کاش صدات نوار کاستِ دو لبه ای بود که از تموم شدنش نمی ترسیدم. می دونستم میشه برش گردوند. می دونستم یه جاهایی گیر میکنه،به خودش میپیچه. اما با دستام درست می شه.
کاش صدات کیفم بود که می ذاشتم روی میز. کاش صدات مبل خونه م بود. شناسنامه بود. اسم کوچیکم بود. دستخطم بود.کاش صدات هود اشپزخونه م بود. لولای در اتاقم بود. زنگ ِ تلفن همراهم بود.
کاش می شد از صدات عکس گرفت.نگاهش کرد. کاش میشد بعد از نبودن،صدات رو گذاشت توی کمد.
کاش صدات جیب داشت. دستهام رو گرم میکرد.
کاش میشد روی صدات نوشت.تاش زد،گریه کرد. کاش می شد سرم رو روی صدات میذاشتم. دستم رو دورش میگرفتم،دست دیگهم خیس می شد.
کاش صدات چنگالی بود که موقع ظرف شستن از دستم افتاد توی سینک. صدات ترافیک اتوبان کرج بود. کاش صدات دکمه ی اسانسوری بود که هر روز به انگشتم میخورد. به زحمت بسته شدن ِ در تاکسی قدیمی بود.خوردنِ پاشنه ی کفش به سرامیکای راهرو بود.کاش صدات گلستان بود وقتی از فروغ می پرسن. نیچه بود وقتی با اسب گریه کرد. همینگوی بود وقتی به معشوقه ش گفت"انگار پاهات از شونه هات شروع میشن".
کاش صدات یه جفت پابود. می تونستم با صدات برم. با صدات بیفتم. با صدات دراز بکشم. با صدات بپرم.
کاش صدات دستی بود که شیشه ی ماشینو می کشه پایین. کاش صدات با سرعت بیست تا زیر بارون می روند. صدات گرماشو می ذاشت روی پشتی صندلی م. صدات میخندید. صدات توی تراس ِ خونه سیگار می کشید. دوش رو باز میکرد.موهاشو کنارِ میز صبحونه با حوله خشک می کرد و چند قطره اش می پرید روی صورتم.
کاش من صدات بودم. کاش من بودم.حتی با اینکه نیستی.
✍️ #الهه_موسوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
با من بيا !
مگو كجا؟
تنها با من بيا !
با من بيا تا درد، تا زخم
با من بيا تا نشانت دهم
عشقم را آغاز از كجاست
با من بيا تا دوباره به نوشداروی تو
روئينه جانی تازه بگيرم .
تا شرابی باشی
كه عشقی را سيراب می كند .
با من بيا تا طعم آتش را دوباره احساس كنم
آتشی از خون و ميخك
آتشی از عشق و شراب...
✍️ #پاپلو_نرودا
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
زنی که سکوت میکند
اصلا شبیه زنی که گلایه می کند نیست.
این به معنی خوب یا بد بودن هیچکدام هم نیست.
زنی که سکوت میکند،
فریاد نمی زند و راهش را می کشد می رود
اتفاقاً از آن زنی که گلایه می کند خسته تر است.
خیلی خسته تر
آنقدر خسته که نمی تواند لب باز کند و گلایه کند.
نمیتواند فریاد بزند و کاسه را به کوزه بکوبد
فقط میتواند در نهایت خستگی سکوت کند.
این بار اگر به زنی که بنظر بی تفاوت و
سرد و ساکت می آید برخوردید
و خواستید بر او خرده بگیرید
به این فکر کنید
که شاید فقط خسته است
همین...
✍️ #عادله_زمانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
Pouria AkhavasPouria Akhavas _ Kojaye Jahani.mp3
زمان:
حجم:
14.3M
🔹 #کجای_جهانی
🔸 #پوریا_اخواص
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
در صدا کردن ِ نام ِ تو
یک «کجایی؟!» پنهان است
یک «کاش میبودی»
یک «کاش باشی»
یک «کاش نمیرفتی»
من نام ِ تو را
حذف به قرینهی ِ این همه دلتنگی
و پرسش صدا میزنم...
✍️ #علیرضا_روشن
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
تو را می خواهم
تو را که در کنارت نه عقل می شناسم نه منطق
نه غم میشناسم نه اندوه
تو را که با تمام دیوانگی هایم
مرا عاقلانه دوست داری.
تو را دوست دارم،
تو را ای درد شیرین
چون شمعدانی پشت پنجره ی خانه ی پدری
چون شیرینی آمدنت بعد از کابوس رفتنت.
چون گرم شدن دستان یخ زده ام با گرمای
دستانت درهوای سردِ زمستان .
اما می دانم
تمام واژه ها رویایی بیش نیستند
تو را نخواهم داشت
تو را نخواهم بوسید
خواهم ماند در حسرت دیدارت
و نداشتنت مرا خواهد کشت..
✍️ #مینو_پناهپور ۱۴۰۱.۱۱.۲۳
📚 از کتاب "در چشم انداز نگاهم بنشین تا از تو بنویسم"
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش !
این وزنِ آواز من است
عشقی که گرم و شدید است
زود می سوزد و خاموش می شود.
من سرمایِ تو را نمی خواهم
و نه ضعف یا گستاخی ات را
عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد
گویی که برای همه ی عمر وقت دارد .
مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش !
این وزنِ آوازِ من است
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
و اگر عشق تو اندک اما صادقانه باشد من راضی ام
دوستی پایدارتر،از هرچیزی بالاتر است.
مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش.
✍️ #امیلی_دیکنسون
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
🔹 دختری با یک گل سرخ...
▫️ جان بلانکارد از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشیاش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش میگرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری میگشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را میشناخت؛ دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود، امّا نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه صفحات آن به چشم میخورد. دستخطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درونبین و باطنی ژرف داشت.
▫️در صفحه اول او توانست نام صاحب کتاب را بیابد: «دوشیزه هالیس می نل»
با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. برای او نامهای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامهنگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامهنگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانهای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو میافتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان درخواست عکس کرد ولی با مخالفت هالیس روبهرو شد. به نظر هالیس اگر جان قلباً به او توجه داشت دیگر شکل ظاهریاش نمیتوانست برای او چندان با اهمیت باشد. ولی سرانجام روز بازگشت جان فرا رسید. آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند: «هفت بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک»
▫️ هالیس نوشته بود: «تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.»
بنابراین رأس ساعت هفت، جان به دنبال دختری میگشت که قلبش را سخت دوست میداشت اما چهرهاش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید:
🔸 زن جوانی داشت به سمت من میآمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلاییاش در حلقههای زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گلها بود و در لباس سبز روشنش، به بهاری میمانست که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملاً بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم. لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد، امّا به آهستگی گفت: «ممکن است اجازه دهید عبور کنم؟»
بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال میس هالیس را دیدم. تقریباً پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدوداً 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود و مچ پای نسبتاً کلفتش توی کفشهای بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور میشد، من احساس کردم که بر سر یک دو راهی قرار گرفتهام. از طرفی شوق و تمنّایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقهای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم میکرد. او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیدهاش که بسیار آرام و موقر به نظر میرسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی میدرخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب میآمد. از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتّی از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبهایی که میتوانستم همیشه به آن افتخار کنم. به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تأثری که در کلامم بود متحیر شدم: «من جان بلانکارد هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. از ملاقات شما بسیار خوشحالم. ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟»
▫️ چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: «من اصلاً متوجه نمیشوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت که اگر شما مرا به شام دعوت کردید، باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است. »
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
خوش آن که سکه ی خورشید را دو پاره کنی
سپس دو نیمه ی آن را،دو گوشواره کنی
خوش آن که از سر شاخ فصول بر چینی
بهار را و گل دامن بهاره کنی
تو مثل عشق لطیفی،سَـزَد که خوابت را
ز شعر بستر و از نغمه گاهواره کنی
شبی برابر آیینه،پاک عریان شو !
که بهت خود، همه در چشم من، نظاره کنی!
دو آفتاب و دو گل، از بلوز،خواهد زد
اگر تو چاک گریبان ز شور پاره کنی
زنده به راه تو طاق از کمان رنگینش،
فلک،به گوشه ی ابرو اگر اشاره کنی
کویر بودم و بارانی از تو،باغم کرد
بهار می شوم ار بارشی دوباره کنی
بکن که از همه خوبان تو در خوری تنها،
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنی...
✍️ #استاد_حسین_منزوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
انگار
قبل از آمدنت...
تو را دوست داشتم!
انگار تو را در جایی
و در جهانی دیگر
دیده بودم ...
انگار همه ی آن چیزهایی را
که دوست داشتم را می دانستی
و همه ی آنها را در تو می دیدم..
انگار تمام رویاهایم
تکه تکه بهم چسبیده بود
و آرزویی را که در دلم داشتم...
با حضور تو برآورده شد!
همه چیز قبل از آمدنت
شروع شده بود
دوست داشتنت بهانه بود!
من از قبل عاشقت بودم...
✍️ #محسن_صفری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
باتو خوشبخت ترین آدمِ این قافله ام
گم نشو، دور نشو،
بی تو جهانم خالیست
بی تودنیای من از درد، به هم می پیچد
بی توسهم من از این حادثه،
بی اقبالیست...
✍️ #نرگس_صرافیان_طوفان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
عصر بارانی ویک آینه تنهایی
پنجره ی پراز دلتنگی
یک کوچه لبریز از نبودنها
و یک من که از فرط پریشانی
واژه ها را چنگ میزند
درد از دردهای این دل بیمار می نالد
درمان این دل تنگ شعر نیست
فقط کمی از تو
بسیاری از همه چیز است!
کاش برگردی و
اندکی از خودت را برای من بگذاری ....
✍️ #مینو_پناهپور
📚 برگی از دفتر کاهی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh