▫️ شرحی از هزاران ...
ساعت ۱۰ شب بود؛ آخرین مسافر هم کرایه اش را پرداخت و پیاده شد. احساس خستگی می کرد ، دوست داشت هر چه زودتر خود را به خانه برساند.
تا خانه شان چند چهار راه فاصله بود که ناگهان با شنیدن کلمه «دربست» ، بی اختیار پایش را روی پدال ترمز گذاشت و کمی جلوتر از مسافر ، خودرو متوقف شد.
دنده عقب گرفت و جلوی مردی شیک پوش نگه داشت و او هم با سلام گرمی ، سوار خودرو شد ؛ بدون آنکه به مسافر نگاه کند ، پاسخ سلامش را داد و پرسید:
«کجا می روید؟»
مسافر به سمت راننده برگشت اما ناگهان احساس کرد ، یخ کرده است ، گرمی اش ناگهان به سردی تبدیل شد و خیلی آرام پاسخ داد : «نیاوران»
راننده بدون آنکه متوجه تغییر احوال مسافر شود ، گفت: «۴۰ هزار تومان می شود» ؛ مرد عرق سردی که روی پیشانی اش نقش بسته بود را پاک کرد و با همان لحن آرام پاسخ داد : «مشکلی نیست».
راننده مسیرش را به سمت مقصد مسافر تغییر داد. سکوت عجیبی بین آن دو حاکم شده بود؛ مرد که به نظر ۴۰ ساله می آمد، حس تلخی داشت؛ زیرچشمی راننده را نگاه کرد؛ با آنکه تنها نیم رخش را می دید و چین و چروکی نیز روی پوستش جا خوش کرده بودند اما به راحتی او را شناخته بود.
اصلا مگر می شد بهترین روزهای زندگی اش را با آقا معلم مهربان کلاس چهارم فراموش کند؛ مردی که مهرورزی کردن و احترام به هم نوع را از او آموخته بود؛ دلش گرفته بود؛ با خود فکر می کرد چرا باید مردی که سال ها به دانش آموزان درس عشق و زندگی آموخته، اکنون در سن بازنشستگی مسافرکشی کند؛ با خودش فکر می کرد حتما آقامعلم کلاس چهارم خیلی محتاج شده است که تا این ساعت شب، مسافرکشی می کند.
دیگر به مقصد رسیده بودند و او همچنان در فکر بود؛ دلش می خواست آقا معلمش را در آغوش بگیرد، بوسه بر دستانش بزند و احساس آرامشی که همیشه از او می گرفت را دوباره تکرار کند اما می دانست درست نیست.
نمی خواست آقا معلم احساس شرمساری از دیدن شاگردش داشته باشد؛ هنوز یک خیابان به خانه اش مانده بود که تصمیم گرفت پیاده شود. ۴۰ هزار تومان روی داشبورد گذاشت و با همان لحن آرام گفت «خسته نباشید، شب تان بخیر»؛ به سرعت پیاده شد تا آقا معلم متوجه اشک های او نشود.
✍️ #ای_لیا
📚 دستنوشته های روزانه
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
وقتی عاشق کسی میشویم، همیشه یک چیز در ذهنمان جانمان را زخم میزند...
روزی او نخواهد بود...
نه لزوماً از بین رفتنش، نه! شاید از دست دادنش...
اما آنقدر واقعی نیستیم که این را به روی خودمان بیاوریم و حتی او، او هم نیست، نمیگوید.
نقش بازی میکنیم، فرار میکنیم، همه کار میکنیم ...
حتماً آنقدر قوی نیستیم که یکبار هم که شده به او بگوییم:
میدانم که تا ابد با هم نیستیم!
حتی جمله بدتری را مدام استفاده میکنیم:
"من تو را تا ابد دارم!"
یا...
"من رو تا ابد داری!"
که این از وقاحت انسانیست.
درست است، سخت است که این واقعیت را به زبان بیاوریم اما ما تا ابد نمیتوانیم او را داشته باشیم.
یک روز میرسد که از خیابانی که خانهاش در آن بود میگذریم و انگار نه انگار که قبلتر ها از آن کوچه که رد میشدیم تنمان خیس عرق میشد، لبمان را از تو میجویدیم که یار در خانه و ما در برش.
آنقدر آن خیابان را بیدرد رد میکنیم که انگار گذشته، تصوری بیش نبود.
این را ننوشتم که داغ دلتان را تازه کنم
که یاد معشوق های قبلی در ذهنتان تازه شود،
این را گفتم که دست کناری را بچسبید...
ببینید بین شما و کناری چه مانده.
✍️ #صابر_ابر
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
✨هر شب
من و مهتاب با بوسه
بدرقه ات می کنیم تا خواب!
بخواب ای
شُکوه هر شعر و شیدایی!
بخواب ای
دلیل آفتاب و هر روشنایی!
بخواب که فردا ، زندگی
با چرخشِ چشمان تو
آغاز خواهد شد...!
✍️ #مینا_آقازاده
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
Shaghayegh OladzadeShaghayegh Oladzade _ Shab booye Sheyda.mp3
زمان:
حجم:
11.8M
🔹 #شب_بوی_شیدا
🔸 #شقایق_اولادزاده
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
عشق، ای پیشامدِ زیبایِ ماضیِّ بعید
هیچ میدانی که آثار تو استمراریاند...؟
✍️ #سیدایمانزعفرانچی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
🔹 چند #تک_بیتی:
آغوش من و عشق تو و لحظهی دیدار
رویای قشنگیست و امّا شدنی نیست
✍️ #محمدعلی_بهمنی
دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش
چه بیآزار با دیوار نجوا میکنم هر شب
✍️ #محمد_علی_بهمنی
شب است و سکوتِ یاد تو عجب ...!
حکم رانی میکند بر خلوتِ شبــانه ام...
✍️ #یاس_سیــــلاوی
شده از درد بخندی که نبارد چشمت؟
من در این خنده ی پرغصه مهارت دارم...
✍️ #پروانه_حسینی
خاطرش نیست ولی خوب به خاطر دارم
که در آغوش خودم "قول نرفتن" میداد...
✍️ #محمد_عزیزی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
معتاد بود. به صدا... به آغوش... به طعم شراب لب های خوش رنگ ... و به کلمات... معتاد بود به کسی که عاشقانه ترین کلمات رو تو قلبش می ساخت. طاقت خماری نداشت. برای همین صبح تا شب و شب تا صبح صداش رو تزریق می کرد. رویا می ساخت. وقتی نبود درد می کشید و صبوری می کرد.
گفته بودم نذار بفهمه معتادش شدی. نذار بفهمه نباشه خواب و خوراک تو از بین میره. نذار بفهمه کمرنگ شدنش از پا درت میاره. گفته بود باشه ولی معتاد بود. به چشم ها ... به موهای لخت بلند ... به بوی تن بعد هم آغوشی ... و به کلمات... معتاد کسی بود که بهش اعتیاد نداشت. گفته بودم اگه بفهمه معتادش شدی ازت فرار می کنه. گفته بود باشه ولی معتاد بود. به بوسه های آرام و طولانی ... به صدای نفس های نامنظم بعد هر آغوش ... به تلاش های بیهوده... و به کلمات...
گفته بودم معتاد شدن یعنی ضعیف شدن ... یعنی ترحم دیدن ... یعنی فراموش شدن ... گفته بود باشه ولی معتاد بود ... به خاطرات ... به خاطرات ... به خاطرات...
✍️ #حسین_حائریان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
شعر که شدی لمست میکنم
و نت به نت می نوازمت
آواز می شوی و از چشم هایم می باری
شعر که شدی حبست می کنم
میان سینه ام
در سلول کوچکی که فقط جای توست
شعر که شدی
تا دهان به دهان نچرخی
و فقط برای من بمانی
شعر که شدی...
بوی رفتن نده
فقط از عشق بگو
که رفتنت مرگ
و ماندنت خود زندگی ست...
✍️ #سجاد_بیرامی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست!!
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی ست!!
مرا در اوج می خواهی! تماشا کن، تماشا کن...
دروغین بودم از دیروز، مرا امروز حاشا کن!!
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها!!
فقط اسمی بجا مانده از آنچه بودم وهستم!!
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خودکرده گرفتارم
بجز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟؟
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گَمان کردم که هم دردند...
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پُل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خودکرده گرفتارم
بجز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رهاکردند
همه خود درد من بودند گَمان کردم که هم دردند
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رهاکردند
همه خود درد من بودند گَمان کردم که هم دردند
✍️#اردلان_سرفراز
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
سهم من از انتظار
تماسی بود
که به اشتباه با بهانه گرفته شد
الو قطع نکن تا کمی نفس برسد
من ناجوانمردانه
سکوت مرگ شده ام
مرا به یادبیاور
دراولین برخورد
شب شعربودو دیدار تو
من در حیاط منتظرت بودم
که آمدی حیات دیگری شکل گرفت
تودرراه منتظرم بودی
که وسط قدم هایت دویدم
به امید دیدار
مرا در دیدارهای بعد به یادبیاور
که تهران
این رفیق تمام راه
از شرق تا غرب
چه زلزله هایی را رد می کرد
تا بهم برسیم
شعرهایم یخ بندان تنهایی ست
و عاشقانه هایی که به واسوخت تبدیل شده اند
دستی برای گرم شدن نداشته اند
مرا به یادبیاور
کلماتی در من به جریان افتاده است
که شدیدا نیاز به هوای تو دارند
✍️ #منیره_حسینی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
صد بوسهی نداده میان دهان توست
من تشنهکام و آبِ خنک در دُکان توست
سر تا به پا زنی تو و زیباست این تضاد
زان شرمِ دخترانه که در دیدگان توست
باغی تو با بنفشهی گیسو و سروِ قد
یاسَت تن است و گونه و گل ارغوان توست
خورشید رُخ بپوشد و در ابر گم شود
از شرمِ آن سُهیل که در آسمان توست
با بوسهای در آتش خود سوختی مرا
انگار آفتاب درون دهان توست
اینسان که با هوای تو در خویش رفتهام
گویی بهار در نفسِ مهربان توست
✍️ #استاد_حسین_منزوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
یک قلپ چای خوردم و رسیدم به خط هشتم. نوشته بود " مرد ها تنوع طلبند. باید با تمایلاتِ ذاتی آنها کنار آمد." این باید گفتنش کمی به زنانگی ام برخورد. کتاب را بستم و فکر کردم به اینکه چرا هیچ کجای دنیا نمیگویند که زن ها تنوع طلبند. چرا همیشه زن ها سازگارند. راضی اند به آنچه یا آنکس که دارند. این خصلتشان هم وظیفهیشان شده ! اما مرد ها طبیعتشان تنوع طلبیست. انگار حق دارند که چشمشان بچرخد. فکرشان برود. زن ها هم باید این را درک کنند ! یادم آمد که یک بار آقا جان به ماه منیر گفته بود : خانم جان من یک دانه دل دارم و تو آنقدر بزرگی که دلم را با هزار مشقّت اندازه ی داشتنت کردم. دیگر نه چشمم میچرخد نه دلم. هیچ گمان نکنی که مرد ها دلشان هم که گیر باشد فکر و ذهنشان طبیعیست که بپرد. اصلا ! مرد اگر مرد باشد هیچ کس جز محبوبش را نمیبیند و نمیخواهد. اگر دید تکلیفش مشخص است... بعد رو کرد به من و با صدایی آرام گفت : وقتش که رسید، همین یک اخلاق را اگر در مردت ببینی باقی ماجرا را، اگر از من میشنوی، عشق حل میکند. غیر از این باشد یک دل است و یک چمدان که تا به خودش بیاید میبیند که دارد از خمِ کوچه میگذرد....
نگاهی کردم به کتاب و با خودم گفتم همانی که اولین بار تنوع طلبی را به زبان آورد یَحتَمِل محبوبش آنچنان هم محبوب نبوده... وگرنه به قول آقا جان ، مرد اگر مرد باشد فکر و ذکرش این است که قد و قواره ی دل اش به قدرِ بزرگیِ محبوب اش باشد.. ولاغِیر ...
✍️ #مریم_قهرمانلو
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh