به جمعیت کفایت کرد امیر المومنین ما را
پریشانی وداعی کرد ز این بحر یقین ما را
به ذلت بر زمینش سر نهادیم و ثنا گفتیم
به روز حشر با عزت برون آرد زمین ما را
غبار قبر او با آستین برگیر تا آن بُت
کشد بر آستانش در جزا از آستین ما را
تمنا از علی هم صحبتی با اوست خود ور نه
شفاعت میکند پیش از علی ام البنین ما را
ز اعماق قرون از بین جمعیت تو را دیدیم
تو هم ای ناز مطلق از همان بالا ببین ما را
#سهرابی
@shernab
با رودخانه پای درختی قرار داشت
سیبی که فکر خودکشی از شاخسار داشت
مقصد مهم نبود چه دریا چه باتلاق
میرفت رود و از همه قصد فرار داشت
یادش نرفته بود خزان درخت ها
بیخود نبود باغ هراس از بهار داشت
کوهی که تن به تیشه معدنچیان سپرد
یاقوت سرخ داشت دل داغدار داشت
وقتی گریست «شیشه ی می» هق هق از ملال
معلوم شد چقدر غم روزگار داشت
سهراب غرق خون شد و وقتی شکست خورد
هم زخم؛هم نشان ز پدر یادگار داشت
گل گرچه شاد بود که از شاخه چیده شد
از باغبان خویش جز این انتظار داشت
مارا چنان که باید و شاید کسی ندید
روز ازل هم آیینه ما غبار داشت
#فاضل_نظری
کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را؟
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را؟
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آئینهساز شد
تا من به يک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینهٔ چشم من ببین
تا باخبر ز عالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبلهگاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم
خورشید کعبه ماه کلیسا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگهِ عشق، کار من
هرگه نظر به صورت زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدانخواسته رسوا کنم تو را
#فروغی_بسطامی
@shernab