گاهی ورق بزن شب دلتنگی مرا
پُرنور کن ستارهی بیرنگی مرا
از سالِ نوریات شده خورشیدخانه دل
برگرد و کم کن این غمِ فرسنگی مرا
هر روز صبحِ زود بیا خواب را ببر
بیدار کن کسالت بیزنگی مرا
میلنگد این قدم که بیایم سر قرار
پایم بایست! محو بکن لَنگی مرا
هِی حرف روی حرف، دلم سنگ میشود
آیینه کن کتیبهی دلسنگی مرا
رنگینکمان دلیل قشنگیست... زودتر
-باران گرفته- پس بده یکرنگی مرا...
✍️ #مرضیه_عاطفی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
بچه که بودم ،
فکر میکردم زنها فقط مادران خوبی هستند؛
نمیدانستم ،
بهانه بازگشت سربازان از جنگ،
یا بالا رفتن پرچمهای صلح،
یا پارو زدنهای قایقرانان در امواج سهمگین،
یا خلق بهترین شعرهای عاشقانه جهان،
به شوق دیدن لبخند زنان است؛
اصلاً خدا همه چیز را برای این خلق کرد،
تا لبخندی که بر گونه ی زنها مینشیند ،
صلح
آرامش
مهر
لذّت قدم زدن در پاییز را،
به مردان هدیه کند...
✍️ #احسان_سروری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
▫️ «پژواک»
به پایان رسیدیم
اما،
نکردیم آغاز
فرو ریخت پَرها
نکردیم پرواز...
ببخشای
ای روشن عشق بر ما
ببخشای
ببخشای:
اگر صبح را،
ما به مهمانی کوچه
دعوت نکردیم
ببخشای
اگر روی پیراهن ما،
نشان عبور سحر نیست!
ببخشای ما را
اگر از حضور فلق
روی فرق صنوبر،
خبر نیست!
نسیمی
گیاه سحرگاه را
در کمندی فکندهست و
تا دشت بیداریاش میکشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم..
در آن سوی دیوارِ بیمیم!...
ببخشای ای روشن عشق
بر ما ببخشای
به پایان رسیدیم
اما
نکردیم آغاز..
فرو ریخت پَر ها
نکردیم پرواز.....
✍️ دکتر #محمدرضا_شفیعی_کدکنی
📚 «از دفترِ بوی جوی مولیان»
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
زنی دلم را لرزاند!
بی هوا گفت دوستم دارد
دلم ریخت روی دامَنَش،
و گلهای دامن از خندهاش شکفتند!
زنی که دلم را لرزاند،
در آغوشِ یک بغل گل راه میرود که...
پیاده روها از فرطِِ مستی، زیرِ قدمهایش میرقصند!
گلهایی که عطرِ شعر میدهند
و چون شراب مست میکنند!
زنی که دلم را لرزاند
یک خدای زیباست!
که حرف هایم
طعم نفسهایش را میدهند!
و نوشته هایم رنگِ چشمانش را دارند!
دوستش دارم،
زنی که دلم را لرزاند...
حتی اگر خیالی باشد محال!
✍️ #حامد_نیازی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
تو را صبحی مه آلود از دل یک خواب آوردم
تنت را ریختم در شیشه مهتاب آوردم
خریدم از پری ها جفت مروارید چشمت را
و از اعماق دریا های بی پایاب آوردم
خود من یافتم در قصه ها تخم نگاهت را
تو را من کاشتم، من سایه بودم، آب آوردم
بپرس این دست های هرزه ی آماده ی چیدن
کجا بودند وقتی کالی ات را تاب آوردم؟
بریز از خویش زنبیل مرا ازخواستن پر کن
برای شاخه هایت یک زمستان خواب آوردم
✍️ #مهدی_فرجی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
بعضی چیزها را نمیشود گفت.
بعضی چیزها را احساس میکنید. رگ و پی شما را میتراشد، دل شما را آب میکند، اما وقتی میخواهید بیان کنید میبینید که بیرنگ و جلاست.
مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را میفشارد، در آن نیست.
✍️ #بزرگ_علوی
📚 #چشمهایش
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
Sahar MohammadiSahar Mohammadi _ Shoore Hasti.mp3
زمان:
حجم:
10.5M
🔹 #شور_هستی
🔸 #سحر_محمدی
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
انتظار که چیز بدی نیست،
روزنه امیدیست در نا امیدی مطلق.
من انتظار را از خبر بد،
بیشتر دوست دارم.
✍️ #عباس_معروفی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
اولین لحظه ی دیدار تو را یادم هست
اشتیاقِ دلِ تب دارِ تو را یادم هست
زیر آن سروِ بلندِ وسطِ کوچه ی ما
تپشِ قلبِ گرفتار تورا یادم هست
زیر باران و خیابان و دو عاشق بی چتر
خواهش بوسه ی بسیار تورا یادم هست
ناز بود رونق بازار و نیاز از تو و من
طمع چشمِ خریدار تو را یادم هست
مانده امضای تو در دفتر شعرم آری
انحنای خط خودکار تورا یادم هست
داخلِ جیبِ چپِ پیرهن آبی رنگت
پاکت خالیِ سیگار تو را یادم هست
من در انبوهِ هجومِ شب و دلتنگی ها
ساحلِ شانه ی هموار تورا یادم هست
گرچه از خاطر تو قصه ی ما رفته ولی
من هنوز پیچک دیوار تو را یادم هست..
✍️ #لاادری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
میانِ شادیِ دیدار و انتظار، یکی
همیشه قسمتِ مرد است از این دو کار یکی
هزار دوست غمم را شنیده است ولی
نیامدهست به یاری از این هزار یکی
به سویت آمدهام با دو همسفر در راه
دلِ شکسته یکی، جانِ بیقرار یکی
تو پادشاهِ همه عالمی به تنهایی
من از میانِ گدایانِ بیشمار یکی
به بامِ هیچکسی جز تو پر نخواهم زد
که نیست مثلِ تو در خلق روزگار یکی!
✍️ #سجاد_سامانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
ای بوسهات شراب و از هر شراب خوشتر
ساقی اگر تو باشی، حالم خراب خوشتر
بی تو چه زندگانی؟ گر خود همه جوانی
ای با تو پیر گشتن از هر شباب خوشتر
جز طرح چشم مستت بر صفحهی امیدم
خطی اگر کشیدم نقش بر آب خوشتر
خورشید گو نخندد صبحی تتق نبندد
ای برق خندههایت از آفتاب خوشتر
هر فصل از آن جهانیست، هر برگ داستانی
ای دفتر تن تو از هر کتاب خوشتر
چون پرسم از پناهی، پشتی و تکیهگاهی
آغوش مهربانت از هر جواب خوشتر
خامش نشسته شعرم در پیش دیدگانت
ای شیوهی نگاهت از شعر ناب خوشتر
✍️#استاد_حسین_منزوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
رگهای این شعر را باید بُرید
چرا که تنها خون میتواند تو را بنویسد
بارها دیدهبودم
که خاطرهای از روی میز بیفتد
عصری تَرَک بردارد
یا نیمهشبی بشکند
اما یک خانه
یک کوچه
یک شهر با تمام خیابانهایش...
چهطور بگویم که باور کنید؟
چهطور بگویم که باور کنم؟
فقط یادم هست
چون خرابهای از پلهها بالا آمدم
آجرهایم را از رویم کنار زدم
استخوانها را از آوارم بیرون کشیدم
چهرهام را از صورتم کَندم
زنگ زدم به مادرم، گفتم:
سلام! من نیستم!
نبودنم دلش گرفته بود
میخواست با کسی...
بعد بعد بعد
یادم نیست
فقط یادم هست
آنروز
چشمهام با قطار رفتهبود
و دستم
طوری که انگار از خداحافظی تراشیده باشند
در هوا سنگ شد
و پاهام
کوچه کوچه کوچه کوچ کردند
و جوی کوچکی که از ایستگاه میگذشت
از فکر کردن به سرنوشت
گِلآلود بود
فقط یادم هست
چون درختی خشک به خانه آمدم
و در را
بهروی همهی فصلها بستم
مگر
چمدانت چهقدر بود
که تمام زندگیام را
با خودت بردی؟
✍️ #گروس_عبدالملکیان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh