گفتند: در معشوق چه زیبایی میببینی
که خوشحالت میکند؟
پاسخ دادم دلبر که از فراوانی ذوق
و شوقی که درچشمانش آشکارا دارد ،
به آغوشم پناه میآورد .
باز گفتند : کجا رگ غیرتت می گیرد
و اندوهگین می شوی ؟
گفتم: آنجا باید سرش بر شانههایم
باشد که نیست .
✍️ #الهام_پورعبدالله
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
Alireza GhorbaniAlireza Ghorbani _ Mara Bebakhsh.mp3
زمان:
حجم:
11.6M
🔹 #مرا_ببخش
🔸 #علیرضا_قربانی
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
دلم گرفته
و روی شانههای خودم
گریه میکنم...
✍️ #معین_دهاز
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
از شب گذشته ام همه بیدار خواب تو
ظلمت شمار سرزدن آفتاب تو
جان تهی به راه نگاهت نهاده ام
تا پر کنم هر اینه جام از شراب تو
گیسوی خود مگیر ز دستم که همچنان
من چنگ التجا زده ام در طناب تو
ای من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان
سویی بتاز تا بدوم در رکاب تو
یک بوسه یک نگاه از آن چشم و آن دهان
اینک شراب ناب تو و شعر ناب تو
گر بین دیگران و تو پیش آیدم قیاس
دریای دیگری نه و آری سراب تو
جز عشق نیست خواندم و دیدم هزار بار
واژه به واژه سطر به سطر کتاب تو
اینجاست منزلم که بسی جستم و نبود
آبادی ای از آنسوی چشم خراب تو
✍️ #استاد_حسین_منزوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
و ناگهان در نبودن ها
هيچ تسلايي نمى بينى
نه پيراهنى فراموش شده، آويخته در كمد
نه يك كتاب نيمه باز، كنارِ تخت
نه آن چمدانِ كهنه زير پله ها
نه چروكِ پرده اي
نه قلم ودفترى افتاده زيرِ مبلِ سبز
نه بوى عطرى
نه خطى
نه شعرى
نه خاطره اي
نه حتى عكسي
كدام عكس تسكينت مى دهد وقتى كسي در آن نمى خندد؟
✍️ #نيكى_فيروزكوهی
📚 پاييز صد ساله شد
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم
کسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم
تن یخ کرده، آتش را که می بیند چه می خواهد؟
همانی را که می خواهم، ترا وقتی که میبینم
تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی
و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم
تو آن شعری که من جایی نمی خوانم، که میترسم
به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم
زبانم لال! اگر روزی نباشی، من چه خواهم کرد؟
چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟
نباشی تو اگر، ناباوران عشق می بینند
که این من، این منِ آرام، در مردن به جز اینم
✍️ #محمد_علی_بهمنی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
خوش آن زمان که نکویان کنند غارت شهر
مرا تو گیری و گویی که این اسیر من است
✍️ #شهیدی_قمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
زنبورها را مجبور کرده ایم،
از گلهای سمی عسل بیاورند!!!
و گنجشکی که سالها،
بر سیم برق نشسته
از شاخه های درخت می ترسد!!!
با من بگو چگونه بخندم؟
هنگامی که دور لبهایم را،
مین گذاری کرده اند!!
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرفهای خسته ای داریم،
این بار،
پیامبری بفرست،
که تنها گوش کند.
✍️ #گروس_عبدالملکیان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 عشق واقعی چه شکلیه؟!
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
Homayoun ShajarianHomayoun Shajarian _ Ahay KhabarDar.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
🔹 #آهای_خبردار
🔸 #همایون_شجریان
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
توویِ کوچهها
یِه نسیم رفته پِیِ ولگردی
توویِ باغچهها
پاییز اومده پِیِ نامردی
تووی آسمون
ماهو دِق میدِه دَردِ بی دَردی
پاییز اومده ، پاییز اومده
پِیِ نامردی
یِه نسیم رفته پِیِ ولگردی ...
آهای خبردار مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار
یه نفر داره جار میزنه جار
آهای غمی که مثلِ یه بختک
رو سینهی من شدهای آوار
از گلوی من دَستاتو بَردار
دَستاتو بَردار ...
✍️ #استاد_حسین_منزوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
سالگردها مهماند؟ نمیدانم
سالگرد مرگ عزیزی،رفتن معشوقی،تولدی یا حتی سالگرد چَک خوردن از روزگار،از خواب و خیال پریدن و مواجهه با حقیقت بیرحم لاکردار!
سالگردهای بابا مهم بود. شاید بیشتر از مهم بودن لازم.
میتوانستی کل آن روز را سوگواری کنی. کسی کاریت نداشت. نمیگفتند بعد اینهمه سال هنوز با مرگ پدرت کنار نیامدی.
آن یک روز را آزاد بودی که سرت را بکوبی به دیوار یا بکنی توی بالشت نرم و جیغ بکشی. زل بزنی به قاب عکسش و سعی کنی آخرین تصویرش را روی تخت بیمارستان از یاد ببری. آن پلکهای بیجان نیمه باز را وقتی داشتند شلنگهای سفید و سبز را که دیگر به کارش نمیآمدند از سوراخهای بینی و لای لبهاش بیرون میکشیدند.
سالگردها مهماند؟ نمیدانم اما میدانم که علیه فراموشیاند.
و خیلی خوب میدانم که اگر توی روزمرگیهات یک آن خوردی به فلان لحظه و فلان خاطره و حتی لازم نداشتی یک حساب سرانگشتی کنی تا به خودت بگویی که یک سال گذشته یا دو سال یا ده سال؛ پس فراموش نکردهای.
که مسئله فراموشی نیست، به یادآوردن است و گذر کردن.
حالا یکسال گذشته. نه از مرگ ۱۳ ساله بابا. از آن شب برفی و کشدار تهران. آن چَکِ بیهوا که نفسگیر بود و لازم!
اسکرین شاتی که هر بار برای هر کدام از دوستانم میفرستادم هضمش را توی تنهایی سختتر میکرد.
دیدنش کنار زنی دیگر... که منتظرش بودم اما مثل مرگ بابا که منتظرش بودیم اما هیچ رقمه نمیخواستیمش چاقوی بیرحمی شد و فرو رفت توی قلبم.
چرخید، چرخید، چرخید... جانم را که گرفت با ته مانده توانی که در دستهام باقی مانده بود دسته زمختش را گرفتم و کشیدمش بیرون.
امروز صبح که از خواب بیدار شدم سرم را نکوبیدم به دیوار،فرو نکردم توی بالشت و جیغ نزدم.
اما دلم میخواست مسیری طولانی را یک نفس بدوم... جنون دویدن داشتم مثل کسی که دارد از چیزی فرار میکند. از رنجی که با سرعتی برابر دنبالم میکرد.
دو هفته پیش به تراپیستم گفته بودم انگار دارم فراموشش میکنم. آن دستهای کشیده استخوانی را که جان میداد برای پیانو زدن. که جلوی چشمهام،درست در چند سانتی من وینستون لایت دود میکرد و نشد که لمسشان کنم.
آن صدای بم مردانه را که همزمان هم توی دلم قند آب میکرد و هم رخت میچلاند.
خستهام از به یاد آوردن،از گذر نکردن،از حضور همچنان حسرت.
چند روز پیش رفیقی گفت خوب شد که بالاخره کشیدی بیرون ازش!
صدای تراپیستم توی سرم میپیچد: فرار نکن،خودت را شماتت نکن،فقط نگاهش کن
خستهام از این که هنوز نکشیدهام بیرون،خستهام از نگاه کردنش،از حضور همچنان حسرتش
از درد جای چاقو توی قلبم.
سالگردها پس لرزهاند، آرامتر شاید اما امتداد رنجند.
✍️ #پریسا_زابلی_پور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh