eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام دوست می دارم تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که آب می‌شود دوست می‌دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام دوست می‌دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می‌دارم تو را به خاطر خاطره‌ها دوست می‌دارم برای پشت کردن به آرزوهای محال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می‌دارم تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم تو را به خاطر بوی لاله‌های وحشی به خاطر گونه‌ی زرین آفتاب گردان تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده‌ام دوست می‌دارم تو را برای لبخند تلخ لحظه‌ها پرواز شیرین خاطره‌ها دوست می‌دارم تو را به اندازه‌ی همه‌ی کسانی که نخواهم دید دوست می‌دارم اندازه قطرات باران، اندازه‌ی ستاره‌های آسمان دوست می‌دارم تو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت دوست می‌دارم تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم تو را به جای همه‌ی کسانی که نمی شناخته‌ام… دوست می‌دارم تو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی زیسته‌ام… دوست می‌دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می‌شود و برای نخستین گناه، تو را به خاطر دوست داشتن، دوست می‌دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم، دوست می‌دارم. ✍️ (فرانسوی) 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
انـار شــو کـــــــه تمــــام لب تــــــو را بمکم به بغضم این همه سوزن نزن که می ترکم شب است و عطر خوشِ نانِ تازه ی تنِ تو بگـــــــــــــو چکار کنم با دلِ پـــــر از کپکم دهانم آب می افتد ، چقدر می افتد دهـــانم آب برایت ، انــــار بــا نمکم انار سوخته ام من ، دلِ مرا بچلان نمک بریز و بنوش از دل ترک ترکم شبی که بغض کنی صبح می چکد گل گل صــدای گـریه ی تـــــو از لبـــان نی لبــــکم مخواه دختر چوپان ! که باد حمله کند به دشتهای پر از گله های شاپرکـــم تو می شوی ملکه ، گوشواره ات گیلاس بساز بــا نـخ گیسوت ، تــاج قــاصدکــــم شبیه تکه ی ابـری غریبه ام،تو بگــو به چشمهات که باران کنند نم نمکم ببین دست من این تا به فرق در مرداب بدل شده است به فریاد آخـرین کمکم تو چون عروسک خاموش قصه ها شده ای و مــن غریبه‌یِ شهرِ هــزار آدمکــــم شبیه غربت یک لاک پشت در برکــه همیشه دور و برِ چشمهات می پلکم ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
در میان رنگهای قرمز دنیا فقط می توانم پشت لبهای تو بایستم پناه ببرم به افرای بالغی که در رگهای گردنت روییده بود صدای چوبی تو می توانست در کلافگی یک ظهر تابستان پرنده ای از مرا به شاخه اش بگیرد و از میان اینهمه رنگهای زرد فقط رو به کبود تند تنت به احتیاط انگشت می شوم آه... که انگشت همان کاری را می کند که نی لبک با باد وقتی می نوازدت ... و از میان رنگهای سبز فقط با تو می شود عرض خیابان را جنگل بود تا شصت ثانیه در یشم چشمانت چون چموشی به چشمه ای رسید و با تکلیف خدای پلکها تشنه از بهشت تو رانده شد. آه... که نمی دانی بوی خزه ای از فردوسِ تو با من چه می کند ... تمام طول این خیابان را هم کتف کاجهای سمی چون پروانه ای از آتش _بی تو جهنم می شوم... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
نمیدانم تا به حال صدایی بلندتر از صدای چشم هایمان شنیده ای؟ تا به حال کسی همزمان از دو پنجره عشق را به آغوش کشیده است؟ دلم می خواست دور از خیال می دیدمت قبل از غروب خورشید و قبل از طلوع شب... و نگاهم را به نگاهت میدوختم و هُرم نفسهای افسار گسیخته ات شبهایم را به جنون می رسانید. نمیدانم "تو" کجای این فاصله ها ایستاده ایی که که خنده های پر از تنهایی من دلتنگی کوچه ها را بیشتر می کند و از نبودنت گلهای شعمدانی پشت پنجره ی اتاقم پژمرده می شوند. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
‌عطش به سوی تو آورده‌ام، هزار کویر هزارچشمه‌ی من! هدیه‌ی مرا بپذیر مرا نبرده پریدی، شکسته‌باد آن دست که سنگ زد به پر و بال مرغکان اسیر الا مُعبّر بیدارخوابیِ دل من! منم پس از تو و این خواب‌های بی‌تعبیر من و تو هردو به زندان خویش و، تا هستیم خمیده گردن‌مان زیر بار این زنجیر به فرض اگر که کنم چاره مرگ را، دانم که نیست تا به قیامت غم تو چاره‌پذیر هنوز با منی آن لحظه‌ای که می‌گفتی: " تو بسته‌ی من و، ما هردو بسته‌ی تقدیر" کدام آینه جز دیدگان عاشق من تو را چنان‌که تویی، می‌نماید، ای تصویر! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
▫️ شرحی از هزاران ... ساعت ۱۰ شب بود؛ آخرین مسافر هم کرایه اش را پرداخت و پیاده شد. احساس خستگی می کرد ، دوست داشت هر چه زودتر خود را به خانه برساند. تا خانه شان چند چهار راه فاصله بود که ناگهان با شنیدن کلمه «دربست» ، بی اختیار پایش را روی پدال ترمز گذاشت و کمی جلوتر از مسافر ، خودرو متوقف شد. دنده عقب گرفت و جلوی مردی شیک پوش نگه داشت و او هم با سلام گرمی ، سوار خودرو شد ؛ بدون آنکه به مسافر نگاه کند ، پاسخ سلامش را داد و پرسید: «کجا می روید؟» مسافر به سمت راننده برگشت اما ناگهان احساس کرد ، یخ کرده است ، گرمی اش ناگهان به سردی تبدیل شد و خیلی آرام پاسخ داد : «نیاوران» راننده بدون آنکه متوجه تغییر احوال مسافر شود ، گفت: «۴۰ هزار تومان می شود» ؛ مرد عرق سردی که روی پیشانی اش نقش بسته بود را پاک کرد و با همان لحن آرام پاسخ داد : «مشکلی نیست». راننده مسیرش را به سمت مقصد مسافر تغییر داد. سکوت عجیبی بین آن دو حاکم شده بود؛ مرد که به نظر ۴۰ ساله می آمد، حس تلخی داشت؛ زیرچشمی راننده را نگاه کرد؛ با آنکه تنها نیم رخش را می دید و چین و چروکی نیز روی پوستش جا خوش کرده بودند اما به راحتی او را شناخته بود. اصلا مگر می شد بهترین روزهای زندگی اش را با آقا معلم مهربان کلاس چهارم فراموش کند؛ مردی که مهرورزی کردن و احترام به هم نوع را از او آموخته بود؛ دلش گرفته بود؛ با خود فکر می کرد چرا باید مردی که سال ها به دانش آموزان درس عشق و زندگی آموخته، اکنون در سن بازنشستگی مسافرکشی کند؛ با خودش فکر می کرد حتما آقامعلم کلاس چهارم خیلی محتاج شده است که تا این ساعت شب، مسافرکشی می کند. دیگر به مقصد رسیده بودند و او همچنان در فکر بود؛ دلش می خواست آقا معلمش را در آغوش بگیرد، بوسه بر دستانش بزند و احساس آرامشی که همیشه از او می گرفت را دوباره تکرار کند اما می دانست درست نیست. نمی خواست آقا معلم احساس شرمساری از دیدن شاگردش داشته باشد؛ هنوز یک خیابان به خانه اش مانده بود که تصمیم گرفت پیاده شود. ۴۰ هزار تومان روی داشبورد گذاشت و با همان لحن آرام گفت «خسته نباشید، شب تان بخیر»؛ به سرعت پیاده شد تا آقا معلم متوجه اشک های او نشود. ✍️ 📚 دستنوشته های روزانه 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
وقتی عاشق کسی می‌شویم، همیشه یک چیز در ذهنمان جانمان را زخم می‌زند... روزی او نخواهد بود... نه لزوماً از بین رفتنش، نه! شاید از دست دادنش... اما آنقدر واقعی نیستیم که این را به روی خودمان بیاوریم و حتی او، او هم نیست، نمی‌گوید. نقش بازی می‌کنیم، فرار می‌کنیم، همه کار می‌کنیم ... حتماً آنقدر قوی نیستیم که یکبار هم که شده به او بگوییم: می‌دانم که تا ابد با هم نیستیم! حتی جمله بدتری را مدام استفاده میکنیم: "من تو را تا ابد دارم!" یا... "من رو تا ابد داری!" که این از وقاحت انسانی‌ست. درست است، سخت است که این واقعیت را به زبان بیاوریم اما ما تا ابد نمی‌توانیم او را داشته باشیم. یک روز می‌رسد که از خیابانی که خانه‌اش در آن بود می‌گذریم و انگار نه انگار که قبل‌تر ها از آن کوچه که رد می‌شدیم تنمان خیس عرق می‌شد، لبمان را از تو می‌جویدیم که یار در خانه و ما در برش. آنقدر آن خیابان را بی‌درد رد می‌کنیم که انگار گذشته، تصوری بیش نبود. این را ننوشتم که داغ دلتان را تازه کنم که یاد معشوق های قبلی در ذهنتان تازه شود، این را گفتم که دست کناری را بچسبید... ببینید بین شما و کناری چه مانده. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
هر شب من و مهتاب با بوسه بدرقه ات می کنیم تا خواب! بخواب ای شُکوه هر شعر و شیدایی! بخواب ای دلیل آفتاب و هر روشنایی! بخواب که فردا ، زندگی با چرخشِ چشمان تو آغاز خواهد شد...! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
Shaghayegh OladzadeShaghayegh Oladzade _ Shab booye Sheyda.mp3
زمان: حجم: 11.8M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ عشق، ای پیشامدِ زیبایِ ماضیِّ بعید هیچ می‌دانی که آثار تو استمراری‌اند...؟ ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
🔹 چند : آغوش من و عشق تو و لحظه‌ی دیدار رویای قشنگی‌ست و امّا شدنی نیست ✍️ دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شب ✍️ شب است و سکوتِ یاد تو عجب ...! حکم رانی میکند بر خلوتِ شبــانه ام... ✍️ شده از درد بخندی که نبارد چشمت؟ من در این خنده ی پرغصه مهارت دارم... ✍️ خاطرش نیست ولی خوب به خاطر دارم که در آغوش خودم "قول نرفتن" می‌داد... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
معتاد بود. به صدا... به آغوش... به طعم شراب لب های خوش رنگ ... و به کلمات... معتاد بود به کسی که عاشقانه ترین کلمات رو تو قلبش می ساخت. طاقت خماری نداشت. برای همین صبح تا شب و شب تا صبح صداش رو تزریق می کرد. رویا می ساخت. وقتی نبود درد می کشید و صبوری می کرد. گفته بودم نذار بفهمه معتادش شدی. نذار بفهمه نباشه خواب و خوراک تو از بین می‌ره. نذار بفهمه کم‌رنگ شدنش از پا درت میاره. گفته بود باشه ولی معتاد بود. به چشم ها ... به موهای لخت بلند ... به بوی تن بعد هم آغوشی ... و به کلمات... معتاد کسی بود که بهش اعتیاد نداشت. گفته بودم اگه بفهمه معتادش شدی ازت فرار می کنه. گفته بود باشه ولی معتاد بود. به بوسه های آرام و طولانی ... به صدای نفس های نامنظم بعد هر آغوش ... به تلاش های بیهوده... و به کلمات...‌ گفته بودم معتاد شدن یعنی ضعیف شدن ... یعنی ترحم دیدن ... یعنی فراموش شدن ... گفته بود باشه ولی معتاد بود ... به خاطرات ... به خاطرات ... به خاطرات... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh