هدایت شده از شعرنوش
🔹 از طریق لینک های زیر با هنرمندان معرفی شده ی قبلی آشنا شوید:
🎨 ارغوان خاتمی
🎨 الکسی بوتیرسکی
🎨 شهراد ملک فاضلی
🎨 الکساندر هرش لیون
🎨 ایمان ملکی
🎨 آلفردو رودریگز
🎨 سید اصغر محمودی
🎨 ویلیام آدولف بوگرو
🎨 جواد سلیمان پور
🎨 هوراسیو کاردوزو
🎨 مرتضی هاشم آبادی
🎨 فرانتس ریچارد اونتربرگر
🎨 محمّد خوش صفت
🎨 اولگا بوزنانسکا
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
عزیزم، حرفهایی هست برای نگفتن، و بوسههایی هست برای رخندادن. این را که دیگر باید یاد گرفتهباشی. بعضی خواستهها برای برآوردهنشدن است. تو ناممکن عزیز منی. حسرتی که مرا زنده نگه میدارد.
تو احتمال باران صبح پاییز منی. ممکن است رخ بدهی، و ممکن است نه. آخر چرا بوسهبودن برای آدمها ترسناک است؟ چرا نمیتوانند تسکین باشند؟ چرا ابر نیستند وقتی من خشک و تشنهام؟
به طرز غمانگیزی کُندم، و هر وقت میرسم دیر است. این را دیگر یاد گرفتهام. هیچ بندری برای من نمانده، و این قایق پیر به سرگردانی در دریاهای مزخرف ادامه خواهد داد. چه دریاهایی: رنج، فاصله، سکوت، درد. اما گاهی در تو کناره میگیرم، و وقتی مرغ دریایی میشوی و نزدیکم پرواز میکنی، از ذوق مثل کودکی سرخوش بلندبلند میخندم.
تو قلبم را لمس میکنی، اما مقیمش نمیشوی. من لبت را نگاه میکنم اما نمیبوسم. ما از هم دور ایستادهایم، و چون خانهای نداریم، در همین فاصله زندگی میکنیم. فردا صبح اگر شد ببار. خیلی دلم برای رخدادن تو تنگ شدهاست.
شب است. شب بخیر.
دوستدار خندههای تو، و کسی که میداند سهم او نیستی اما دلیلی برای تمامکردن این تماشای دلخواه ندارد.
✍️ #حمیدسلیمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
روزهای عجیبی را میگذرانم
روزهایی که دلم میخواهد ساعتها پشت پنجره بنشینم ، خیابان را نگاه کنم ، بدون اینکه انتظار کوچکترین اتفاقی را داشته باشم
دلم سکوت میخواهد ، سکوت محض ، مثل وقتی که به اعماق آب میروی، مثل غرق شدن ، همه چیز تاریک و تاریک تر میشود ، ساکت و ساکت تر
دلم حتی نوشتن هم نمیخواهد ، وقتی چیزی برای فکر کردن نداری، چیزی هم برای نوشتن نداری
نمیخواهم بخوابم. کابوسهای شبانه ، جز ترس از شب ، ترس از خواب، ترس از بالشم ، چیزی برای من به همراه ندارند.پشت پلکهای بیداری ، هیچ حادثهای در کمین نیست
دلم آغوش نمیخواهد ، آغوشهای دروغین ، آغوشهای موقتی ، آغوشهای خیالی.فکر کردن به آغوش کسی که نیست ،یعنی خیانت به احساس ، یعنی دروغ گویی به غرایز انسانی
آیینهها را نمی خواهم.درگیر خودت که باشی، هیچ چیزی تو را یادِ خودت نمیاندازد. غریبهها دیدن ندارند
روزهای عجیبی است
در حجمِ بی انتهایِ تنهاییهایم ، میخواهم هنوز تنهاتر از این باشم . کسی که در من رخنه کرده ، باید مرا ترک کند ، تا با خیال راحت بنشینم پشت پنجره و در سکوت خیابان را ببینم و به هیچ چیزی فکر نکنم. به هیچ چیز جز اتفاقهایی که قرار نیست بیفتند
✍️ #نیکی_فیروزکوهی
📚از کتاب در خانه ی ما عشق کجا ضیافت داشت؟
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
من انقدر كه از فراموشی میترسم،
از مرگ وحشت ندارم.
به نظرم آدمایی كه فراموشی میگيرن،
دوبار میميرن.
يه بار اون لحظهای كه ديگه كسی رو به ياد نمیيارن،
يه بار هم وقتی فرشتهی مرگ به سراغشون مياد.
من هيچوقت نمیتونم
تصور كنم از يه جایی به بعد،
كسی كه سالها میشناختی رو ببينی و ندونی كيه.
مگه میشه يه روز كسی توی چشمات خيره بشه، توی چشماش خيره بشی، نشه، نتونی، يادت نياد بهش بگی دوستت دارم. يعنی صداش رو هم نمیشناسی؟
دارم فكر میكنم چقدر سخت میتونه باشه ديدن و نشناختن كسی كه همهی عمرت بهش فكر كردی.
چه تلخه به یاد نیاوردن آدمی که همهی عمر منتظرش بودی.
يعنی ممكنه منم فراموشي بگيرم؟
يعنی ممكنه هيچ جای اين شهر و خيابوناش تو رو ياد من نندازه؟
يعنی ممكنه قدم بزنم و به تو فكر نكنم؟
يعنی ممكنه نوشتههای خودم رو بخونم
و نفهمم اينا واسهی تو بوده؟
گاهی دلم میخواد بدونم
وقتی من رو میبينی
و میفهمی هيچی ازت به یاد ندارم،
به اندازهی الانِ من ديونه میشی؟
اصلا هیچوقت به ديدنم ميای!؟
اما من مطمئنم...
من مطمئنم اگه فراموشی بگيرم،
بازم تو رو میشناسم،
بازم به تو فكر میكنم،
بازم دوستت دارم،
فقط نمیتونم به روت بيارم.
✍️ #پویا_جمشیدی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh