eitaa logo
شعرنوش
180 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
▫️ معرفی هنرمند: [Olga Boznańska] (۱۵ آوریل ۱۸۶۵ – ۲۶ اکتبر ۱۹۴۰) یک نقاش زن لهستانی در دوران امپراتوری اتریش_مجارستان در آغاز سدۀ بیستم بود و از نظر سبک با مرتبط بود، گرچه خود او این برچسب را رد می‌کرد. آموزش طراحی را ابتدا نزد مادرش که معلم یک مدرسه صومعه در ایمبراموویتس در نزدیکی کراکوف بود آغاز کرد. سپس بین سال‌های ۱۸۸۳–۱۸۸۶ پیش مربیانی مثل ، و به شاگردی پرداخت. وی پس از آن در مدرسه زنان "آدریان بارانیچکی" تحصیل کرد و در سال ۱۸۸۶ در نمایشگاه انجمن دوستان هنرهای زیبا کراکوف شروع به کار نمود. از سال ۱۸۸۶ تا ۱۸۹۰ در مدارس خصوصی "کارل کریکلدورف" و "ویلهلم دور" در مونیخ به تحصیل هنر پرداخت، و بیشتر خود را وقف پرتره‌ها، طبیعت‌های بی‌جان و گاهی منظره‌ها کرد. وی در سال ۱۸۹۸ به انجمن هنرمندان لهستانی "Sztuka" پیوست و در همان سال به پاریس نقل مکان کرد. سرانجام در سن ۷۵ سالگی در پاریس درگذشت. مشهورترین پرتره او در سال ۱۸۹۴ از یک کودک ناشناخته «دختری با گل داودی» می باشد. نقاشی‌های او را می‌توان در موزه‌های ملی "وروتسواو"، "کراکوف"، "پوزنان" ، "ورشو" و همچنین موزه "اورسی" در "پاریس و کا پسارو"_گالری بین‌المللی هنر مدرن در "ونیز" یافت. 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
عزیزم، حرف‌هایی هست برای نگفتن، و بوسه‌هایی هست برای رخ‌ندادن. این را که دیگر باید یاد گرفته‌باشی. بعضی خواسته‌ها برای برآورده‌نشدن است. تو ناممکن عزیز منی. حسرتی که مرا زنده نگه می‌دارد. تو احتمال باران صبح پاییز منی. ممکن است رخ بدهی، و ممکن است نه. آخر چرا بوسه‌بودن برای آدم‌ها ترسناک است؟ چرا نمی‌توانند تسکین باشند؟ چرا ابر نیستند وقتی من خشک‌ و تشنه‌ام؟ به طرز غم‌انگیزی کُندم، و هر وقت می‌رسم دیر است. این را دیگر یاد گرفته‌ام. هیچ بندری برای من نمانده، و این قایق پیر به سرگردانی در دریاهای مزخرف ادامه خواهد داد. چه دریاهایی: رنج، فاصله، سکوت، درد. اما گاهی در تو کناره می‌گیرم، و وقتی مرغ دریایی می‌شوی و نزدیکم پرواز می‌کنی، از ذوق مثل کودکی سرخوش بلندبلند می‌خندم. تو قلبم را لمس می‌کنی، اما مقیمش نمی‌شوی. من لبت را نگاه می‌کنم اما نمی‌بوسم. ما از هم دور ایستاده‌ایم، و چون خانه‌ای نداریم، در همین فاصله زندگی می‌کنیم. فردا صبح اگر شد ببار. خیلی دلم برای رخ‌دادن تو تنگ شده‌است. شب است. شب بخیر. دوست‌دار خنده‌های تو، و کسی که می‌داند سهم او نیستی اما دلیلی برای تمام‌کردن این تماشای دلخواه ندارد. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh