دشت چادر سیاه قشلاقت کوه یورد نجیب چشمانت
ایلدخت اصیل قشقایی مانده ام در فریب چشمانت
کوه باور سرای کوچت بود بعد برنو بلند بلژیکی
خان گرفتار در قدمهایت کد خدا غرق سیب چشمانت
دستمال کلاغی ات وقتی دست تاراج باد می افتد
آسمان با تمام احساسش می شود دلفریب چشمانت
رخش رفتن بهار زین کرده فرش گل زینت زمین کرده
ماه در چشم تو کمین کرده لای ام من یجیب چشمانت
هرچه گشتم ندیدمت اما عطر موهات مانده در شعرم
در سکوت شب بیابانها من غریبم غریب چشمانت
صخره ها رد پای رخشت را در مه آلود صبح گم کردند
چشمه ها شروه خوان لبهایت لاله ها هم رقیب چشمانت
آهوی بی قرار بنشن ها کوچراه قبیله را طی کن
کسر عشق نگاه تو در من ضربدر یک ضریب چشمانت ...
✍️ #جابر_ترمک
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
قبل از اولین دیدار
سوار بر قایقی
که سالها مانده آن را بخریم
در عمیق ترین نقطه رودخانه
در هم غرق شده بودیم
دستانت را دور گردنم
حلقه نمی کنی
و من هم
سر روی شانه های تو
نگذاشته ام هنوز
آه برگردیم این خواب را
به آینده ای که از آن
آمده ایم
✍️ #رعنا_زهتاب
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
امروز فکر کردم اگر انسانها
قادر بودند سوختن و خاکستر شدنِ روحِ یکدیگر را ببینند
و اگر قادر بودند عمقِ دردهایی را که دانسته یا ندانسته برای دیگری بوجود میآورند، درک کنند، آنوقت دنیا چگونه دنیایی میشد؟
✍️ #نیکی_فیروزکوهی
📚 رؤس ساعت هیچ/ نشر ایجاز
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم.
دو سال گذشت.
جیبهایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود.
یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج میکنیم؟»
گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبضهای آب و برق و تلفن و قسطهای عقب افتادهی بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمهٔ نان از کلهٔ سحر تا بوقِ سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم
و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشویی و جاروبرقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی
هر دومان یخ میزنیم.
بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را میبینیم.
نمیتوانیم ببینیم.
فرصت حرف زدن با هم را نداریم.
در سیالهی زندگی دست و پا میزنیم،
غرق میشویم و جز دلسوزی برای یک دیگر کاری از دستمان ساخته نیست.
عشق از یادمان میرود و گرسنگی جایش را میگیرد...!
✍️ #مصطفی_مستور
📚 عشق روی پیاده رو
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
Reza MalekzadehReza Malekzadeh _ Darde Shirin.mp3
زمان:
حجم:
8M
🔹 #درد_شیرین
🔸 #رضا_ملک_زاده
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
من
برایِ تمامِ آنچه
هنوز با تو تجربه نکردهام ،
دلتنگم…
✍️ #پسر_مقدس
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 نام اثر #خانه_ی_دلها
🎤 صداخوانی #مریم_مؤمن (بازیگر)
🕊 ارائه شده در کانال ادبی #شعرنوش
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
ما همه شرقیانی غمگینیم،
شرقیانی رنجور که قرن هاست در
تاریکی برای قطره ای نور جنگیده ایم.
ما خسته ایم، ما زخمی شده ایم.
ما همه این قرن ها در
جستجوی خورشید بوده ایم و
خورشید مگر چیست جر دانایی، جز عشق،
جز شفقت جز گرما و روشنی و زندگی.
ما میان این همه شب
فقط کمی صبح می خواهیم.
ما میان این همه تاریکی
فقط کمی آفتاب می خواهیم و
میان این همه مرگ فقط کمی زندگی.
ای شرقی غمگین،
غمگین نباش و نگذار که آفتاب در تو بمیرد.
آفتاب تنها دارایی ماست،
پس نگذار هیچکس آن را از تو بگیرد.
✍️ #عرفان_نظرآهاری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
در سینه هامان
نه عشق مرده بود
نه آرزوی پرواز
نه طپش های موقرانه ی قلبی بی شتاب
در سینه هامان ، یک پرنده
در هوای جنون جان داده بود
یک پرنده ، كه آواز را
به پنجه های پلنگ درونش باخته بود
یک پرنده كه در مجمر پر آشوب روزگار
بی تابانه ، تاخته بود
یک پرنده كه بی هیچ جراحتى
جان داده بود...
✍️ #نیکی_فیروزکوهی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
گاهی اوقات لازم است
گوشهی دنجی بروی و با خودت خلوت کنی...
جایی به دور از شلوغیِ آدمها بنشینی
و ببینی با خودت و زندگیات، چند چندی؟!
لابلای شلوغی و همهمه این روزها؛
نشستن در سکوت و تنهایی؛
بدجور می چسبد!
✍️ #نرگس_صرافیان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
جذاب ترین مرد دنیا هم باشی
به زشت ترین زن دنیا بگویی می توانم بغلت کنم؟
پیش بینی این که عکس العمل چه خواهد بود،
اندازه ی احتمال ناچیز است
شاید کتک بخوری
فحش بشنوی و مردم بریزند سرت
عصبانی نشوید گفتم شاید.
اما زشت ترین زن دنیا باشی به زیباترین مرد دنیا بگویی، می شود در آغوش بگیرمت؟
احتمال لبخند بسیار است
خیلی از مردها از امتحان بدشان نمی آید
ولی زن ها
به کیفیت و میزان علاقه می اندیشند
به مدام بودن این احساس
حالا تو فلان هنرپیشه ی محبوب باش
فلان خواننده
فلان مردی که جهانی متاثر از اوست
صورتت لباس عشق نپوشیده باشد و
آن لحظه
چشم هایت عاطفه را به تصویر نکشند
و نگویی تا ته عمر هستی
زود می فهمند
و تو مثل دیگران،
پشت چراغ مردی می مانی
که گونه هاش از گفتن دوستت دارم
سرخ است
و نگاهش سبزترین راهی ست که حین تماشا
سنگینی هر ترافیکی را به جان و جریمه
می خرد
آری مهم نیست که هستی
دل زن شبیه به جمهوری ست
هر کسی حق ابراز وجود را دارد
اما برای او قبل هر چیز
پایبندی به قوانین محبت ،معیار
و میزان، عشقی ست که به پای او می ریزی
شاید بگویی پس این همه زن فلان که گوشه ی خیابان ایستادند چه
آری اما باز ببین به ازای هر یک زن آن طوری
چند مرد کنار می آیند
چند مرد بوق شان را بلند می کنند
تا با اشاره ای فرو کنند در گوش شهر؟
✍️ #رسول_ادهمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
شکایت از غم پاییز برگریز بس است
مرا تبسم گلهای روی میز بس است
به آنچه یافتهام قانعم! چه کم چه زیاد
اگر بس است همین چند خردهریز بس است
هیمشه قسمت فواره سرنگون شدن است
تو نیز مثل من ای دوست برمخیز! بس است!
به فکر پرچم تسلیم باش و نامهی صلح
نه دوست مانده نه دشمن، دگر ستیز بس است
به جای گوهر و یاقوت، سنگ در کف توست
هر آنچه یافتهای را زمین بریز بس است
✍️ #فاضل_نظری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh