شاملو گفته بود قصه نیستم که بگویی و من یک جایی در زندگی فهمیدم که همه ما قصههایی هستیم در انتظار گفته شدن. قصهایم چون پایینی داریم و بالایی و آغازی و پایانی. قصهایم چون گاهی شادیم و گاهی اندوهگین. قصهایم چون پر از کلمات و عبارات نگفتهایم و پر از تعبیر و تاویل نشنیده و پر از حرفهای نزده و پر از تمامی آنچه بین خطوط نوشته شده ناگفته مانده. پس ما قصههای نگفته کاهی بخت یارمان میشود و کسی برای گفتنمان از راه می رسد. کسی از راه میرسد که ما را میخواند، ما را میفهمد، آنچه بین خطوط ما ناگفته مانده بود را میشنود. کسی که با خواندن ما سکوت ما را میشکند. کسی که ما را برای خودش، برای خودمان، برای جهان روایت میکند.
✍️ #امیرعلی_بنی_اسدی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
دلگیرم از شهری که با من سرد کرد او را
آشفته کرد اوضاع این آشفته گیسو را
از غصه ام می خورد غصه روزگاری او
بیهوده است این که کنم پرچین ابرو را
خون می خورم خون می چکد از دوریش چشمم
ازجان من دورش کنیداین عشق زالو را
هرلحظه تنهایی خیالش خواب من را کشت
کی رحم کرده خوی شیری خواب آهورا؟
ظرفش شکستم بارها با اینکه مجنونم
اما نمی خواهد ببیند پیچش مو را
من را نمی خواهد نمی خواهد نمی خواهد
می خواهمش می خواهمش می خواهمش او را
✍️ #مینا_سراوانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
من شبی تو را
- چه فرق میکند کدام شب؟
که حریقِ حریرِ رویای توست چراغ شبانههایم -
من شبی تو را
بیرون میکشم از خیالهایم
زنانهترین کوچههای تنم را
- چه فرق میکند کدام کوچه کدام روزن کدام شیب
که ردِ داغِ لبهای توست بر نشانیِ مرمرِ هر اندامِ تشنهام -
زنانهترین شهوتِ تنم را
زیرِ سنگینیِ دلچسبِ تو
خواهم بارید
✍️ #شعله_نیکخواه
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
EhaamEhaam _ Khaterehamoon.mp3
زمان:
حجم:
10.7M
🔹 #خاطره_هامون
🔸 #ایهام
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
به من بگو
وقتی کسی را دوست داریم
چرا غم
مهربانتر میشود
و تنهایی از فرسنگها دورتر
ما را بو میکشد...؟
✍️ #حمید_جدیدی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
آفاق پر از اخترکان است و به جایت
کس را ننشاند دل خورشید پسندم
هرچند که بس رشتهٔ زلفم به کمین است،
امّا، نه من آن بستهٔ هر سست کمندم
عشق آنقدر از موی تو زنجیر بههم بافت
تا ساخت کمندی که کشانید به بندم
با رفتن و گم گشتن و از خویش گذشتن
گیرم که به هر شیوه، دل از مهر تو کندم
امّا چه کسیلایق عشقاست به جز تو؟
بی تو دل سر گشته به مهر که ببندم؟
✍️ #استاد_حسین_منزوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
O.Mansor KalamiFardO.Mansor KalamiFard _ Jalaseye 05 _ قالب قطعه - رباعی و دوبیتی.mp3
زمان:
حجم:
9.4M
🔹 #شعر_شناسی (جلسه 5)
🔸 #قالب_قطعه / #رباعی و #دو_بیتی
🎤 #استاد_منصور_کلامی_فرد
❇️ کلاس آنلاین در گروه #جرعه_نوشان
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
🔸 جلسات قبلی
▫️ تعریف شعر
▫️ مؤلفه های شعر / قالب غزل
▫️ قالب قصیده / قالب مثنوی
▫️ قالب مسمط / ترجیع بند و ترکیب بند
♻️ لینک گروه "جرعه نوشان ":
https://eitaa.com/joinchat/1455227103Cf5db4020c3
🍁 @shernosh
آخرین روزهای پاییز است
و زمستان سرد، پشتِ در است
شب یلدا بلند بوده ولی
شب یلدای من بلندتر است!
شب جشن است و خوردن آجیل
شب مهمانی است و حرف زدن!
شب یلدای من بلندتر است
مثل موهات روی بالش من
روی دوشم پلنگِ پیرِ پتو!
بستهی قرصهام در دستم
همه جمعند دُور هم با عشق
من ولی در اتاقِ خود هستم!
پشت گوشی، روانپزشکِ من است
تا بگوید جهان قشنگتر است!
شب یلدا تفاوتش این است:
دل من از همیشه تنگتر است
بیهدف توی گوشیام هستم
پُرِ تبریکهای آدمهاست
ظاهرا دوستان نمیدانند
همهی سال من، شب یلداست!
آن درختی که خسته از باغ است
جز رفیق تبر نخواهد شد
در سرم، در دلم شب یلداست
مطمئنّم سحر نخواهد شد
مرده خورشیدمان و ممکن نیست
شب یلدای ما به سر برسد
باز پاییزِ سرد خواهد رفت
تا که یک فصل سردتر برسد!
آخرین روزهای پاییز است
من امیدم به آخرین برگ است
شب بلند است و دردهام زیاد!
دردهایی که چارهاش مرگ است...
✍️ #سید_مهدی_موسوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
تو را میخواهم
برای همیشه
تا پنجاه سالگی
شصت سالگی
هفتاد سالگی
تو را میخواهم برای چای عصرانه
تلفنهایی که میزنند و جواب نمیدهیم
تو را میخواهم برای تنهایی
تو را میخواهم وقتی باران است
برای راه رفتنهای آهستهی دوتایی
نیمکت های سراسر پارکهای شهر
برای پنجرهی بسته
برای وقتی که سرما بیداد میکند
تو را میخواهم
برای پرسه زدن های شب عيد
نشان كردن يك جفت ماهی قرمز
تو را میخواهم
برای صبح،
برای ظهر،
برای شب،
برای همهی عمر ...
✍️ #نادر_ابراهیمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
عاشق شوید
نه به خاطرِ لذتِ بوسه و هم آغوشی،
بلکه به خاطرِ تمرکزِ ذهن رویِ یک نفر عاشق شوید
وفاداری لذت دارد
همانقدر که زن را باید فهمید
مرد را هم باید درک کرد
همانقدر که زن، "بودن" میخواهد
مرد هم "اطمینان" میخواهد
همانقدر که باید قربانصدقهی رویِ بیآرایشِ زن رفت
باید فدایِ خستگیهای مَرد هم شد
همانقدر که باید بیحوصلگیهایِ زن را طاقت آورد
کلافگیهای مرد را هم باید فهمید
خلاصه، "مرد" و "زن" ندارد
به نقطهی "ما" شدن که رسیدی
بهترین باش برایش
بگذار حس کند هیچکس به اندازهی تو درکش نمیکند...
عاشق بمانید.
▫️ نقل قول از یه آشنا
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
احساس امنیت کنار یک نفر یعنی اطمینان به اینکه تکه روشن او زورش از تکههای دیگرش بیشتر است، تکه مهربانش زورش از تکه نامهربانش بیشتر است، تکه دلسوزش زورش از تکه بیتفاوتش بیشتر است، تکه بخشندهش زورش از تکه سختگیرش بیشتر است.
احساس امنیت کنار یک نفر یعنی ایمان به پیروزی همیشگی تکه دوست داشتنی او بر تکههای دیگرش.
✍️ #امیرعلی_بنی_اسدی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
عمهای داشتم که به مرور زمان پرده گوشهاش مشکل پیدا کرد. اگر کمی بلندتر حرف میزدیم جواب بود اما اوضاع تا جایی بیخ پیدا کرد که سمعک هم دیگر جواب نداد. عمه پناه برد به زاناکس. روزی دوتا صبح و شب تا شل شود و بیخیال و ناشنوا شدنش یادش برود.
چند وقت پیش بعد هزار سال یارویی به زور شمارهاش را زدم توی گوشیم. اولین قرار را هم به اصرار او گذاشتیم.
بعد چند هفته هم گفتم برو پی کارت، ما شبیه هم نیستیم.
من اندازه موهای شما و خودم و ایل و تبار هر دومان دورههای تنهایی را تجربه کردهام. در واقع ۱۰ سال است که پوستم کنده شده از تنهایی. توی تنهایی رقصیدهام، گریستهام، خوردهام، مست کردهام، کتاب خواندهام، سفر رفتهام و هر کاری که یک انسان دو پا میتوانسته انجام بدهد یک گور پدر تنهایی گفتهام و انجام دادهام اما وقتهایی هم بوده که تنهایی تن لشش را جوری انداخته روی هیکلم که نمیتوانستهام جم بخورم.
آخرین پیغام را که به آن یارو دادم برو پی کارت، جواب داد باشه و رفت.
فردا صبحش وقتی چشم باز کردم دیدم نمیتوانم از روی تخت بلند شوم. تمام تنم مور مور میشد، سردم بود و دلم میخواست یکی، هر کی، حتی همان کارگر ساختمان نیمه ساز روبرو، همین حالا بیهیچ حرف و حدیثی بغلم کند.
از آن صبح تا حالا یک هفته گذشته و من بارها دلم خواسته سرم را بکوبم به دیوار. دیشب موقع رانندگی دلم میخواست شیشه لیموناد توی دستم را از پنجره پرت کنم روی آسفالت، یا ماشین را کند کنم و بکوبمش به دیواری جایی که صدای خرد شدن شیشه دلم را خنک کند.
کلافهام، هیچ جمله انگیزشی کمکم نمیکند و عین مرغ پر کنده خودم را به درد و دیوار میزنم که چرا باید تنها بمانم، چقدر دیگر باید تنها سر کنم.
من و آن یارو به مسخرهترین و بیخاصیتترین شکل ممکن به درد هم نمیخوردیم اما روزهای اندکی را که با او گذراندم یادم انداخت یک چیزهایی هم توی این دنیا هست که من قرنهاست ندارمش!
این که توی ماشین دست آزادش را پیچید دور شانههام، مرا کشید سمت خودش و پیشانیم را بوسید.
این که به بهانه کار شخصی ماشین را نگه داشت و خواست که ۵ دقیقه صبر کنم و با یک دسته گل برگشت.
این که گفت این لباس را بخر به حساب من، این باشگاه را ثبت نام کن به حساب من.
این که وقتی داشتم وسط کافهای توی نیاوران از درد پریود به خودم میپیچیدم از پشت تلفن گفت بازارم، اسنپ میگیرم میایم و خودم ماشینت را تا خانه میاورم.
حالا که دوباره بعد مدتها یک زاناکس انداختهام بالا به این فکر میکنم که شاید عمه هم یک روز از خواب بیدار شده و یکهو شنیده که نوهاش صداش میکند مامانی!
با ناباوری برگشته سمت صدا و وقتی به صورت نوهاش خیره شده دیده کما فی سابق جملات بعدیاش را نمیشنود... دیده روز از نو...
بعد با لذت شنیدن همان یک کلمه رفته و دراز کشیده روی تخت و یادش افتاده توی این دنیا چه چیزهای شنیدنی وجود دارد که او نمیشنود... احساس کرده دیگر تنهایی از پسش برنمیآید. زاناکس را انداخته بالا و رفته برای خودش...
عمه زاناکس شد رب و ربش... انقدر خورد تا یک روز صبح وقتی میخواست از روی تخت بلند شود سرش گیج رفت و افتاد کنار تخت روی زمین و هر دو دستش شکست، چند روز بعد هم توی بیمارستان تمام کرد.
انگار خاصیت آمدن بعضی این است که جاخالیهایی را که به هر ضرب و زوری چپانده بودی ته کمد تا چشمت بهشان نیفتد بیرون بکشند، صاف بگیرند جلوی چشمت و... بروند.
همین.
✍️ #پریسا_زابلی_پور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh