مرا با تو رازی ست
از شب ،تاریک تر
از زمانه، اندوهگین تر.
از صلح که حرف میزنی
عشق، دست و پایش راگم می کند
تورا با من راهی ست
در پس کوچه های مرام
در مرزی ،نا گسستنی
در بن بست های زندگی
ازبوسه حرف میزنی
و زبان از تکلم باز می ایستد
با من از حقیقت بگو
تا حجله ی عشق
از هلهله ی تنهایی اش دست کشد
و اشتیاق
ازبستر حزن متولد شود
از آغوش که حرف میزنی
پرندگان در حال پرواز
بی حرکت و پرگشوده فرود می آیند
با من از خورشید بگو
تا آفتاب مایل را ، چنان بتاباند
که سایه ی قرمزت ، بلند تر شود
از بغض که می گویی
تبسمم را به پلکت می چسبانم
و از چشمانت مروارید صید خواهم کرد
با من از حس ماهیان رود بگو
مسافران تازه نفس دریایی که
تو در آن تن شسته ای ...
از باران که حرف می زنی
شب و روز از یاد می رود
نگاهت شبنمی رقصان می شود
بر پوستم
با من بیا
به شهرهایی که تو را بامن ندیده اند
به برج هایی که
تنها از پرتاب بوسه هایمان از دور
به جاودانگی عشقمان پی برده اند
از رفتن که حرف میزنی
بغض
بین جنگ و صلح
به پلکم بوسه می زند !
با من از لحظه های عریان بگو
از معشوقه ی آخرت
قول می دهم
به اندازه ی تو ، دوست بدارمش ...
_بگذار از دستانت
از چهره ی ممنوعه ات
در احساسی که تورا می پرستد
پرتره ای خیره کننده بیآفرینم.
✍️ #م_ب_آهو
📚 #نگاهم_سمت_توست
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
به تو گفتم که در این دورشدن ناچاری؟
سر به تأیید تکان دادی و گفتی: آری!
عینِ مرگ است اگر بی تو بخواهد برود
او که از جانِ خودت دوست تَرَش می داری
ای که نزدیک تری از منِ دلتنگ به من!
بینِ ما نیست به جُز فاصله ای اجباری
من عروسِ توأم ای از من و آغوشم دور!
خطبه را گریۀ من می کند امشب جاری
زندگی چیست؟، به جُز خاطره ای افسرده
زندگی چیست؟، به جُز رنج و غمی تکراری
گله ای نیست به تنهاییِ خود دل بستم
به غزل ؛گریۀ هر روز ، به شب بیداری
روی دیوارِ دلم سایه ای از قامتِ توست
مثلِ تنهایی من قدِّ بلندی داری!
✍️ #سیده_تکتم_حسینی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #دلتنگی_به_وقت_نیمه_شب
♻️نام اثر #تنها_ماندم
🖌 شعری ماندگار از #رهی_معیری
🎼 اجرای زیبای #مقتدا_و_اسرین
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
همه شب نالم چون نی، كه غمي دارم
دل و جان بردی، اما نشدی يارم
با ما بودی، بی ما رفتی
چون بوی گل به كجا رفتی؟
تنها ماندم، تنها رفتی
چون كاروان رود...
فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم، خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی
اسير عشقم، چنان كه دانی
رهائی از غم نمی توانم
تو چاره ای كن كه ميتوانی
گر ز دل برآرم آهی
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشك آتشين ريزد
چون كاروان رود
فغانم از زمين
بر آسمان رود
دور از يارم خون می بارم
نه حريفی تا با او غم دل گويم
نه اميدی در خاطر كه تو را جوبم
ای شادی جان، سرو روان،
كز بر ما رفتی،
از محفل ما، چون دل ما
سوی كجا رفتی؟؟
تنها ماندم، تنها رفتی
چو ن بوی گل به كجا رفتی؟؟
به كجائی غمگسار من
فغان زار من بشنو... باز آ
از صبا حكايتی از روزگار من بشنو
باز آ... باز آ... سوی رهی
چون روشنی از ديده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی
تنها ماندم، تنها ماندم...
🍁 @shernosh
سلام ای عطر مریم زیر باران! دوستت دارم
خودت این ابر عاشق را بباران، دوستت دارم
به باران می سپارم تا به روی شیشه ات از من
هزاران بوسه بنویسد، هزاران «دوستت دارم»
تو را چون اولین باری که گفتم «آب»، می خواهم
شبیه اولین روز دبستان دوستت دارم
شبیه کودکی که روی دستش می زند آرام
نخستین قطره های نرم باران دوستت دارم
چه باشی، چه نباشی دوست، عاشق، همسفر، همراه
چه فرقی دارد اصلاً با چه عنوان دوستت دارم؟
تنفس می کنم زیبایی ات را، خواب می بینم
شبیه نبض گل در ذهن گلدان دوستت دارم
دلم را "شهردار" شهر عشقت کن که بنویسم
به روی تابلوهای خیابان: دوستت دارم
مرا در هُرم تابستانِ اندامت برُویان تا
خودم چتر تو باشم در زمستان، دوستت دارم
✍️ #محمد_سعید_میرزایی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
لبش را بر گردنم گذاشت
يك بوسه بود؟
دو بوسه؟
يا هزاران هزار؟
من در حال پرواز بودم
در خيال آفتاب
در خيال يك تابستان داغ
در رويای يك نيمكت چوبی
و در هوای تاريك روشن يك باغ
در آن لحظه هاى شيرين
نه او بود
نه من بودم
نه ترس گناه بود
نه فكر فردا
تنها آغوشي بود پر شور
پر تمنّا
بي هراس
بي پروا
تك بوسه هايي بود
بر گردنم
بر گونه ام
بر لبانم
و هزاران هزار بوسه
بر روحِ بي تابم
✍️ #نیکی_فيروزكوهی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
وعده هایِ بهشت و جهنم منم!
بهشت همین جاست گوشه یِ قلبم!
جهنم همینجاست گوشه یِ قلبم!
من بهشت بودم
من خود، جهنم بودم!
و فردای نبودنم
چه چیزی داشتم برای ماندن؟؟
هیچ!...
شاید خاطره ای تکه تکه در خیال "کسی"؟
عطری؟
خوابی؟
یا شاید از شنیدن صدایی شبیهِ صدایِ من
در خیابانی شلوغ گردن بکشی و بعد...
چه خواهد ماند از من؟؟
جُز ریز ریزه های ذات من!
ریز ریزه های بهشت و جهنمِ درون من!
پراکنده در هوا؟
گوشه ی چشم "کسی"؟
گوشه ی دل "کسی"...
یا دلتنگی " دو چشم"؟
از من چه خواهد ماند؟
آه...
آیا از من
دلتنگی ای بر دل تو خواهد ماند؟؟
ما خود بهشت و جهنم خویشیم!
و دلتنگی بر دل آدمی ،
هم بهشت بود هم جهنم!
و بهشت دلتنگی اوست که دوستش داری.
و جهنم،
دلتنگی او که دوستش داری و نداری اش!
آه...
آیا از من
دلتنگی ای بر دل تو خواهد ماند؟؟
✍️ #معصومه_صابر
📚 #کاش_خوابی_خوش_باشم
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
EhaamEhaam _ Khaterehamoon.mp3
زمان:
حجم:
10.7M
🔹 #خاطره_هامون
🔸 #ایهام
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
به من بگو
وقتی کسی را دوست داریم
چرا غم
مهربانتر میشود
و تنهایی از فرسنگها دورتر
ما را بو میکشد...؟
✍️ #حمید_جدیدی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
مصیبت بزرگی ست
بوسیدن لب های تو
درست شبیه جا ماندن از اتوبوسی
یا جان کندن سگی پس از جفتگیری
در بزرگراهی دور ،
وقتی نمی شناسمت
وقتی نمی شناسی ام
مصیبت بزرگی ست!
بگو در کدام کوچه زبانت را نفهمیدم
منی که از این همه کوچه گذشته ام
از تو چرا نمی توانم بگذرم؟
روحم به دست اندازهای این شهر شبیه شده است و
به رفتار آدم های بی معرفتِ توی تلویزیون...
شبیه آسانسورهای ساختمانی که یادم نیست
چقدر بالا می رفتیم و پایین نمی آمدیم.
درست از تابستان خشمگین ترین سال
با تو حرف می زنم
تویی که با من حرف نمی زنی
پیاده روها هنوز بوی کفش های نوی مرا می دهند
اصلاً می خواهی پا برهنه شود
پیراهن در آورد
بدود روی آسفالت های دهن لق
روحی که جا مانده در تمدن غنی لبهات
اصلاً بگو نمی خواهمت و خلاص...!
مایاکوفسکی میگفت: به دَرَک
خیال می کنی از پا در می آیم
اما تو که نیامدی بگویی دارم شوهر می کنم
پس چرا از پا افتادم
باید به سرنوشتم تجاوز شود!
و اگر کم آوردم، مطمئن باش
خودم را سقط می کنم
تازه آنوقت باید به مادر سی سال پیشم بگویم
که هر شکمی بالا بیاید
نشانه ی بارداری نیست!
تصادفی دیدنت را چگونه توجیه کنم
برای پلیس راهی که هنوز
سرگرم جمع آوری لاشه های غریزه ی سگهاست
بگو پزشکی قانونی
مرا بشناسد و
بَرَم گرداند به دنیای وحشی تو
می توانم
شکار ناشناخته ات باشم
منی که از جاده فقط برگشتن را بلدم!
نعمت بزرگی ست
در کوچه
یا در تلویزیون
یا در آسانسوری
از تو بگذرم
اگر کم آوردم،
خودم را در آخرین نامه ی عاشقانه ات
به دورترین جای جهان
پُست می کنم.
✍️ #فرزانه_شیدا
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
در واپسين روزهاى فصل پاييز
چه آرزويى بهتر از اين
كه براى هر دل پر مهرى
يك نفر پاييز بايد باشد
يك نفر پاييز براى رهايى از تنِ تمامى تنهايى ها
پاييزى براى رهايى از جوّ دلتنگ تمامى فصل ها
پاييزى براى رهايى از دست تمامى بى تُو بودن ها
براى بى تُو بودن ها در بهاران و تابستان ها
پاييزى براى رهايى حتّى از خود پاييز و برگريزان ها...!
و پاييزى براى رهايى از تن سرد زمستان ها
يك نفر پاييزى كه؛
خوب بلد باشد بلد نبودن بعضى كارها را...!
منظورم
نرفتن ها را
تمام نشدن ها را
و تنها نگذاشتن ها را
يك نفر پاييزى كه
در قريحه اش
نهادينه شده باشد
دور ريختن انواع غصّه ها
به روى سنگ فرش پارك ها و خيابان ها
پاييزى كه هرگز دريغ ننمايد مهرش را
و گاه و بيگاه از دل و جان صدا نمايد جانانش را
پاييزى كه خسيس نباشد در گفتنِ بيا سفت بگيريم
در آغوشمان جان هم را
و حلقه نماييم
دور آغوش هم دست ها را
يا بيا قرار دهيم
لابلاى هم انگشتانمان را
پاييزى با دعوت هايش
كه بيا برويم به فلان كافه
كه با تُو
هر روز هر سال
يك فنجان قهوه
به حال دل و جان چه خوب مي چسبد
پاييزى با گفتن اگر كافه هم نرويم
وجود تُو در سرنوشت من
خود پاييزى است
با طعم قهوه
كه من هيچوقت
از قدم زدن در تُو
نه سير ميشوم
و هرگز خسته هم كه نمي شوم...!
✍️ #هادى_پرسته
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
درخيابان خوش
دوشا دوش هم راه مي رفتيم،
نگاهت ، آغوش آفتاب بود،
گيسوانت؛
... باران صبحگاهي
که بر صحرا وعطش مي باريد
عطر تنت بوي ترس خورده ي
... پرنده ي از دام گريخته ،
که از شانه هايت فرو مي ريخت
کلامت آرامش جان،
وصدايت بهاران نا پيدا.
جهان پنهان شده درآستينت،
واژه واژه درخطوط شعرم
... متلاشي مي شدند،
تاراز عشق من و تو نا گشوده بماند
تق تق کفش هايت ،
ولبخند کو دکانه ات،
... از تو کودکي مي ساخت،
بازيگوش وسر به هوا
انگار نه انگار،
... که جانت را در کف دستت داري
خيابان خوش
خيابان اسکندري
خيابان آذربايجان
تمام کوچه هاي منتهي به خيابان آزادي،
پرنده و آزادي،
... عاشق تو بودند
ازخاوران دلم،
تا خاوران سر زمينم،
رد خونت جاريست.
داغت زمين گيرم کرده است
پرنده ي در دام خاکستر شده.
✍️ #علی_صبوری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
سیگار دهانم
ارثیه قبایل آمریکایی ست
باید با دود، فاجعه ای را
به کسی که نیست خبر دهم
باید همچون قطاری که به دل کوه می رمد
به دهان زنی لاکوتایی بوسه زنم.
باید گلوله ای باشم
که درون قلب تو آرام می گیرد
کاش مرا به آغوش می کشیدی !
من خاطره ای از جنگ های جهانی ام
بمبی ام که از دهان سرباز ها
به سرِ بی مهریِ معشوقه هایِ هیروشیمایی
ریخته است
من گداخته یِ سیگارِ رویِ لبانِ رضا شاه هستم
باید به کشف عطرِ موهایِ تو
چادر از سر تمام زنان بَرکنم
من همان دردم در عراق
نفرتم در افغانستان
انتقامم در فلسطین ...
کاش یکی برای این جهان کاری می کرد
کاش یکی جلوی رفتنت را بگیرد
فاجعه ها همیشه بوی دود می دهند
باید با این سیگار
زمین را به آتش بکشم
✍️ #رامین_زارعی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh