گفتهام واژهها سکوت کنند
تا تو یک بیت شاهکار شوی
گفتهام شرع و عرف را بُکُشند
که تو قانون روزگار شوی
دادهام سازهای دنیا را
با دو تا تارِ مو دوتار کنند
همهی گوشههای موسیقی
به سکوت تو افتخار کنند
گفتهام شاهزادههای جهان
تشنهی دستبوسیات باشند
همهی دختران ایرانی
ساقدوش عروسیات باشند
گفتهام نقشها به قالیها
حافظ تخت و تاجمان باشند
همهی نخلها و شالیها
شاهد ازدواجمان باشند
آمدم با ترانهای دیگر
کهنهْزخم تو را علاج کنم
آمدم بر تنت مقیم شوم
آمدم با تو ازدواج کنم.....
✍️ #علی_اکبر_یاغی_تبار
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
به چه درد می خورد این شعر
اگر گلوله ای را از شلیک شدن باز ندارد؟
به چه درد می خورد این شعر
اگر پرندگان را به این درخت بازنگرداند
اگر بند نیاورد خون را از پای این سرباز
اگر پاک نکند اشک را از گونه های آن مادر
اگر نان را قسمت نکند میان کودکان
اگر ابرها را کنار نزند
و خورشید را نیاورد میانِ میزِ صبحانه
تا مثل زرده ی تخم مرغی نیم پز
سهیم شوند همگان در آن
به چه درد می خورد این شعر
اگر شب را به پایان نرساند
اگر فانوس ها را روشن نکند
اگر باد را آرام نکند
اگر دلِ طوفانیِ دریا را به دست نیاورد برای اطمینان ماهیگیران
اگر آب را بازنگرداند به این رودخانه
اگر با نوکِ کفشش پاک نکن این خطوطِ مرزی را
اگر دور نیندازد این سیم های خاردار را
بگو این شعر به چه درد می خورد
اگر
اگر
اگر جنگ تمام شود و لبخندی بر لبانِ معشوقه ات نیاورد
به چه درد میخورد این شعرها
وقتی مثل سکه هایی در جیبم خش خش میکنند
که سال هاست دیگر رواج ندارند؟
✍️ #بابک_زمانی
📚 #مجموعه_شعر_اعداد
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
پاهای من دیگر خیابان را نمی فهمند
این سنگ ها موی پریشان را نمی فهمند!
خاموش کن تلویزیون را، خانه را، شب را
مادر! خبرها درد انسان را نمی فهمند!
اینجا تمام شب، سراسر راحتم مادر
این خاک ها نرم اند، دیگر راحتم مادر
موریانهها هرشب برایم شعر میخوانند
روی سرم، بر دست و پایم شعر میخوانند
گریه نکن مادر! ببین اینجا چه آرام است!
با قهوهی مرگی که تلخ و نابهنگام است!
از دخترت چیزی نمانده، جز تنی زخمی
جز روسریِ سرخِ حسرت، دامنی زخمی
تاریخ هم نام مرا از یاد خواهد برد
و روسری کوچکم را باد خواهد برد
گریه نکن مادر! سراغم را بگیر از مرگ
افتاده در من، اتفاقم را بگیر از مرگ
امشب بمان و سرنوشتم را بباف از سر
تاریکِ تاریکم، چراغم را بگیر از مرگ!
مادر بمان! من از جهان مرگ میترسم!
از دست ها، از استخوان مرگ می ترسم!
اینجا کسی جز تو نمی فهمد چه می گویم!
من کوچکم! من از دهان مرگ می ترسم!
✍️ #تمنا_مهرزاد
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
يهو حرفشو قطع كرد و چشم هاشو بست، هوارو بوكشيد و گفت: بوی چشم هاش میاد!
پرسيدم:چشم هم مگه بو میده دیوونه؟
گفت:آره!
بیشتر از تمامِ تن،بیشتر از دست ها...موها...لب ها!
جالب اينه كه از راه دور هم میشه حسش کرد!
از توی عکس، از پشت شیشه، از پشت مرگ حتی!
لعنتى بوش هم حسابى موندگاره!
با یه بار دیدن همچین تو ذهن و تنت حک میشه که تا عمر داری پاک نمیشه!
یکیو میشناختم بوی یه چشم هایی تو جونش مونده بود که فقط یه بار از دور دیده بودش و همونجا تو ذهنش حک شده بود جوری که هنوز بعد سال ها داره دنبالش میگرده!
اصلا این بوی چشم هاست که آدمو عاشق میکنه!
وای بویِ چشم هاش!
همین آدمی که الان رد شد رو دیدی؟
بوی چشم هاش شبیه اون بود، همون بویِ خُمارِ مِشکىِ يارِ قديمى رو میداد!
✍️ #محیا_زند
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
خواب دیدم که خدا عاشق چشمان تو شد
اشک ریزانِ دعا، دست به دامان تو شد
مات و مبهوتِ از این خلقت زیبای عجیب
آسمان را به تو بخشید و گُل افشان تو شد
روسری از سر تو رفت عقب، ماه گرفت
ماه پَرپَر شد و پَژمرد و به قربان تو شد
چه شد این چشم منِ مُلحدِ افسانه پرست
تار مویی ز تو را دید و مسلمان تو شد
با دل سرکش بی عاطفه ی خسته ی من
تو چه کردی که دلم گوش به فرمان تو شد
آنقدَر از تو نوشتم همه جا پیش همه
قصّه ی شاعری ام یکسره دیوان تو شد
جگرم خون شده، ای کاش که می فهمیدی
در خودش گم شده بود آنکه غزل خوان تو شد
✍️ #علی_نیاکوئی_لنگرودی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
لیلی!
بیخطوخال باش
با من بیا که خوبترینم
با من که آبروی عشقم
با من که شعرم..، شعرم..، شعرم!
وای...
در من وضو بگیر
سجادهام، بایست کنارم
رو کُن به من که قبلهی عشاقم
وآنگه نماز را،
با بوسهای بلند، قامت ببند!
لیلی!
با من بودن خوب است،
من میسرایمت!
✍️ #نصرت_رحمانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
چه شد که پیشینیان ما به این نتیجه رسیدند که این دنیا دو خدا، اهورا مزدا و اهریمن، دارد؟ آنها هم لابد بدشان نمیآمد سر و ته ماجرا را با یک خدا به هم بیاورند و کار خودشان و بقیه را راحت کنند. بدشان نمیآمد ولی مانده بودند با این همه تناقض در جهان چطور کنار بیایند. مانده بودند چطور ممکن است جهان یک خدا داشته باشد آنوقت همین یک خدا، همین یک موجود قدر قدرت و صاحب نهایت آگاهی و خرد هم این همه نفرت ساخته باشد هم این همه عشق، هم رنج ساخته باشد هم آسایش. هم یک عده را سیر بخواهد، هم یک عده را از گرسنگی بمیراند. مانده بودند چطور ممکن است یک خدا یک سری پیغمبر بفرستد و بعد طرفدارانشان را به جان هم بیندازد. پیشینیان همه اینها را میدیدند و به نظرشان میآمد که نه همه اینها نمیتواند کار یک موجود یکپارچه باشد.
خدا را چه دیدی؟ شاید حق با پیشینیان بود
✍️ #امیرعلی_بنی_اسدی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
روزها شب شد و شبها همه بیدوست، سرآمد
چه خبر بود که از هر که به جز او، خبر آمد؟
عمر خوشبختی کوتاه من، آن نیم نفس بود
که پریوار من آن لحظهی قدرم به بر آمد
رقمم از چه قلم بود که در دفتر عمرم
هر ورق از ورق پیش، غمانگیزتر آمد
تازه از بدرقهی درد به خویش آمده بودم
که به مهمانیم از سوی تو دردی دگر آمد
گله از دوست ندارد پر خونین من، آری
سنگ، سنگیست که از بخت سیاهم به پر آمد
✍️ #استاد_حسین_منزوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
ایهام و استعاره و تمثیل و نقطه چین...
آسان که نیست شاعرِ چشمان او شدن!
✍️ #محمدعلی_بهمنی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
Mohammad MotamediMohammad Motamedi _ Panahe Akhar.mp3
زمان:
حجم:
8M
🔹 #پناه_آخر
🔸 #محمد_معتمدی
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
اگر بە دنبال پاییــز گشـتی
آن را در هیچ جایی جـز دلـم جستجو مکن ...
✍️ #پسر_مقدس
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
بیدار می شوی
به خودت صبح به خیر می گویی
برای خودت چای می ریزی
تکیه می دهی به خودت
و فکر می کنی
دلت برای چه کسی باید تنگ می شده است.
چرا
هیچ کس
آنقدرها که باید خوب نبود
که بی او
این صبح پاییزی
از گلوی آدم پایین نرود .
✍️ #رویاشاهحسینزاده
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh