eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنم که گیسوانت را یک به یک شعری باید و ستایشی دیگران معشوق را مایملک خویش می‌پندارند اما من تنها می‌خواهم تماشایت کنم در ایتالیا تو را مدوسا صدا می‌کنند ( به خاطر موهایت ) قلب من آستانه ی گیسوانت را، یک به یک می‌شناسد آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می‌کنی فراموشم مکن! و بخاطر آور که عاشقت هستم مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم موهای تو این سوگواران سرگردان بافته راه را نشانم خواهند داد به شرط آنکه، دریغشان مکنی ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
می‌توانی حرف بزنی برای هر کسی دست تکان دهی دست بدهی به هر کس که دوستت ندارد به گنجشک‌ها بیش‌تر از من فکر کنی به من دورتر از مرگ گوشی‌ات پر از اسم‌هایی باشد که من نیستم همیشه پس از صدایم عذر بیاوری به جایم نیاوری هیچ ‌وقت بخندی که روبرویت نیستم خط بزنی لب‌هایم را از روزهایی که بوسیده‌ای از من کنارتر بکشی خودت را جمع کنی پشت گوش بیاندازی حرف‌هایت را موهایم را که توی صورتت بود بالا بیاندازی قرص‌های فراموشی مرا آب را و دکمه‌های همآغوشی‌ام را اصلاً فراموش کنی نوشیدنم را مثل شیر مادرت حرامم کنی توی چهارخانه‌ای که پیراهن تو نیست توی خانه‌ای که هم‌خانه‌ام نیستی! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
Parastoo SaberiParastoo Saberi _ Lalaei.mp3
زمان: حجم: 11.5M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ من تنهایی‌ام را روزنامه‌پیج کرده‌ام داخل کارتن گذاشته‌ام، و از خانه‌ای به خانه‌ای دیگر جابجایش می‌کنم! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
الا که از همگانت عزیزتر دارم شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم اگر چه دشمن جان منی، نمیدانم چرا زِ دوست‌ترت نیز، دوست‌تر دارم بِوَرز عشق و تحاشی مکن که با خبری تو نیز از دل من، کز دلت خبر دارم قسم به چشم تو، که کور باد چشمانم اگر به غیر تو با دیگری نظر دارم کدام دلبری؟ آخر به سینه ، غیر دلی که برده‌ای تو؟ دل دیگری مگر دارم؟ برای آمدنم آن چه دیگران دانند بهانه‌ای است که من مقصدی دگر دارم دلم به سوی تو پر میزند که می‌آیم به شوق توست که آهنگ این سفر دارم اگر به عشق هواداری‌ام کنی وقت است که صبر کرده‌ام و نوبت ظفر دارم ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
▪️ بیدار که شدم رفته بود، ملافه‌ی سردِ تخت خبر از یک بی‌خوابیِ طولانی میداد. خونه رو حسِ غمگین و مه‌آلودی گرفته بود، دلم میخواست از دلِ خونه حرف بکشم، بشینم چندین ساعت باهاش حرف بزنم و ازش بخوام شاهدِ جدایی من از آرزوهام باشه، در و دیوارِ خونه شبح‌های سنگینی بودند که گلوی نفسم رو تنگ کرده بودن، احساس میکردم باید سرفه کنم انگار اون گلِ رز صورتیه بود که ساقه‌ش خار داشتا یه تیکه از ساقه‌ش توی گلوم گیر کرده بود، باید انگشت میکردم ته گلوم و همه رو بالا میاوردم من باید بیست سال زندگیم رو بالا میاوردم. زندگی، بیست سال از عمرم رو مثلِ جزام ریزه ریزه خورده بود و من دختری که دل از غریب و آشنا برده بودم، تنهاترین زنِ جهان شده بودم. گلدونای پشتِ پنجره انگار دست از حرف زدن کشیده بودن و عطرِ نفس‌گیر گذشته‌ها به سر و صورتم شلیک میشد و با هر تیر صد بار کشته میشدم، دستام رو روی صورتم گرفتم و گوشه‌ترین جای خونه نشستم و پاهای سردم رو توی سینه‌م جمع کردم، کلاهم رو کشیدم روی سرم و چشمام رو بستم و خواستم از یاد ببرم کجای زندگی گرفتار شدم، خواستم از یاد ببرم چقدر تنها شدم که تکرارِ کلمه‌ی تنهایی بغضم رو بدجور شکوند، کفِ دستام قدِ یه دریا اشک جمع شده بود، صدای هق‌هقِ بیگناهم خونه رو به گریه انداخته بود. آروم دستم رو روی ملافه‌ی سپید تخت کشیدم انگار سالها بود کسی روی این تخت نخوابیده بود انگار از بیداری من خیلی گذشته بود، موهام یک لحظه تنهام نمیگذاشتن از دور و برِ شونه‌م هی روی اشکام میریختن و اعلامِ حضور میکردن، دلم بغلِ خواهرم رو میخواست، دلم دستای بابام رو میخواست، دلم موهای ابریشمیِ مینا رو میخواست دوست داشتم سرِ مهربونش و توی سینه‌م بگیرم و با صدای بلند برای موهاش گریه کنم. بذرِ زجری که آدمای زندگیم توی دلم کاشته بودن با سرعتِ زیاد شبیه پیچک داشت تمامِ رگ و پی وجودم رو میگرفت، تنفری که جای عشق به قلبم ریخته شده بود، بیست و چند سال عمری که هدر شده بود ذره‌ذره هورمونهای ترشح کننده‌ی عشق و وابستگی رو توی وجودم داشت آتیش میزد، از من درست همون گوشه‌ی خونه مجسمه‌ی بی‌احساسی ساخته شد که باید توی میدونِ شهرِ عاشقا سنگسار میشد. جنگی میونِ سلولهای کشته شده‌ی عشق میونِ قلبِ احساساتی من درگرفته بود که سیستمِ خواهندگی رو توی کلِ وجودم سرکوب میکرد. امروز چند سالی از هجومِ وحشیِ تنفر توی وجودم میگذره و از سنگِ وجودم، کوهی شدم که نبضِ قلبم رو خودم هم به سختی میشنوم. ریزش وسیعِ هرچی میل و خواستن بود رو شبیه بارونای بهاری اشک ریختم و نقطه‌ی امنِ چشمام رو به روی همه بستم. ترسِ من از سلامِ تازه شبیه ترسِ کودکِ ناشنواییه که چهار سالِ اولِ زندگیش هیچ صدایی نشنیده و ناگهان صداها رو میشنوه، گریه‌ی من از ترسِ نزدیکی به آدمها دقیقاً شبیه به گریه‌ی همون کودکِ بیگناهِ ناشنواست که وقتی گوشاش برای اولین بار میشنوه نمیدونه شنیدن چی هست! نمیدونه صدا چی هست! میخواد فرار کنه به همون نشنیدن، به همون سکوت، به همون ناشنوا بودن، و زمان میبره تا بفهمه صدا، یکی از جذاب‌ترین احساساتِ روی زمینه. زمان میبره تا بفهمم دوست داشتنِ همه شبیه هم نیست، تا بفهمم علاقه‌ی واقعی هنوز هم وجود داره، تا بفهمی اون کودکِ کری که از ترسِ شنیدنِ صدا گوشاش رو میگیره و جیغ میزنه درست منی هستم که از حرفِ عاشق شدن هم لرزه به وجودم میفته و میترسم. عاشقی اتفاقیه که شاید توی وجودِ ضربه خورده‌ای شبیه به من دیگه پیش نیاد و دوست داشتن شاید بهترین گزینه‌ی منطقِ یه قلبِ شکسته‌ای شبیه به قلبِ منه. قفلی که از درد تمامی این سالها گنجه‌های قلبت رو به روی هرچی لذت و هرچی احساسه توی زندگیت بسته، کلیدش رو چهل سالگیت قورت داده و تو با اینکه هنوز غارهایی از وجودت هست که دوست داری شخصِ خاصی با چراغِ قلبِ عاشقش برات روشن کنه ولی امکانِ برگشتن به بیست سالِ پیش و پیدا کردنِ کلیدِ قلبت رو نداری و درِ این دل نه با کلیدِ خودت که با عشقی بی‌توقع به شکلِ خیلی بهتری باز میشه، شکل دیگری از خواستن، شکل دیگری از معاشقه، شکلِ عمیقتری از دوست داشتن. وقتی به این نقطه از زندگیت میرسی، ضربانِ تندِ قلبت دیگه برات رخ نمیده اما اگر رخ بده، بقدری عمیقه که دیگه جای خالیِ تمامِ حسهای گم شده‌ی دنیا و جوونیِ هدر رفته‌ت رو میگیره، دوست داشتنی که برای رخ دادنش فقط و فقط به یه عشقِ واقعی نیاز داره نه توقعی از جنسِ عاشق شدن... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
برف هفت سالگی ام را به خاطر صدای مادرم دوست داشتم که میگفت پاشو ببین عجب برفی اومده برف ده سالگی را به خاطر تعطیل شدن مدرسه و خوابیدن کنار مادرم حتّی یک ساعت بیشتر برف چهارده سالگی را به خاطر تشویش امتحانات برف هجده سالگی را به خاطر استرس کنکور و آینده !! برف بیست سالگی را به خاطر عاشقی. هیجان عشقی که در ذهنم تا ابد ادامه داشت اما از برف بیست و پنج سالگی به بعد... برف ها فقط سرد بود و سرد بود و سرد و خاطراتی که هرگز تکرار نخواهد شد. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
مجنونیله من مکتب عشق ایچره اوخوردوم من مصحف ختم ایتدیم او "واللیل"ده قالدی شیخین ئورگین قان ائلدی تا دیئه "والشمس" گویا که یانیب عشق اودونا، ذهنی قارالدی من علّتین آهسته خبر شیخی دن آلدیم آیا نه سبب اولدی بو بیچاره گیجالدی عرض ائتدی عاشق لیلادی بو سرمست «والیل» اونون یادینه لیلاسی نی سالدی بیر گونده ائشیتدیگ که دوشوب چوللره مجنون "والیل" اولوب وِردی جوانلیقدا قوجالدی ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم تقصیر باران نیست... می گویند: بی تابم گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم هر صبح، بی صبحانه از خود می زنم بیرون هرشب کنار سفره، بُق کرده ست بشقابم بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر می گردم و انگار دستی می دهد تابم شب ها که پیشم نیستی... خوابم نمی گیرد وقتی نمی بوسی مرا... با "قرص" می خوابم ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
گل برایم چیده ای قربان آن گل چیدنت بی قرارم کرده گل ها مستم از بوییدنت! از کنارم رد شدی تسبیح دستم داده اند واجب عینی است استغفار بعد از دیدنت صورتت را ماه گردانیده چادر مشکی ات ماه کامل غبطه خواهد خورد بر تابیدنت آمدی در شهرمان چرخی زدی، تعطیل شد شهربازی های تهران بعد آن چرخیدنت یک گلستان روی دامن داری و یک بوستان حضرت سعدی چه خواهد کرد با رقصیدنت؟ با تو گفتم دوستم داری؟ تو خندیدی فقط داغ "آری" بر دلم ماندست با خندیدنت گل برایم چیده بودی یک غزل گفتم ولی در برم خوابیده ای! قربان آن خوابیدنت ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh