eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
نمیدانم تا به حال صدایی بلندتر از صدای چشم هایمان شنیده ای؟ تا به حال کسی همزمان از دو پنجره عشق را به آغوش کشیده است؟ دلم می خواست دور از خیال می دیدمت قبل از غروب خورشید و قبل از طلوع شب... و نگاهم را به نگاهت میدوختم و هُرم نفسهای افسار گسیخته ات شبهایم را به جنون می رسانید. نمیدانم "تو" کجای این فاصله ها ایستاده ایی که که خنده های پر از تنهایی من دلتنگی کوچه ها را بیشتر می کند و از نبودنت گلهای شعمدانی پشت پنجره ی اتاقم پژمرده می شوند. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
‌عطش به سوی تو آورده‌ام، هزار کویر هزارچشمه‌ی من! هدیه‌ی مرا بپذیر مرا نبرده پریدی، شکسته‌باد آن دست که سنگ زد به پر و بال مرغکان اسیر الا مُعبّر بیدارخوابیِ دل من! منم پس از تو و این خواب‌های بی‌تعبیر من و تو هردو به زندان خویش و، تا هستیم خمیده گردن‌مان زیر بار این زنجیر به فرض اگر که کنم چاره مرگ را، دانم که نیست تا به قیامت غم تو چاره‌پذیر هنوز با منی آن لحظه‌ای که می‌گفتی: " تو بسته‌ی من و، ما هردو بسته‌ی تقدیر" کدام آینه جز دیدگان عاشق من تو را چنان‌که تویی، می‌نماید، ای تصویر! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
▫️ شرحی از هزاران ... ساعت ۱۰ شب بود؛ آخرین مسافر هم کرایه اش را پرداخت و پیاده شد. احساس خستگی می کرد ، دوست داشت هر چه زودتر خود را به خانه برساند. تا خانه شان چند چهار راه فاصله بود که ناگهان با شنیدن کلمه «دربست» ، بی اختیار پایش را روی پدال ترمز گذاشت و کمی جلوتر از مسافر ، خودرو متوقف شد. دنده عقب گرفت و جلوی مردی شیک پوش نگه داشت و او هم با سلام گرمی ، سوار خودرو شد ؛ بدون آنکه به مسافر نگاه کند ، پاسخ سلامش را داد و پرسید: «کجا می روید؟» مسافر به سمت راننده برگشت اما ناگهان احساس کرد ، یخ کرده است ، گرمی اش ناگهان به سردی تبدیل شد و خیلی آرام پاسخ داد : «نیاوران» راننده بدون آنکه متوجه تغییر احوال مسافر شود ، گفت: «۴۰ هزار تومان می شود» ؛ مرد عرق سردی که روی پیشانی اش نقش بسته بود را پاک کرد و با همان لحن آرام پاسخ داد : «مشکلی نیست». راننده مسیرش را به سمت مقصد مسافر تغییر داد. سکوت عجیبی بین آن دو حاکم شده بود؛ مرد که به نظر ۴۰ ساله می آمد، حس تلخی داشت؛ زیرچشمی راننده را نگاه کرد؛ با آنکه تنها نیم رخش را می دید و چین و چروکی نیز روی پوستش جا خوش کرده بودند اما به راحتی او را شناخته بود. اصلا مگر می شد بهترین روزهای زندگی اش را با آقا معلم مهربان کلاس چهارم فراموش کند؛ مردی که مهرورزی کردن و احترام به هم نوع را از او آموخته بود؛ دلش گرفته بود؛ با خود فکر می کرد چرا باید مردی که سال ها به دانش آموزان درس عشق و زندگی آموخته، اکنون در سن بازنشستگی مسافرکشی کند؛ با خودش فکر می کرد حتما آقامعلم کلاس چهارم خیلی محتاج شده است که تا این ساعت شب، مسافرکشی می کند. دیگر به مقصد رسیده بودند و او همچنان در فکر بود؛ دلش می خواست آقا معلمش را در آغوش بگیرد، بوسه بر دستانش بزند و احساس آرامشی که همیشه از او می گرفت را دوباره تکرار کند اما می دانست درست نیست. نمی خواست آقا معلم احساس شرمساری از دیدن شاگردش داشته باشد؛ هنوز یک خیابان به خانه اش مانده بود که تصمیم گرفت پیاده شود. ۴۰ هزار تومان روی داشبورد گذاشت و با همان لحن آرام گفت «خسته نباشید، شب تان بخیر»؛ به سرعت پیاده شد تا آقا معلم متوجه اشک های او نشود. ✍️ 📚 دستنوشته های روزانه 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
وقتی عاشق کسی می‌شویم، همیشه یک چیز در ذهنمان جانمان را زخم می‌زند... روزی او نخواهد بود... نه لزوماً از بین رفتنش، نه! شاید از دست دادنش... اما آنقدر واقعی نیستیم که این را به روی خودمان بیاوریم و حتی او، او هم نیست، نمی‌گوید. نقش بازی می‌کنیم، فرار می‌کنیم، همه کار می‌کنیم ... حتماً آنقدر قوی نیستیم که یکبار هم که شده به او بگوییم: می‌دانم که تا ابد با هم نیستیم! حتی جمله بدتری را مدام استفاده میکنیم: "من تو را تا ابد دارم!" یا... "من رو تا ابد داری!" که این از وقاحت انسانی‌ست. درست است، سخت است که این واقعیت را به زبان بیاوریم اما ما تا ابد نمی‌توانیم او را داشته باشیم. یک روز می‌رسد که از خیابانی که خانه‌اش در آن بود می‌گذریم و انگار نه انگار که قبل‌تر ها از آن کوچه که رد می‌شدیم تنمان خیس عرق می‌شد، لبمان را از تو می‌جویدیم که یار در خانه و ما در برش. آنقدر آن خیابان را بی‌درد رد می‌کنیم که انگار گذشته، تصوری بیش نبود. این را ننوشتم که داغ دلتان را تازه کنم که یاد معشوق های قبلی در ذهنتان تازه شود، این را گفتم که دست کناری را بچسبید... ببینید بین شما و کناری چه مانده. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
هر شب من و مهتاب با بوسه بدرقه ات می کنیم تا خواب! بخواب ای شُکوه هر شعر و شیدایی! بخواب ای دلیل آفتاب و هر روشنایی! بخواب که فردا ، زندگی با چرخشِ چشمان تو آغاز خواهد شد...! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
Shaghayegh OladzadeShaghayegh Oladzade _ Shab booye Sheyda.mp3
زمان: حجم: 11.8M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ عشق، ای پیشامدِ زیبایِ ماضیِّ بعید هیچ می‌دانی که آثار تو استمراری‌اند...؟ ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
🔹 چند : آغوش من و عشق تو و لحظه‌ی دیدار رویای قشنگی‌ست و امّا شدنی نیست ✍️ دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شب ✍️ شب است و سکوتِ یاد تو عجب ...! حکم رانی میکند بر خلوتِ شبــانه ام... ✍️ شده از درد بخندی که نبارد چشمت؟ من در این خنده ی پرغصه مهارت دارم... ✍️ خاطرش نیست ولی خوب به خاطر دارم که در آغوش خودم "قول نرفتن" می‌داد... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
معتاد بود. به صدا... به آغوش... به طعم شراب لب های خوش رنگ ... و به کلمات... معتاد بود به کسی که عاشقانه ترین کلمات رو تو قلبش می ساخت. طاقت خماری نداشت. برای همین صبح تا شب و شب تا صبح صداش رو تزریق می کرد. رویا می ساخت. وقتی نبود درد می کشید و صبوری می کرد. گفته بودم نذار بفهمه معتادش شدی. نذار بفهمه نباشه خواب و خوراک تو از بین می‌ره. نذار بفهمه کم‌رنگ شدنش از پا درت میاره. گفته بود باشه ولی معتاد بود. به چشم ها ... به موهای لخت بلند ... به بوی تن بعد هم آغوشی ... و به کلمات... معتاد کسی بود که بهش اعتیاد نداشت. گفته بودم اگه بفهمه معتادش شدی ازت فرار می کنه. گفته بود باشه ولی معتاد بود. به بوسه های آرام و طولانی ... به صدای نفس های نامنظم بعد هر آغوش ... به تلاش های بیهوده... و به کلمات...‌ گفته بودم معتاد شدن یعنی ضعیف شدن ... یعنی ترحم دیدن ... یعنی فراموش شدن ... گفته بود باشه ولی معتاد بود ... به خاطرات ... به خاطرات ... به خاطرات... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
شعر که شدی لمست میکنم و نت به نت می نوازمت آواز می شوی و از چشم هایم می باری شعر که شدی حبست می کنم میان سینه ام در سلول کوچکی که فقط جای توست شعر که شدی تا دهان به دهان نچرخی و فقط برای من بمانی شعر که شدی... بوی رفتن نده فقط از عشق بگو که رفتنت مرگ و ماندنت خود زندگی ست... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست!! ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی ست!! مرا در اوج می خواهی! تماشا کن، تماشا کن... دروغین بودم از دیروز، مرا امروز حاشا کن!! در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها!! فقط اسمی بجا مانده از آنچه بودم وهستم!! دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خودکرده گرفتارم بجز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟؟ رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودند گَمان کردم که هم دردند... شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند به سوی اوج ویرانی پُل پرواز من بودند گره افتاده در کارم به خودکرده گرفتارم بجز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟ رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رهاکردند همه خود درد من بودند گَمان کردم که هم دردند رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رهاکردند همه خود درد من بودند گَمان کردم که هم دردند ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
سهم من از انتظار تماسی بود که به اشتباه با بهانه گرفته شد الو قطع نکن تا کمی نفس برسد من ناجوانمردانه سکوت مرگ شده ام مرا به یادبیاور دراولین برخورد شب شعربودو دیدار تو من در حیاط منتظرت بودم که آمدی حیات دیگری شکل گرفت تودرراه منتظرم بودی که وسط قدم هایت دویدم به امید دیدار مرا در دیدارهای بعد به یادبیاور که تهران این رفیق تمام راه از شرق تا غرب چه زلزله هایی را رد می کرد تا بهم برسیم شعرهایم یخ بندان تنهایی ست و عاشقانه هایی که به واسوخت تبدیل شده اند دستی برای گرم شدن نداشته اند مرا به یادبیاور کلماتی در من به جریان افتاده است که شدیدا نیاز به هوای تو دارند ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh