قبل از اولین دیدار
سوار بر قایقی
که سالها مانده آن را بخریم
در عمیق ترین نقطه رودخانه
در هم غرق شده بودیم
دستانت را دور گردنم
حلقه نمی کنی
و من هم
سر روی شانه های تو
نگذاشته ام هنوز
آه برگردیم این خواب را
به آینده ای که از آن
آمده ایم
✍️ #رعنا_زهتاب
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
امروز فکر کردم اگر انسانها
قادر بودند سوختن و خاکستر شدنِ روحِ یکدیگر را ببینند
و اگر قادر بودند عمقِ دردهایی را که دانسته یا ندانسته برای دیگری بوجود میآورند، درک کنند، آنوقت دنیا چگونه دنیایی میشد؟
✍️ #نیکی_فیروزکوهی
📚 رؤس ساعت هیچ/ نشر ایجاز
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم.
دو سال گذشت.
جیبهایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود.
یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج میکنیم؟»
گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبضهای آب و برق و تلفن و قسطهای عقب افتادهی بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمهٔ نان از کلهٔ سحر تا بوقِ سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم
و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشویی و جاروبرقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی
هر دومان یخ میزنیم.
بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را میبینیم.
نمیتوانیم ببینیم.
فرصت حرف زدن با هم را نداریم.
در سیالهی زندگی دست و پا میزنیم،
غرق میشویم و جز دلسوزی برای یک دیگر کاری از دستمان ساخته نیست.
عشق از یادمان میرود و گرسنگی جایش را میگیرد...!
✍️ #مصطفی_مستور
📚 عشق روی پیاده رو
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
Reza MalekzadehReza Malekzadeh _ Darde Shirin.mp3
زمان:
حجم:
8M
🔹 #درد_شیرین
🔸 #رضا_ملک_زاده
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
من
برایِ تمامِ آنچه
هنوز با تو تجربه نکردهام ،
دلتنگم…
✍️ #پسر_مقدس
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 نام اثر #خانه_ی_دلها
🎤 صداخوانی #مریم_مؤمن (بازیگر)
🕊 ارائه شده در کانال ادبی #شعرنوش
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
ما همه شرقیانی غمگینیم،
شرقیانی رنجور که قرن هاست در
تاریکی برای قطره ای نور جنگیده ایم.
ما خسته ایم، ما زخمی شده ایم.
ما همه این قرن ها در
جستجوی خورشید بوده ایم و
خورشید مگر چیست جر دانایی، جز عشق،
جز شفقت جز گرما و روشنی و زندگی.
ما میان این همه شب
فقط کمی صبح می خواهیم.
ما میان این همه تاریکی
فقط کمی آفتاب می خواهیم و
میان این همه مرگ فقط کمی زندگی.
ای شرقی غمگین،
غمگین نباش و نگذار که آفتاب در تو بمیرد.
آفتاب تنها دارایی ماست،
پس نگذار هیچکس آن را از تو بگیرد.
✍️ #عرفان_نظرآهاری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
در سینه هامان
نه عشق مرده بود
نه آرزوی پرواز
نه طپش های موقرانه ی قلبی بی شتاب
در سینه هامان ، یک پرنده
در هوای جنون جان داده بود
یک پرنده ، كه آواز را
به پنجه های پلنگ درونش باخته بود
یک پرنده كه در مجمر پر آشوب روزگار
بی تابانه ، تاخته بود
یک پرنده كه بی هیچ جراحتى
جان داده بود...
✍️ #نیکی_فیروزکوهی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
گاهی اوقات لازم است
گوشهی دنجی بروی و با خودت خلوت کنی...
جایی به دور از شلوغیِ آدمها بنشینی
و ببینی با خودت و زندگیات، چند چندی؟!
لابلای شلوغی و همهمه این روزها؛
نشستن در سکوت و تنهایی؛
بدجور می چسبد!
✍️ #نرگس_صرافیان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
جذاب ترین مرد دنیا هم باشی
به زشت ترین زن دنیا بگویی می توانم بغلت کنم؟
پیش بینی این که عکس العمل چه خواهد بود،
اندازه ی احتمال ناچیز است
شاید کتک بخوری
فحش بشنوی و مردم بریزند سرت
عصبانی نشوید گفتم شاید.
اما زشت ترین زن دنیا باشی به زیباترین مرد دنیا بگویی، می شود در آغوش بگیرمت؟
احتمال لبخند بسیار است
خیلی از مردها از امتحان بدشان نمی آید
ولی زن ها
به کیفیت و میزان علاقه می اندیشند
به مدام بودن این احساس
حالا تو فلان هنرپیشه ی محبوب باش
فلان خواننده
فلان مردی که جهانی متاثر از اوست
صورتت لباس عشق نپوشیده باشد و
آن لحظه
چشم هایت عاطفه را به تصویر نکشند
و نگویی تا ته عمر هستی
زود می فهمند
و تو مثل دیگران،
پشت چراغ مردی می مانی
که گونه هاش از گفتن دوستت دارم
سرخ است
و نگاهش سبزترین راهی ست که حین تماشا
سنگینی هر ترافیکی را به جان و جریمه
می خرد
آری مهم نیست که هستی
دل زن شبیه به جمهوری ست
هر کسی حق ابراز وجود را دارد
اما برای او قبل هر چیز
پایبندی به قوانین محبت ،معیار
و میزان، عشقی ست که به پای او می ریزی
شاید بگویی پس این همه زن فلان که گوشه ی خیابان ایستادند چه
آری اما باز ببین به ازای هر یک زن آن طوری
چند مرد کنار می آیند
چند مرد بوق شان را بلند می کنند
تا با اشاره ای فرو کنند در گوش شهر؟
✍️ #رسول_ادهمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
شکایت از غم پاییز برگریز بس است
مرا تبسم گلهای روی میز بس است
به آنچه یافتهام قانعم! چه کم چه زیاد
اگر بس است همین چند خردهریز بس است
هیمشه قسمت فواره سرنگون شدن است
تو نیز مثل من ای دوست برمخیز! بس است!
به فکر پرچم تسلیم باش و نامهی صلح
نه دوست مانده نه دشمن، دگر ستیز بس است
به جای گوهر و یاقوت، سنگ در کف توست
هر آنچه یافتهای را زمین بریز بس است
✍️ #فاضل_نظری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
من در ابتدای میانسالی
سنگ می اندازم جلوی پای زندگی
و لی لی کنان مردان زیادی را از یاد می برم
من زنان زیادی را زیسته ام
آن هایی که از شنیدن صدای چرخ و فلکی در کوچه رستگار شده اند
در پناهگاه ها مشق شب نوشته اند
در باجه تلفن دوستت دارم شنیده اند
در کوچه بالای مدرسه قرار ملاقات گذاشته اند
پشت پیکان پارک شده بوسه داده اند
زنانی شبیه غیبت های کلاس های دانشکده
دلدادگی ها، کلنجارها، مشروطی ها
آن ها که سرانجام امضا کرده اند و وصل شده اند
زنانی که لابه لای سبزی خوردن و دیگ آبگوشت کتاب های شعر فروغ را ورق زده اند
لابه لای قسط ها و قرض ها از رویای برج ایفل بالا رفته اند
و در رختخوابی از چه بوده ام، چه هستم، چه خواهم شد؛ مادرانگی را به تعویق انداخته اند
من زنان زیادی را زیسته ام
زنانی که هشت بار باور کرده اند
هشت بار خیانت دیده اند
هشتاد و هشت بار بی باور شده اند
من زنانی را زیسته ام که از یک سنگ قبر پریده اند و یتیم شده اند
یک شبه در رختخوابی دو نفره سرد شده اند
آن هایی که امضا کرده اند و فصل شده اند
من زنان زیادی را می زی ام
زنانی شبیه کافه های زیر پل کریمخان
شلوغ، تلخ
شبیه قرمزی هوسناک ته سیگارهای کنت
ملاقات های گس
پیشنهاد های چرند همیشگی
یک نیشخند تمیز،
و به گزینه تنهایی اجباری
یک چشمک ریز
زنانی پر از کشیده های نزده
آغوش های بسته
حرف های نگفته
زنانی تنها اما مشغول
زنانی بی مرد
اما پر از دوستان مردانه خوب
زنانی پر از هیجان، پر از قرص های ضد افسردگی
زنانی نزدیک اما دور افتاده از مادرانگی
شبیه عاشقانگی، شاعرانگی
شبیه یک ماشین و یک پخش صوت و یک اتوبان بی انتها... گاهی تا ته زندگی
زنانی که رنگ می پاشند به موهایشان، ناخنهایشان
زنانی که دلتنگ می شوند و کوتاه می کنند و جیغ می کشند در درونشان
من با قاب عکس ها سلفی میگیرم
و با زندگی کل کل می کنم
من شانه هایم را روی اجاق گاز گرم می کنم
من هفده سالگی ام را صدا میزنم
او خودکار بیک را میچرخاند در سوراخ نوار کاست ت د کا و مرا می برد روی موج آهنگ استیوی واندر...
پدر
صلات ظهر
شبیه کارمند شرکت مخابرات
از راه میرسد
از جلوی در اتاقم رد میشود
مادر صدایم میزند
و بوی ماهی دودی میزد زیر بینی ام
من سیرم
پرم از عشق...
کسی تکانم میدهد
هنوز خیابان شلوغ است
هنوز کسی که رفته نیامده
هنوز....
بلند میشوم قفل در را چک می کنم
و دوباره میخوابم
پدر از جلوی در اتاق رد میشود
پایش گیر می کند به یک سنگ سیاه
لیز میخورد
اذان میگویند
و من به خاطر می آورم که مردان زیادی را از یاد برده ام
✍️ #پریسازابلیپور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh