eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
Aza'm ShamsAza'm Shams _ Char Fasle Omr.mp3
زمان: حجم: 12.1M
🔹 نام اثر ✍️ شاعر و صداخوانی 🎶 موسیقی متن 📀 تنظیم 🕊 ارائه شده در کانال 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
زن توی خودش مچاله شد، اتاق تاریک بود، از توی پنجره خنکی و سردی میزد روی تن زن، زن بیشتر خودش را جمع کرد، پیراهن مرد را دور خودش کشید، نفس کشید، آرام‌ نشد. ✍️ 📚 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
پیر می شوی ، زیبا و دلبر با گیسوان سپید. یک غروبِ جمعه که دلت گرفته، برای نوه ات داستان دیوانگی های مرا تعریف می کنی، نوه ات باور نخواهد کرد و فکر می کند تو فقط داری برایش قصه تعریف می کنی. دلت می شکند، به من فکر می کنی، صورتم یادت نمی آید، حرفهایم، صدایم. فقط به یاد می اوری که روزی، جایی مردی را نخواستی که دنیا را بی تو نمی خواست... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
زردها بی‌خود قرمز نشده‌اند قرمزی رنگ نینداخته است بی‌خودی بر دیوار! صبح پیدا شده از آن‌طرف کوه «ازاکو» امّا «وازِنا» پیدا نیست! گرَتهٔ روشنی مردهٔ برفی -همه کارش آشوب- بر سرِ شیشهٔ هر پنجره بگرفته قرار. «وازِنا» پیدا نیست! من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانهٔ مهمان‌کُشِ روزش تاریک که به جان هم نشناخته، انداخته است: چند تن خواب آلود چند تن ناهموار چند تن ناهشیار! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
پنجره که دعوتم می کند به باران ... لب های پدرم که شاملو می خواند درقاب عکس ... جمعه را دعوت می کنم به صرف چای!! روبرویم می نشیند تادلتنگم کند باز بغض می شود صدایش تا هواییم کند باز اما من به دور از تمام ناعدالتی هایش به پنجره ی باران خورده به پدر اخم آلوده قاب عکس به دلتنگی های کسالت بار غروب به حجم روبه فزون تنهایی دلگیر نمی مانم! من دورتر از تمام دورهایم جمعه را دعوت می کنم به صرف چای!! به حس گرم هم آغوشی میان سروده های باد... به رقص ناموزون طبیعت روی برگ های سال... بگذار جمعه به مهر دعوت شود! بگذار تا نارنجی بپوشد فرزند چموش هفته! بگذار تا مهمان دلخوشی های کمرنگم باشد! فعلا دلتنگی باشد برای بعد.. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
در گودال های چهره دوات بریز پرنده ای بیاور با پرهای سفید و چشمانی سرخ کلمات شکسته از شیار پرها به نشت پوست برسند تا انتشار تو روزنی باشد رو به تاریکی برایم بهشت بساز از ستون هایی با چشم انداز قفس و ارزنی با عطر دستانت . اندوه بیاور که شاه راه نفسهایم را بیتو ته تا از عبور تو بازدم شود و یا معجزه تا بدانم چه روز یا چه شب رهسپارم. تا بزمی به افتخار کرم های شب تاب و رقصی به افتخار گل های ناشناخته به خانه ی غرق در اندوه خود هدیه بدهم ▫️ "م_ب_آهو" 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
‌ گوش دل می شنود آنچه که در دل باشد عشق را زمزمه کافی ست، به آواز مگو آتشی در دلم انداخته چشمت که مپرس پیش من حرفی از آن خانه برانداز مگو روی زیبای تو کافی ست به شیدایی من رحم کن با دلم و اینهمه با ناز مگو من گرفتار غم عشق و تو درگیر سفر به اسیر قفس از لذت پرواز مگو این جهان چشم دریده ست، تو هم رازت را پیش این پیرزن پشت هم انداز مگو بگذر از آنچه که مویت به سر آورد مرا شرح آن قصه دراز است، به ایجاز مگو ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
می‌نوشَمَت که تشنگی‌ام بیشتر شود آب از تماس با عَطَشم شعله‌ور شود آنگاه بی‌مضایقه‌تر نعره می‌کشم تا آسمانِ کر شده هم با خبر شود آن‌قدرها سکوتِ تو را گوش می‌دهم تا گوشم از شنیدنِ بسیار کر شود تو در منی و شعرم اگر «حافظانه» نیست « عِشقَت نَه سَرسَری‌ست که از سَر به‌دَر شود » ! آرامشم همیشه مرا رنج داده‌است شورِ خطر کجاست که رَنجم به‌سَر شود؟ مَرهم به زخمِ بسته که راهی نمی‌بَرد کاشا که عشق مختصری نیشتر شود ... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
اشتباه در یک رابطه آنجایی رخ می دهد که می خواهیم کمبودهای مان را با هوس های یک شبه جبران کنیم... به زور می چسبیم به آدم هایی که از آنِ ما نیستند و از آنِ شان نیستیم... روزی از همین روزهاست که آدمِ اصل کاری مان را از دست می دهیم... همان کسی را که فکرهای مان به هم نزدیک بود و خواسته های مان به هم شبیه... بیش تر وقت ها هم هر دو همزمان به یک چیز فکر می کردیم... و اگر یکی از ما حرفی می زد، آن یکی می گفت: _ دقیقا من هم همین را می خواستم بگویم! و ما اغلب از این آدم های اصل کاری عبور می کنیم... درست مثل خیلی چیزهای اصلِ کاری دیگر... این اتفاق یعنی نقطه ی پایانِ تشکیل یک رابطه ی درست.... یعنی همان نقطه ی گم کردنِ آدمِ اصلِ کاری زندگی... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
تو بالنده تر از سپهر بلندی تو مهری تو ماهی تو بارنده ابری به هر باغ بی بر تو خوبی تو پاکی تو چون ژاله صبحگاهی بهاری تو برگی تو باری قرار دل بی قراری تو ریزنده بر شط شوری و شوقی تو چون آبشاری تو سرچشمه نور مهر پگاهی نسیم خوش صبحگاهی تونوری تو شعری تو شوری تو ژرفای دریای وجد و سروری تو روحی توجانی تو یادآور پاکی کودکانی تو بوی خوش بوستانی تو شوق نویدی تو گلهای سرخ و سپیدی تو مهتاب رویایی تابناکی تو خورشید خاکی تو موجی نسیمی نسیمی که از توست امواج دریا توموجی که سرپنجه های نسیمش نوازد تووجدی تو شوری تو حالی تو شعر خوش حافظی لایزالی تو گلهای باغی تو مدهوش و مستی توهستی تو ای آن که روزی ندانم کجا خواهمت یافت تو ای مایه شوق شادی من تو ای گوهر پاک آزادی من ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
گفتم:تو از من چه می‌دانی که میگویی میشناسمت؟ گفت:میدانم شعر،سیگار،سکوت، موسیقی و کتاب را دوست داری پریشانی صدایت باعث گیجی باد است و چای خستگی‌اش را روی زانوی تو در میکند با صندلی‌های خالی کافه‌ها یواشکی قرار میگذاری! درخت‌ها را در آغوش میگیری گل‌ها را میبوسی و برای دلتنگی کفشدوزک‌ها ساعتها اشک میریزی! باران رفیق دوران کودکی توست و با برف،آفتاب،مهتاب،ابر و رازقی همسایه بوده‌ای در جیب‌هایت هیچ نداری جز چند کلمه که این روزها یک نصفه نان هم بابتش خرجت نمیکنند پدر تمام کودکانی و مادر تمام باغچه‌ها میدانم پشت این دیوار‌های بی‌پنجره‌ی جذاب هیچ چیزی برای پنهان کردن نداری! پس دکمه‌های بالای پیراهنت را نمیبندی تا دلت نفس بکشد و آستین‌هایت را تا میزنی تا گنجشک‌ها لانه‌ی‌شان را گم نکنند گفت:میدانم نباید زیاد نزدیکت شد،نباید زیاد پرسید نباید زیاد خواست که اگر خدا بخواهد اما تو نخواهی مثل شعری نانوشته ا‌ست دنیا، بی‌معنی،مبهم! باید گذاشت خودت بخواهی! میدانم وقتی چیزی حالت را خوب کند مثل کودکان ذوق میکنی و سر میروی از خودت، گفت:میدانم شب‌ها میمیری و صبح‌ها از اولین مادری که دستت به او میرسد زاده می‌شوی! یک روز از سعدی،یک روز از شاملو،یک روز از بیژن الهی و روز دیگر از فروغ شاید! گفت:این‌ها برای هیچی کافی نیست اما تا حدی که بگذاری حوالی‌ات باشم هم کفایت نمیکند؟ عشق نه! دوستم هم نداشته باش اما بگذار باشم گفتم:باشی که چه بکنی دیگر؟چه بفهمی؟ بودن دیگر چه سودی دارد برایت؟ چه برای فهمیدن مانده اصلا که ندانی؟ گفت:بگذار بدانم هیچ نمیدانم!همین! گفتم:سیگار داری؟ خندید پاییز شد! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
نقاشی کن بر ناخن‌های دست من درختی بر این ناخن باران روی ناخن دیگر روی این آفتاب و آفتاب‌گردان‌‌ها در کف دست من یک ناخن برای غروب ناخنی برای نیم‌رخ دختری که نیم‌رخش یادم نیست کوچه‌ای از بازوان من می‌گذرد با طرح پنجره‌ای بر انگشتم حالا دست‌هایم را بردار و بپیچ دور تنت و بگذار ناخن‌هایم نوک انگشت‌هایم آهسته بگذرد از روی پوست تو می‌بینی ؟ رنگ‌ها را می‌بینی..؟ ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh