eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 شعری زیبا از 🎤 با صدای (صداپیشه) ▫️ تقدیم به دوستداران شعر و هنر و ادب 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
دستهایت میهمان کدام گندمزارند؟! نان تمام نانوایی های شهر عطر تو را می دهند انتظار بس است باید بروم بایدچمدانم را بردارم زنگ ساعتم را به عادت دیرینه به وقت چشمهای تو کوک کنم و صبح زود راهی شوم بسان کولی های عاشق خانه به خانه کوچه به کوچه دشت به دشت و مزرعه به مزرعه رد پای دستهایت را از سبزه ها و پرچین ها بگیرم تا برسم به نشانی آن گندمزارِ خوشبخت و جانِ بی قرار و خسته ام را بسپارم به دست های مهربان تو راستی هیچ می دانی دستهایت قبله گاه من است به دستهایت که می رسم تمام می شوم .... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
به زن گفته بود جنوب رفتی؟ زن گفته بود نه، دوباره نگاه کرده بود توی چشمهای زن و گفته بود نزدیکهای غروب، آفتاب یکی دو ساعتی مونده برسه توی خط افق دریا، لنجها کنار ساحل آروم روی آب موج میخورن، مرغهای دریایی سبک بالای دریا روی هوای گرم بالهاشون رو باز کردن و سُر میخورن توی هوا، آفتاب داره کجکی میزنه روی آب دریا، یه رنگ سبز آبی عجیبی درست شده روی آب، هیچ کجا این رنگ رو نمیبینی، کم کم خنکی داره زورش خودش رو میندازه روی سر گرما، یک حال غریبی هست، میتونی تصور کنی؟ زن چشمها را بسته بود و گفته بود: آره قلبم به تپش افتاد‌. مرد دست زن را گرفته بود و گفته بود: تو دقیقاً به زیبایی همین تصویر هستی. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
سالها می‌گذرد از وقتی که بارش برف برای من پر سر و صدا بود. صدای رادیوی بابا، هفت صبح که اعلام می‌کرد مدرسه‌ها تعطیل شده. فریاد بابا که با عصا، پیرژامه و پالتو قهوه‌ای می‌ایستاد وسط حیاط و به برف پاروکن‌هایی که فرستاده بود بالای پشت بام دستور میداد که برف‌ها‌ را بریزند کدام سمت حیاط. من سالهاست که اگر نروم جلوی پنجره و پرده ضخیم را کنار نزنم حتی نمی‌فهمم برف آمده و نشسته روی شاخه‌ها، آسفالت، سقف ماشین‌ها. مچاله می‌شوم زیر پتو به حالت جنینی و با خودم فکر می‌کنم که چطور اینبار، برای بار هزارم در این ده سال تنهایی، ذوق ذوق استخوان‌هام را از هجوم بی‌رحمانه‌ی حس آغوشی‌ که نیست، نبوده هیچوقت؛ تاب بیاورم. آغوش یک مرد که من هیچ وقت زنی نبودم با ادعای بی‌نیازی از این آغوش. و حتی اگر می‌توانستم ادعا کنم به بی‌نیازی؛ چیزی توی دو دوی مردمک‌هام، بی‌قراری و چنگ شدن و در هم گره شدن انگشت‌هام لوم داده. من سالهاست اینجور وقت‌ها، وقت‌هایی که سرما تیر کشیده به استخوانم تنها کاری که کرده‌ام فرو دادن یک قرص آلپرازولام بوده که این درهم مچاله شدن استخوان و انقباض عضلات را شل کند تا بخوابم. خواب... تا بی‌رحمی این سرمای استخوان سوز را نفهمم. تا حسرت سالیان را از خود برانم. تا بروم توی دنیای بی‌خبری، بی‌رگی حتی... پتو را کشیده‌ام روی سرم و در تاریکی و منگی رفته‌ام توی عالمی که به هیچ ورم نبوده آن بیرون چه خبر است، چه خبر می‌توانست باشد و نیست. و در این هپروت توانسته‌ام به این فکر نکنم که طناب پوسیده جوانی، دلخوشی، صبر و انتظارم به مویی بند است. یکبار بنده خدایی گفت: تو آدم خیلی تنهایی هستی و من این روزها سعی می‌کنم این تنهایی عمیق درونی را بفهمم... این غریبگی و بی‌پناهی توی هر جمعی را؛ حتی جمع دونفره‌ای که می‌بایست داشته باشم و ندارم. و انگار که دارم می‌رسم به اینکه حتی اگر داشته باشم باز تنهایم... به قدمت این چهل و سه سال. واقعیت این است که من متعلق به هیچ جا و هیچ آغوشی نبوده‌ام، نخواهم بود هیچوقت حتی اگر از سرما یخ بزنم. من همیشه بعد از جمع‌ها، آدم‌ها، سفرها، عشق‌ها و گندهام برگشته‌‌ام به مخفیگاه رنج‌هام، به بی‌پناهی ریشه‌دارم، به غربت لاکردارم زیر پتو! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
رطب می‌چینم از لب‌های تابستانی‌ات تا صبح اگر دستم رسد یک‌ شب به نخلستان موهایت! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
از من میپرسد: "تو به چه امیدی زندگی میکنی؟" به او میگویم: "به امید رسیدن روز چهارشنبه" میپرسد: "بعدش چی؟" بعدش پنجشنبه است و بعدش جمعه و زندگی ادامه دارد. همین که منتظرم، همین که زمان تبدیل به لحظه های بعدی شده ــ فردا، پس فردا، پسین فردا، هفته آینده ــ‌ برایم کافی است. به دختر همسایه میگویم که میتوانیم با هم سفر کنیم، به شرق دور، به خاورمیانه، به آفریقا، به تهران و اصفهان. میتوانیم مریض شویم. اسهال بگیریم. خوب شویم. (وای!) چه میدانم، هزار کار هست که میشود کرد، یا نکرد. نگاهم میکند و برای یک آن، ته چشم هایش خمار میشود. ته چشم هایش خواب میبیند. فراموش کرده که چیزی به اسم فردا وجود دارد و امروز آخر دنیا نیست...! ✍️ # گلی_ترقی 📚 برشی از کتاب 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
از درد ترک خورده و از زخم کبودیم کوهیم و تماشاگر رقصیدن رودیم او می رود و هر قدمش لاله و نسرین ما سنگ تر از قبل همانیم که بودیم ما شهرتمان بسته به این است بسوزیم با داغ عزیزیم که خاکستر عودیم تن رعشه گرفتیم که با غیر نشسته ست از غیرتمان بود، نوشتند حسودیم جو گندمی از داغ غمش تار به تاریم در حسرت پیراهن او پود به پودیم پیگیر پریشانی ما دیر به دیر است دلتنگ به یک خنده ی او زود به زودیم بر سقف اگر رستن قندیل فراز است ما نیز همانیم، فرازیم و فرودیم یک روز میاید و بماند که چه دیر است روزی که نفهمد که چه گفتیم و که بودیم بعد از تو اگر هم کسی آمد به سراغم آمد ببرد آنچه ز تو تازه سرودیم ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh