eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 🔸 موسیقی برقص! و بگذار آوازت در شهر بپیچد. برقص! تا ناکسانی که دل به اندوه تو بسته‌اند، بدانند که ما هرگز از دوست داشتن و شادمانی دست نخواهیم کشید. 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
به آب و تاب که را جلوه ی ستاره ی توست؟ که آفتاب در این باب استعاره ی توست همین امید نه ترجیع مهربانی تو که عشق نیز به تکرار خود دوباره ی توست نسیم کیست به چوپانی دلم؟ که تویی که گله های گُلم پیش چوب پاره ی توست بهار با همه ی جلوه و جمال گُلی به پیش سینه ی پیراهن بهاره ی توست سپیده را به بر و دوش خود چرا نکشی؟ که این حریر جدا بافت از قواره ی توست تو داغ بر دل هر روشنی نهی که به باغ چراغ لاله، طفیل چراغ واره ی توست رضا به قسمت خاکسترم چرا ندهم؟ به خرمنم نه مگر شعله از شراره ی توست؟ ستاره نیز که باشم کجا سرم به شهاب که رو به سوی سحر قاصد سواره ی توست اگر به ساحل امنی رسم در این شب هول همان کنار تو آری _ همان _ کناره ی توست ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
عمری حدیث خویش سپردم به دست باد باری هنوز چشم امیدم به بادهاست شب‌ها که سر به بالش اوهام می‌نهم تا صبح گفت‌وگوی من و خیل یادهاست یک‌بار با خیال تو سرمست خنده‌ام یک‌بار نعره می‌کشم و گریه می‌کنم آن‌گاه غم به خنده نگه می‌کند به من می‌خندم از نگاه غم و گریه می‌کنم ناگه نگاه می‌کنی از آن‌سوی خیال شادی شکوفه می‌زند از گریه‌های من سرشار می‌کند شب تاریک را ز نور برق نگاه تو!چه نگاهی!خدای من ! درهای هشت‌گانه‌ی باغ بهشت را یک‌باره در نگاه تو بر من گشوده‌اند برگشته‌اند حافظ و سعدی،به اتفاق دیوان شاهکار غریبی سروده‌اند تا دست‌مان به دامن قدیسی‌ات رسد ماییم خانه ساخته در انزوای شعر مشغول مشق شعر نگاهت به کِلکِ جهل وآن بی‌کران نگاه تو چیزی ورای شعر... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
Reza ShiriReza Shiri _ Nagoo Na.mp3
زمان: حجم: 7.8M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ به خود پناهم ده که در پناه تو آواز رازها جاری ست ... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
حَضرَتِ مَضمونِ هَر غَزَل من من تو را دوست دارم به اندازه تمام غزل های سروده نشده و تمام شاعران متولد نشده من تو را دوست دارم عمیق، جوری که به مغز و استخوانت نفوذ کند آرام، جوری که آب از آب تکان نخورد تا عالم و آدم بیخبر بمانند و گوشه دنج خلوتمان امن باشد وسیع، جوری که فراخی اش تمام دنیا را فرابگیرد مداوم، جوری که هیچ پایانی حریفش نشود حَضرَتِ مَضمونِ هَر غَزَل من من تو را دوست دارم، به اندازه تمام بیت های حافظ و مانند آخر شاهنامه من تو را دوست دارم و این به تنهایی زیباترین غزل دنیاست وقتی تو هم این دوست داشتن را میخواهی ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
اگر عاشق دخترى شدى نه از گذشته اش بپرس نه از آدمهاى گذشته ى دفترِ تلفن اش اوّل از همه بپرس متولّد پاييزى؟ اگر گفت بله آرام درِ گوش اش بگو تو براى ديوانه كردنِ يك مرد هيچ نمى خواهى جز خودت! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
تو نیستی که ببینی چقدر پاییز است چقدر زندگی برگ‌ها غم انگیز است مگر به قهر نگفتی که از تو بیزارم چرا هنوز نگاهت محبت‌آمیز است؟ دلت درخشش یک سرزمین بی فاتح دلم خرابه‌ی بعد از هجوم چنگیز است مرا چگونه فراموش کرده‌ای ای دوست؟ ببین گذشته‌ات از خاطرات لبریز است تمام هستی من آرزوی وصل تو بود تمام هستی من بی‌تو سخت ناچیز است ✍️ 📚 از تو چه پنهان 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
بانوی من! یک مرد عاشق در کنار توست مردی که هم با توست، هم در انتظار توست بی تو پر از گریه است اما با تو می خندد هم می دهد آرامشت، هم بیقرار توست آغوش او باز است بر تو، اشک او جاری هم صخره تنهایی ات، هم آبشار توست مردی که از افسانه های دور می آید مردی که باید حس کنی در روزگار توست بر شانه اش زخم خیانتهای دیرین است با او وفا کن، بستنِ این زخم، کار توست بانوی دریا این بلوط سختِ کوهستان با ریشه هایش رهسپار جویبار توست بر سینه اش داغ از تبار عاشقان دارد داغی که تا روز قیامت یادگار توست دیریست این تنها عقاب قله برفی ای برّه روشن به سودای شکار توست سروی که صدبارش به تیغ و ارّه افکندند در حسرت بازایستادن در بهار توست زیباترین آوازها را در دلت خوانده ست اما غزلهایش یقیناً وامدار توست دروازه های قصر خود را باز کن بانو! این گردبادِ خسته خونین، سوار توست! یا بگذرد از کوه یا از خویشتن، تا تو این آخرین مردِ تبرزن از تبار توست ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
مردها به عشق که مبتلا میشوند ترسو میشوند... از آینده میترسند، از کسی که بهتر از آنها باشد، از کسی که حرف زدن را بهتر بلد باشد، از کسی که جیبش پر پول تر باشد، از کسی که یکهو از راه برسد و حرفی را که آنها یک عمر دل دل کردند برای گفتنش بی هیچ مکثی بگوید... برای همین دور میشوند،سرد میشود سخت میشوند و محکوم به عاشق نبودن،به بی وفایی،به بی احساسی... زنها ولی وقتی دچار کسی میشوند؛ دل شیر پیدا میکنند و میشوند مردِ جنگ... میجنگند؛ با کسانی که نمیخواهند آنها را کنار هم، با کسانی که چپ نگاه میکنند به مردشان، با خودشان و قلبشان و غرورِ زنانه اشان... از جان و دل مایه میگذارند و دستِ آخر به دستهایشان که نگاه میکنند خالیست، به سمت چپ سینه شان که نگاه میکنند خالیست، به زندگیشان که نگاه میکنند خالیست از حضورِ یکی... بعد محکوم میشوند به ساده بودن، به زود باور بودن، به تحمیل کردنِ خودشان... هیچ کس هم این وسط نمیفهمد نه عقب کشیدن مرد،عاشق نبودن معنی میدهد نه جنگیدن های زن،معنیش تحمیل کردن است... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
آدم مگر تا کجا می‌تواند فرار کند. دور هم بشود، خانه و شهرش را گم می‌کند. عزیزانش رو گم می‌کند. تنهاتر می‌شود. حتی ممکن است از تنهایی دق کند. آنهم در جایی غریب و نابلد. تو ایمان منی. آخرین باورم به این زندگی. تو آخرین امید منی. مثل مسافر جامانده‌ و منتظر در ایستگاه اتوبوس... تو مثل آخرین اتوبوس مثل آخرین شانس برای اعلامِ شماره بلیط بخت آزمایی مثل آخرین کارگر معدنی که از زیر آوار صدایش شنیده می شود... تو مثل آخرینِ تمام چیزهای خوبی هستی که بعد از سختی و انتظار، می رسند. چرا از فهمیدن فرار میکنی. یعنی درک اینکه تنها تو را دوست دارم، اینقدر سخت و دشوار است؟! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh