هم در هوای ابری آبان دلم گرفت...
هم در سکوت سرد زمستان دلم گرفت!
هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید
هرجا گرفت نمنم باران، دلم گرفت...
با خنده گفتمش: به سلامت!سفر بخیر...!
وقتی که رفت، از تو چه پنهان، دلم گرفت...
بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود
از بس شلوغ بود خیابان، دلم گرفت...
امروز جمعه نیست، ولی با نبودنت
مانند عصر جمعهی تهران دلم گرفت...!
✍️ #مجید_ترک_آبادی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
هر چه که ناز کنی بـاز کشیدن دارد
لحن شیوای تو هـر بار شنیدن دارد
هوس از غنچه ی لبهای تو گُر می گیرد
عسـل بـوسـه ز لبـهــای تـو چـیدن دارد
چشم کـور از رخ مهسای تو بینا گردد
رخ زیبــای تــو هـر ثـانیـه دیـدن دارد
چو گذشتی ز برم فاصله دشنامم داد
کـه بـرو _ فاصـله اینبـار رسیدن دارد
ای فدای خـم مژگـان بلندت ای جان
طرح مژگان تو صد بار کشیدن دارد
✍️ #استاد_حسین_منزوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
حسین میگوید :
هم آغوشی یکی از رازآلودترین کارهایی است که ما آدمها با هم میکنیم. اصطکاک دو بدنِ برهنه به همدیگر، لحظه مرموزی که موی تن سیخ میشود، حس کردنِ حرارتِ تنِ آن کس که در آن لحظه آنِ تو است، کارِ رازآلودی است. همآغوشی ابتداییترین رفتارِ انسانِ زنده است که در زمانهای مختلفی ممکن است انجام بشود. گاهی هنگام طلوع صبح و پس از یک شب بیداری طولانی است که شهر تازه بیدار شده، گاهی در میانه یک ظهرِ داغ است که صدای کولر با مِرنو کشیدنِ گربههای گرمازده در کوچه در هم آمیخته، گاهی در نیمه شبی است که صدای موسیقیِ ملایم با نور شمع در فضای نیمه تاریک اتاق ممزوج شده، گاهی هم در سکوتِ مطلقِ اتاقِ یک هتل است. اما در نهایت اصطکاک دو بدنِ برهنه به همدیگر است که میشود هم آغوشی و همخوابی... هم آغوشی همیشه شادمانه نیست، همیشه با شعف شروع نمیشود، گاهی تلاشی بیهوده است برای حفظ یک پیوندِ نازک شده، گاهی تنها کاری است که دو نفر قادر به انجام آن هستند. گاهی از روی استیصال است و گاهی برای زدنِ گره و بخیه به یک تار و پودِ از هم گسیخته به نام عشق... گاهی آدمی با هم آغوشی خیانت میکند، بدن برهنه را به بدن برهنه کسی مماس میکند که ماندنی نیست، گاهی هم آغوشی میوه دروغ است. گاهی برای فرار از حقیقتِ زندگی، گاهی مانند یک قایق نجات کوچک است برای حسِ زنده بودن، گاهی هم معصومانهترین کاری است که در میانِ ملغمهای از فاحشگیهای تحمیلیِ جهان به آدمیزاد میشود انجام داد... ما آدمها به ندرت برای تولید مثل تن و بدنمان را به هم مماس میکنیم، ما آدمها در اصطکاک بدنمان به دیگری به دنبال یافتن چیزی هستیم، چیزی که در هر برهه از زندگی تغییر میکند. حسین میگوید : در میان تمام هم آغوشیها، یک جور همآغوشی هم هست که پس از تمام شدن، هر دو نفر میخندند و کسی نمیداند چرا قهقهه به یک باره و ناخودآگاه تبدیل میشود به اشک و گریه... ما آدمها موجودات غریبی هستیم...
میگویم بله هستیم...
✍️ #رسول_اسدزاده
📚 کتاب ...
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
Helia Etemad MoghadamHelia Etemad Moghadam _ Faryad.mp3
زمان:
حجم:
11.6M
🔹 #فریاد
🔸 #هلیا_اعتماد_مقدم
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
فرهاد می دانست
صد سال نمی تواند کوه را بِکَنَد
فقط می خواست یک عُمر
اسمش را
با شیرین بخوانند...!
✍️ #حکیم_نسیم
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
O.Mansor KalamiFardO.Mansor KalamiFard _ Jalaseye 01.mp3
زمان:
حجم:
7.6M
🔹 #شعر_شناسی (جلسه 1)
🔸 #شعر_در_تعاریف_بزرگان
🎤 #استاد_منصور_کلامی_فرد
❇️ کلاس آنلاین در گروه #جرعه_نوشان
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
♻️ لینک گروه "جرعه نوشان ":
https://eitaa.com/joinchat/1455227103Cf5db4020c3
🍁 @shernosh
سرود چشم تو مثل نسیم ، جذاب است
نگاه ناز تو تسکین درد اعصاب است
نفیر ناله گام سکوت هر نفست
ویاری از هوس شبچراغ مهتاب است
به پیش گام بلندت نشسته سرو و چنار
ز سایه سار وجود تو بید سیراب است
مرور ثانیه های دقایق شَبهات
هوای دلکش یار و قنوت سَرداب است
مشوش است گل نیلوفرین مژگانت
شکنج موی تو آرامشی ز مُرداب است
به گیسوی شب تو می خورد کسی سوگند
هوای عطر تنت موج موج گرداب است
شراب سرخ لبانت انار "سنگان" و
صدای چک چک چاقوی تیز قصاب است
قنوت چشم مرا آشیانه ات کردی
فضای صحن دلم آستان ارباب است
به خطِ نسخه نوشتند آیه در دقایق ها
به تارُک غزلی که دوای سهراب است
نماد حُسن تو همچون شُکوه "باغ مُعین"
بلند مرتبه کاخی بزرگ آداب است
من از لطافت طبعت چه خوب فهمیدم
سرود چشم تو مثل نسیم ، جذاب است
✍️ #علیرضا_ناظمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
▪️کانالی متفاوت
▫️اگر به دنبال کانالی با اشعار کلاسیک ، سپید و دلنوشته های ناب هستید
▫️اگر می خواهید بی واسطه با شاعر در ارتباط باشید
▫️اگر تمایل دارید به حوزه ی ادبیات و شاعری وارد شوید
😍 حتماً کانال شعرهای باران خورده رو دنبال کنید 👇
💠 کانال ادبی "شعرهای باران خورده" را از اینجا 📲 بخوانید.
📚 اشعار #علیرضا_ناظمی
🆔 @alireza_nazem
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصـه پر حادثــه حاضــر باشم
تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده اســـم خوشِ شاعــر باشــــم
حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من بــه دنبال تو یک عمر مسافــر باشـــم
شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده ایمان بــه تــو کافـر باشـم
دردم این است که باید پس از این قسمت ها
سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــر باشـــــم
✍️ #غلامرضا_طریقی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
تو باشی ؛ رازقی باشد ؛ غزل باشد ؛ خدا باشد
بگو این دل اگر آنجا نباشد ؛ پس کجا باشد؟!
خدا میخواست همعصرِ تو باشم ؛ همکلامِ تو
خدا میخواست چشمانت برایم آشنا باشد
خودش میخواست لبخندت سلامم را بلرزاند
خودش میخواست قلبِ سادهی من مبتلا باشد
بگو وقتی دو دل با هم یکی باشد ؛ چرا باید
هزاران سالِ نوری دستِشان از هم جدا باشد؟!
بگو وقتی دو دلواپس ؛ دو دلدادہ ؛ دو دلبسته
دلت را بسته میخواهم ؛ چرا باید رها باشد؟!
نمیخواهم که پابندِ دلِ بیطاقتم باشی
تو باید شاد باشی تا جهان بودهست و تا باشد
رها کن شاعران را ؛ ما به غم شادیم و آزادیم
مگر آزادگی باید میانِ قیدها باشد!؟
خداحافظ نگفتم تا نگویی"زود برگردی"
خدا میخواست لبخندِ تو ختمِ ماجرا باشد
اگر زن باشی و شاعر؛ خودت هم خوب میدانی
که رفتن از کنارِ دوست ؛ باید بیصدا باشد...
✍️ #نغمه_مستشارنظامی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
مثل هرشب درخیالم با تو نجوا می کنم
غصه واندوه را یکباره حاشا می کنم
تا دوباره دست من مهمانِ دستانت شود
منتظر می مانم و این پا و آن پا می کنم
شب میانِ غصه هایم ناگهان گم میشوم
با طلوعِ صبح، خود را در تو پیدا میکنم
آه اگر روزی برایم حضرتِ آدم شوی
بی گمان خود را برایت مثل حوا میکنم
بیخیالِ وزن و قالب، بی خیالِ قافیه
من غزل را پیشِ چشمانِ تو معنا می کنم
گرچه زخمی گشته ای ازدرد ودلتنگی ولی
با تمام قلبِ خود زخمت مداوا می کنم
روزهای رفته را در ذهن خود خط می زنم
کلِ تقویمِ دلم را، وقفِ فردا می کنم
✍️ #سید_کمیل_موسوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
نکند خام شوی حضرت پاییز برو
که در این شهر دگر دست به گیسویی نیست
برهوت است نه انگار بهاری بوده
بر لب جوی چرا قامت دلجویی نیست
همه ی شهر به پای قدمت زانـــو زد
خبری از در و دروازه و بارویی نیست
هر کجا که دلی از زخم به خون غلتیده
خوب که می نگری جز رد ابرویی نیست
✍️ #سید_کمیل_موسوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh