من در ابتدای میانسالی
سنگ می اندازم جلوی پای زندگی
و لی لی کنان مردان زیادی را از یاد می برم
من زنان زیادی را زیسته ام
آن هایی که از شنیدن صدای چرخ و فلکی در کوچه رستگار شده اند
در پناهگاه ها مشق شب نوشته اند
در باجه تلفن دوستت دارم شنیده اند
در کوچه بالای مدرسه قرار ملاقات گذاشته اند
پشت پیکان پارک شده بوسه داده اند
زنانی شبیه غیبت های کلاس های دانشکده
دلدادگی ها، کلنجارها، مشروطی ها
آن ها که سرانجام امضا کرده اند و وصل شده اند
زنانی که لابه لای سبزی خوردن و دیگ آبگوشت کتاب های شعر فروغ را ورق زده اند
لابه لای قسط ها و قرض ها از رویای برج ایفل بالا رفته اند
و در رختخوابی از چه بوده ام، چه هستم، چه خواهم شد؛ مادرانگی را به تعویق انداخته اند
من زنان زیادی را زیسته ام
زنانی که هشت بار باور کرده اند
هشت بار خیانت دیده اند
هشتاد و هشت بار بی باور شده اند
من زنانی را زیسته ام که از یک سنگ قبر پریده اند و یتیم شده اند
یک شبه در رختخوابی دو نفره سرد شده اند
آن هایی که امضا کرده اند و فصل شده اند
من زنان زیادی را می زی ام
زنانی شبیه کافه های زیر پل کریمخان
شلوغ، تلخ
شبیه قرمزی هوسناک ته سیگارهای کنت
ملاقات های گس
پیشنهاد های چرند همیشگی
یک نیشخند تمیز،
و به گزینه تنهایی اجباری
یک چشمک ریز
زنانی پر از کشیده های نزده
آغوش های بسته
حرف های نگفته
زنانی تنها اما مشغول
زنانی بی مرد
اما پر از دوستان مردانه خوب
زنانی پر از هیجان، پر از قرص های ضد افسردگی
زنانی نزدیک اما دور افتاده از مادرانگی
شبیه عاشقانگی، شاعرانگی
شبیه یک ماشین و یک پخش صوت و یک اتوبان بی انتها... گاهی تا ته زندگی
زنانی که رنگ می پاشند به موهایشان، ناخنهایشان
زنانی که دلتنگ می شوند و کوتاه می کنند و جیغ می کشند در درونشان
من با قاب عکس ها سلفی میگیرم
و با زندگی کل کل می کنم
من شانه هایم را روی اجاق گاز گرم می کنم
من هفده سالگی ام را صدا میزنم
او خودکار بیک را میچرخاند در سوراخ نوار کاست ت د کا و مرا می برد روی موج آهنگ استیوی واندر...
پدر
صلات ظهر
شبیه کارمند شرکت مخابرات
از راه میرسد
از جلوی در اتاقم رد میشود
مادر صدایم میزند
و بوی ماهی دودی میزد زیر بینی ام
من سیرم
پرم از عشق...
کسی تکانم میدهد
هنوز خیابان شلوغ است
هنوز کسی که رفته نیامده
هنوز....
بلند میشوم قفل در را چک می کنم
و دوباره میخوابم
پدر از جلوی در اتاق رد میشود
پایش گیر می کند به یک سنگ سیاه
لیز میخورد
اذان میگویند
و من به خاطر می آورم که مردان زیادی را از یاد برده ام
✍️ #پریسازابلیپور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد
داشت باران در مسیر ناودان می ایستاد
با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است
چای می نوشيد و قلب استکان می ایستاد
در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان می ایستاد
یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد
در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند
ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد
موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود
هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد
موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود
جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد
از حساب عمر کم کردیم خود را، بعدِ ما
ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد
قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل
باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد
ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد
باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت
باید اصلاً در همان کافه زمان می ایستاد
✍️ #كاظم_بهمنی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
به او گفته بودم نه …
گفته بودم نمی توانم!
نمی توانم کسی را دوست داشته باشم و از عشق خاطره ی خوبی ندارم …
گفته بودم به سراغم نیا، به من فکر نکن، به من دل نبند، حتی خوابم را نبین!
اما می آمد، به هر بهانه، گاهی با چند شاخه گل در دست و گاهی با چند بیت شعر بر لب
من از عشق بریده بودم و خسته،
و او عاشق بود و تازه نفس،
کوتاه نمی آمد!
گفته بودم نمی شود، اما عاقبت این سماجت ها دلم را لرزاند …
راستش آدم گاهی آنقدر زخمی است که دلش میخواهد بر بلندترین نقطه ی دنیا بایستد و به هرعشقی نه بگوید، و اگر کسی نباشد که به قلبش امید بخشد احساسش از دست می رود، برای همیشه می میرد!
و چه خوب است در برابر آنهایی که با
بی رحمی دلی را می شکنند و باور آدم ها را به عشق نابود می کنند کسانی باشند که این"نه شنیدن ها" خسته ی شان نکند و با اصرارهایشان قلبی را به عشق پیوند دهند و نگذارند زنجیره ی زیبای دوست داشتن قطع شود …
و دنیای ما چقدر از این عاشق های مصمم کم دارد …!!
✍️ #فرشته_رضایی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 #رقص_پاییز
🔸 موسیقی #حسین_علیزاده
برقص!
و بگذار آوازت در شهر بپیچد.
برقص!
تا ناکسانی که دل به اندوه تو بستهاند،
بدانند که ما هرگز
از دوست داشتن و شادمانی
دست نخواهیم کشید.
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
به آب و تاب که را جلوه ی ستاره ی توست؟
که آفتاب در این باب استعاره ی توست
همین امید نه ترجیع مهربانی تو
که عشق نیز به تکرار خود دوباره ی توست
نسیم کیست به چوپانی دلم؟ که تویی
که گله های گُلم پیش چوب پاره ی توست
بهار با همه ی جلوه و جمال گُلی
به پیش سینه ی پیراهن بهاره ی توست
سپیده را به بر و دوش خود چرا نکشی؟
که این حریر جدا بافت از قواره ی توست
تو داغ بر دل هر روشنی نهی که به باغ
چراغ لاله، طفیل چراغ واره ی توست
رضا به قسمت خاکسترم چرا ندهم؟
به خرمنم نه مگر شعله از شراره ی توست؟
ستاره نیز که باشم کجا سرم به شهاب
که رو به سوی سحر قاصد سواره ی توست
اگر به ساحل امنی رسم در این شب هول
همان کنار تو آری _ همان _ کناره ی توست
✍️ #استاد_حسین_منزوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
عمری حدیث خویش سپردم به دست باد
باری هنوز چشم امیدم به بادهاست
شبها که سر به بالش اوهام مینهم
تا صبح گفتوگوی من و خیل یادهاست
یکبار با خیال تو سرمست خندهام
یکبار نعره میکشم و گریه میکنم
آنگاه غم به خنده نگه میکند به من
میخندم از نگاه غم و گریه میکنم
ناگه نگاه میکنی از آنسوی خیال
شادی شکوفه میزند از گریههای من
سرشار میکند شب تاریک را ز نور
برق نگاه تو!چه نگاهی!خدای من !
درهای هشتگانهی باغ بهشت را
یکباره در نگاه تو بر من گشودهاند
برگشتهاند حافظ و سعدی،به اتفاق
دیوان شاهکار غریبی سرودهاند
تا دستمان به دامن قدیسیات رسد
ماییم خانه ساخته در انزوای شعر
مشغول مشق شعر نگاهت به کِلکِ جهل
وآن بیکران نگاه تو چیزی ورای شعر...
✍️ #وحید_جلالی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
Reza ShiriReza Shiri _ Nagoo Na.mp3
زمان:
حجم:
7.8M
🔹 #نگو_نه
🔸 #رضا_شیری
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
به خود
پناهم ده
که در پناه تو
آواز رازها جاری ست ...
✍️ #حمید_مصدق
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
حَضرَتِ مَضمونِ هَر غَزَل من
من تو را دوست دارم
به اندازه تمام غزل های سروده نشده
و تمام شاعران متولد نشده
من تو را دوست دارم
عمیق، جوری که به مغز و استخوانت نفوذ کند
آرام، جوری که آب از آب تکان نخورد
تا عالم و آدم بیخبر بمانند و
گوشه دنج خلوتمان امن باشد
وسیع، جوری که فراخی اش تمام دنیا را فرابگیرد
مداوم، جوری که هیچ پایانی حریفش نشود
حَضرَتِ مَضمونِ هَر غَزَل من
من تو را دوست دارم،
به اندازه تمام بیت های حافظ
و مانند آخر شاهنامه
من تو را دوست دارم
و این به تنهایی زیباترین غزل دنیاست
وقتی تو هم این دوست داشتن را میخواهی
✍️ #سیما_امیرخانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
اگر عاشق دخترى شدى
نه از گذشته اش بپرس
نه از آدمهاى گذشته ى دفترِ تلفن اش
اوّل از همه بپرس
متولّد پاييزى؟
اگر گفت بله
آرام درِ گوش اش بگو
تو براى ديوانه كردنِ يك مرد هيچ نمى خواهى
جز خودت!
✍️ #فريد_صارمى
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
تو نیستی که ببینی چقدر پاییز است
چقدر زندگی برگها غم انگیز است
مگر به قهر نگفتی که از تو بیزارم
چرا هنوز نگاهت محبتآمیز است؟
دلت درخشش یک سرزمین بی فاتح
دلم خرابهی بعد از هجوم چنگیز است
مرا چگونه فراموش کردهای ای دوست؟
ببین گذشتهات از خاطرات لبریز است
تمام هستی من آرزوی وصل تو بود
تمام هستی من بیتو سخت ناچیز است
✍️ #مجید_ترکابادی
📚 از تو چه پنهان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
بانوی من! یک مرد عاشق در کنار توست
مردی که هم با توست، هم در انتظار توست
بی تو پر از گریه است اما با تو می خندد
هم می دهد آرامشت، هم بیقرار توست
آغوش او باز است بر تو، اشک او جاری
هم صخره تنهایی ات، هم آبشار توست
مردی که از افسانه های دور می آید
مردی که باید حس کنی در روزگار توست
بر شانه اش زخم خیانتهای دیرین است
با او وفا کن، بستنِ این زخم، کار توست
بانوی دریا این بلوط سختِ کوهستان
با ریشه هایش رهسپار جویبار توست
بر سینه اش داغ از تبار عاشقان دارد
داغی که تا روز قیامت یادگار توست
دیریست این تنها عقاب قله برفی
ای برّه روشن به سودای شکار توست
سروی که صدبارش به تیغ و ارّه افکندند
در حسرت بازایستادن در بهار توست
زیباترین آوازها را در دلت خوانده ست
اما غزلهایش یقیناً وامدار توست
دروازه های قصر خود را باز کن بانو!
این گردبادِ خسته خونین، سوار توست!
یا بگذرد از کوه یا از خویشتن، تا تو
این آخرین مردِ تبرزن از تبار توست
✍️ #محمدسعید_میرزائی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh