✅ @ShereHeyat
#حضرت_علی_اصغر علیهالسلام
#رباعی
🔹سفینة النجات🔹
ای تیر مرا به آرزویم برسان!
یعنی به برادر و عمویم برسان
حالا که پدر، تشنۀ لبیک من است
بیتاب، خودت را به گلویم برسان
لبیک به اوست آرزویم؛ لبیک!
میگویم با خون گلویم لبیک
تفسیر عظیم «یتلظّی عطشا»ست
لب باز نمودم که بگویم: «لبیک»
من نیز یکی از آن همه مردانت
قابل شده این جان، که شود قربانت؟
حالا که بلا دور سرت میگردد
بگذار علی شود بلاگردانت
باید که به روی دست، قرآن ببرم
شش آیه از آن سورۀ انسان ببرم
تا قرآن باز، روی نیزه نرود
باید که تو را نیز به میدان ببرم
ششماهۀ خود را که به میدان آورد
گفتند حسین، تیغ برّان آورد
سوگند به قرآن! که پی معجزه است...
این بار به جای تیغ، قرآن آورد!
غوغای عطش بود و فراتی میخواست
از خضر نجات، آب حیاتی میخواست
طوفان بلا ساحل امنی میجُست
این قوم، سفینة النجاتی میخواست
طفل است؟ نه! این کمال خود را دارد
در یاری تو، مجال خود را دارد
این نیست تلظی و رجزخواندن اوست!
این شیر، زبان حال خود را دارد
این گریه، نه! زخم بر تن احساس است!
طفل است و تلظی... رجزش هم خاص است!
با تیر سهشعبه گفت دشمن، این طفل
هم قاسم، هم اکبر، هم عباس است
میدید غریبی پدر را و... گریست
مادر را و سوز جگر را و... گریست
جز تیر، کسی حرف دلش را نشنید
بر حنجر او گذاشت سر را و گریست
هستی شما حرام شد ای مردم
آلوده به ننگ و نام شد ای مردم
«کیف یتلظی عطشا» یعنی که
حجت به شما تمام شد ای مردم!
شد گندم ری طعم هواخواهیشان
دیدی که چه بود اوج خداخواهیشان!
دیدی که چگونه اصغرم را کشتند
با نیت قربةً الی اللهیشان!
📝 #سیدمهدی_حسینی_رکنآبادی
🌐 shereheyat.ir/node/4147
✅ @ShereHeyat
#حضرت_علی_اصغر علیهالسلام
#غزل
🔹معراج🔹
بگو که یکشبه مردی شدی برای خودت
و ایستادهای امروز روی پای خودت
نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودت
از آسمانیِ گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت
پدر قنوت گرفته تو را برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربّنای خودت
که شاید آخر سیر تکامل حَلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت
یکی به جای عمویت که از تو تشنهتر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت
بده تمام خودت را به نیزهها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت
و بعد، همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن، به انتهای خودت
و در نهایت معراج خویش میبینی
که تازه آخر عرش است، ابتدای خودت
سه روزِ بعد، در افلاک دفن خواهیشد
کنار قلب پدر، خاک کربلای خودت
📝 #هادی_جانفدا
🌐 shereheyat.ir/node/787
✅ @ShereHeyat
#حضرت_علی_اصغر علیهالسلام
#غزل
🔹سورۀ کوچک🔹
جان به پیکر داشت وقتی مشکها جان داشتند
کاش میشد ابرها آن روز باران داشتند
کاش میشد قطرۀ آبی به خیمه میرسید
آبها هم کاش که حرّ پشیمان داشتند
آب باعث شد که مردی آب شد پیش همه
آبها از شمر گویا اذن میدان داشتند
کودکی آرام شد با لایلای تیرها
بعد از آن گهوارهها خواب پریشان داشتند
سورۀ کوچک که روی دست بابا ذبح شد
مجلس مرثیهای آیات قرآن داشتند
بند قلب آسمانیها به مویی بند بود
بر نخ قنداقهاش از بس که ایمان داشتند...
هیچ داغی مثل داغ کودک ششماهه نیست
اهلبیت از حرمله بغض دوچندان داشتند
نیزهها در پشت خیمه خاک بر سر ریختند
ماههای روی نیزه چشم گریان داشتند
📝 #محسن_حنیفی
🌐 shereheyat.ir/node/4149
✅ @ShereHeyat
#حضرت_علی_اصغر علیهالسلام
#غزل
🔹ذبح عظیم🔹
فکری به حال ماهی در التهاب کن
بابا برای تشنگی من شتاب کن
دردی عمیق در رگ من تیر میکشد
من را برای ذبح عظیم انتخاب کن
هل من معین توست که لبیک میدهم
أمّن یجیبهای مرا مستجاب کن
من روی دستهای تو قد میکشم، پدر
از این به بعد روی نبَردم حساب کن
داغ جوان چه زود تو را پیر کرده است!
با خون من محاسن خود را خضاب کن
گهواره هم که تاب ندارد بدون من
فکری به حال خاطرههای رباب کن
وقتش رسیده نیزهٔ خود را علم کنند
هفتاد و دومین غزلت را کتاب کن
📝 #وحیده_گرجی
🌐 shereheyat.ir/node/802
✅ @ShereHeyat
#حضرت_علی_اصغر علیهالسلام
#غزل
🔹لحظهٔ سخت امتحان🔹
لحظهٔ سخت امتحان شده بود
چقَدَر خوب امتحان دادی
تا صدای پدر به گوشَت خورد
تن گهواره را تکان دادی
گرچه سمت تو تیر میآمد
هدف تیر قلب مادر بود
مادرت داشت نیمهجان میشد
روی دست پدر که جان دادی
میتوانی گلو سپر بکنی
تیر حتی اگر سهپر باشد
تیر خوردی و راه و رسمت را
به تمام جهان نشان دادی
حیف خون گلوت بود اگر
قطرهای روی خاک میافتاد
از زمین دلخوری برای همین
خون خود را به آسمان دادی
گرچه ششماه داشتی اما
یکشبه پا گذاشتی بر اوج
لحظهٔ سخت امتحان شده بود
چقدر خوب امتحان دادی
📝 #سیدعلی_نقیب
🌐 shereheyat.ir/node/795
✅ @ShereHeyat
#حضرت_علی_اصغر علیهالسلام
#غزل
🔹بیتابی گهواره🔹
نباشد در جهان وقتی که از مردانگی نامی
به دنیا میدهد بیتابیِ گهواره پیغامی
غریبیِ پدر را میزدی فریاد با گریه
گلویت غرق خون شد تا نماند هیچ ابهامی
گلویت از زبانت زودتر واشد، نمیبینم
سرآغازی از این بهتر، از این بهتر سرانجامی
تو در شش بیت حقِ مطلب خود را ادا کردی
چه لبخند پر از وحیی چه اشک غرق الهامی
علی را استخوانی در گلو بود و تو را تیری
چه تضمینی، چه تلمیحی، چه ایجازی، چه ایهامی
تو را از واهمه در قامت عباس میبیند
اگر تیر سهشعبه کرده پیشت عرض اندامی
«اَلا یا قوم اِن لَم تَرحَمُونِی فَارحَمُوا هذا....»
برید این جمله را ناگاه تیرِ نابههنگامی
چنان سرگشته شد آرامش عالم که برمیداشت
به سوی خیمهها گامی، به سوی دشمنان گامی
برایت با غلاف از خاکها گهواره میسازد
ندارد دفنت ای ششماهه غیر از بوسه احکامی
کنار گاهواره مادر چشمانتظاری هست
برایش میبرد با دست خونآلوده پیغامی
📝 #سیدحمیدرضا_برقعی
🌐 shereheyat.ir/node/2915
✅ @ShereHeyat
#حضرت_علی_اصغر علیهالسلام
فرازی از یک #مثنوی
🔹خطبۀ اصغر🔹
گفت هل من ناصر، آمد اصغرش
بوسه زد بر گُل به چشمان ترش
طفل تشنه، شیر تشنه، تشنه ماه
شیرخوار و تشنگی در قتلگاه
طفل تشنه طاقت ماندن نداشت
پس قدم در عرصۀ میدان گذاشت
من که میمیرم در آغوش رباب
با هجوم تشنگی در قحط آب
پس چرا در خیمه باید مرگ من؟
بهتر از این هست و شاید مرگ من
جان دهم با تیر بر دست ولی
سرخ باید مرگ من همچون علی
اصغرم آموزگار همتم
ناخدای موجهای غیرتم
غیرت آوردهست در میدان مرا
تا ببیند غرق خون دوران مرا
در رگ من خون مولایم علیست
خون من در جوش پیمان با ولیست..
از چه در آغوش مادر جان دهم؟
بِه که جان چون شیر در میدان دهم
اصغرم اما شبیه حیدرم
تیرها را میپذیرد حنجرم..
جان من در راه تو ناقابل است
کوچکم اما دل من هم دل است
کاش یک ساعت علمدارت شوم!
دست گیر از من، مگر یارت شوم..
::
تشنهتر از اصغرِ لبتشنه کیست
تشنهای بر تشنهای خوش میگریست..
تشنه را جز تشنه یاریگر نبود
پاسخش جز حنجر اصغر نبود
این همه بیتابی گهوارهها
شوق طفلان است سوی نینوا
تشنهتر از کودک ششماهه کو؟
تا کند در کربلا یاری او..
یاری مولا به تیغ و دشنه نیست
یاورش جز حلقههای تشنه نیست
تشنه دل دارد که از حق دم زند
تا سخن با عالم و آدم زند
تشنه میگوید که دنیا را مجو
از جهان جز خندۀ مولا مجو..
::
اصغر آمد ماه را یاری کند
در حریم او هواداری کند
تا به پایان آوَرَد تبهای او
بوسه زد آن ماه بر لبهای او
جرعهای از چشمۀ کوثر رسید
ناگهان تیر سهشعبه سر رسید..
آب جُست از بهر طفل بیگناه
تا نیفتد یک جهان در اشتباه
رحمت است او و سؤالش رحمت است
پرسشِ آب زلالش رحمت است
آنِ استسقای او سقای ماست
مرگ سرخش از پی احیای ماست
گرچه خود تشنهست، آب از کس نخواست
پرسشی کرد و جواب از کس نخواست..
تشنه بود آن طفل، طفلِ بیگناه
پاسخش را داد با تیر آن سپاه
هان نکشته از شما این طفل کس
آب میخواهد فقط یک جرعه بس..
مانده تا روز قیامت این دریغ
پاسخ طفلان تشنه نیست تیغ..
کربلا یک داستان زنده است
این دبستان تا ابد بالنده است
بیهراس از هیبت گردابها
کشتی او میرود بر آبها
سرخوشان غرق اندوهیم ما
زندگان کشتی نوحیم ما
نوح ما نوحهست، جان را میبرد
کشتی او زندگان را میبرد..
هان مبین گر سر به زانوییم ما!
زندگان روضۀ اوییم ما..
نوحه ما را جاودانی میکند
در همین خاک آسمانی میکند
بانگ هل من ناصر او زندگیست
فرصت جاوید عشق و بندگیست
پاسخش تا هست میآید به گوش
در جوابش گشته هستی پُر خروش
در جواب او به دنیا آمدیم
گفت هل من ناصر و ما آمدیم..
ما که در میدان یاری حاضریم
پاسخ آن بانگ هل من ناصریم
پاسدار خیمههای سوخته
مرهم هر خاطرِ افروخته..
::
خفت چون اصغر به خون، آمد رباب
تا بگرید دهر از این انقلاب
ماند زائر بر مزار کربلا
تا بگرید در دیار کربلا..
این عروس خانۀ پیغمبر است
کاینچنین در تاب و تب چون هاجر است
زمزم ذبح رباب از آب نیست
هیچ آبی اینچنین نایاب نیست..
زمزم خون شهید آمد به جوش
تا شود از عشق عالم در خروش..
گریه کرد اصغر دمادم بر عطش
بر حسین و تشنگان لشکرش
اصغر آری اکبرِ اهل بکاست
گریۀ او پیشوای گریههاست..
گریه کن ای گریهکن! با اصغرش
خوش سری شد بین آن سرها سرش
وه چه سرداریست این ششماهه مرد!
آخرین تیر است اصغر در نبرد
جنگ مولا جنگِ تیغ و تیر نیست
جز شکوهِ گفتنِ تکبیر نیست
اولین تکبیر مولا اکبر است
آخرین تکبیر مولا اصغر است..
گوش داری کربلا یک منبر است
حرف بس کن حرفِ آخر اصغر است..
خطبهخوان مولا و خطبه کودک است
خطبه خونِ آن گلوی کوچک است
خطبه را پاشید سوی آسمان
تا ببارند ابرهایش هر زمان
خطبۀ خون تا قیامت جاری است
قطرهقطره مایۀ بیداری است
خطبه اصغر بود و مولا آن دهان
تا نشیند خطبه در قلب زمان
گرچه آن را مردم کَر نشنوند
خطبهای از این رساتر نشنوند
حنجر اصغر پیام اولیاست
خون او امضای متن کربلاست..
حرف اصغر بود و اکبر یک کلام
پس سخن کوتاه باید والسلام..
📝 #علی_محمد_مؤدب
✅ @ShereHeyat