eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
از ستاره ها دورتر نمی روم تو همین جا منتظر باش به گنجشک ها گفته ام هوای دلتنگی ات را داشته باشند تا من برگردم جایی میان همین ستاره ها چمشه ای ست پوشیده از علف های نقره ای مگر تو نمی خواستی زیر نور ماه بنشینی و درخت ها و گربه ها و شیروانی های نقره ای را - تماشا کنی؟ ماه، از آب همین چشمه نوشیده است که این همه مهتابی ست کنار پنجره منتظرم باش! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
گفت: اگه یه ماشینِ زمان داشتی باهاش میرفتی گذشته یا آینده؟ دستامو دورِ لیوان چای سفت حلقه کرده بودم، نگاش کردم، گفتم: هیچکدوم گفت: دِ بگو دیگه؟ یکیشونو انتخاب کن! گفتم: اگه ماشین زمان داشتم، نه میرفتم گذشته نه میرفتم آینده . گفت: پَس چیکار میکردی دیوونه؟ گفتم: زمان رو همینجا متوقِف میکردم وُ تا ابد به بهونه‌یِ سرد شدن این فنجونِ چای همینجا پیش تو میموندم. ✍️ 📚 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
تو را چون قاصدک می بینمت بربال رقصان پرستوها تو لبریزی پر از تاب و تبِ تبریزِ وَهم انگیز نشاطِ صبحگاهِ رشت و لاهیجان و چالوسی تمامی روح تن آسای ساحل های شیدای دل آرامِ چَلَک هستی تو سی سَنگان و بِهشهری نسیم دلکش حیران هوای مُشک بیز شاهرودو خوابِ شبهای خراسانی نفیرِ التماسِ بانگ های موج موج از قابِ پژواک ِ بلنداهای نَقّاره کِلِ فردوسیِ آن قائنات سرخِ یاقوتی ِ تو چون زعفران های لبانت خُرّم و جوشان نسیم دلکش موهای خردادی تو بیجار نفس های اهورایی تو چون هیدج و زنجان قد و بالای تو حُسن و کمالِ سُهرِوَردو آذر آبادِ تپش های درونت نازهایی از شُکوهِ خاکِ سُلطانیه ی اسرار کلیم واژه هایت انقلابی از گلاب ناب کاشانی فرح انگیز سمایت تمامی چلستون اعجاز شبیخونِ فرنگیسِ هنر در مقدمت بی تاب افتاده ملک شهری به پابوست گریبان چاک شفق چالاک و من در وَهم این ادراک تباهم بس ، هلاک از دادِ بلوایِ بلند آبادِ آبانت بیانت شهرضا نقش تپش های تو آباده هوای عنبرین دلکش جادوی گامِ آن لبانت صد هلو از باغسارانِ نفس آلود شَند آباد تپش های حضورت قاصدک های امیدیه کتاب مهربان شعرهایت جلد جلد از حسِ احساسِ رضاییه ؛ ارومیه نگاهت حافظیه غُرش رعدِ کلامت سوسوی صبح سحرگاه سپیداران قصردشت بادبادک های افکارت تمامی صد مسافر از گناوه ، کاکی و دشتی تب تشباد قصد تیربارانت نماد یک بغل بوشهر سرورِ روشنِ بیدارِ ذهنِ تو تمامی بختیاری از دیارِ شهرکردو بِن دیار فخر، فُرخ شَهر از سامان تب تند غزلهای شبانت باغ های پسته ی کرمان طلوع سبز سیری ناپذیر جلوه ی مستت انار وفاریاب و فهرج و ریگان دل آرامی آرامِ حضورت تنگناهای نفس در سینه ی محبوسِ خوزستان تنت اهواز آواز قیامت شوش گفتار جبینت بهبهبان نفس حضورت شوشتر گل های گیسو یی ت اندیمشک لبخند تو سوسنگرد گل اندام وجودت زاهدانی حَظّ شبان خاطراتت عطسه ی عصیان زابل انحنای درد تلاش بی امان فصل های دستهایت باب مینو شوق شور انگیر مستانت تمامی دلنشینِ تاک های چشمکِ قزوینِ تابستانِ تاکستان بلندای حضورت همتِ داراب و استهبانِ غمِ بیزِ نفگسیرِ اَمردادی تو صد کازرونی آه... آهی مملو از بی تابی آبادشاپورو دو رَج حس از قوامی بر جَبین روزهای ناب پیشین ... روزگارانِ سترگ درد فصلی سرد ... و آغوشی که بوی عِطر گلشن دارد از اسرار بیداری غمبار بشاگردِ غزل آباد تو فصل سپیدی در خمیر خمره قشم و فراسوهای احساسات مردی بیقرار از جنس بهمن ماه در اسفند ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
Naser Abdollahi Naser Abdollahi _ Bahar Bahar.mp3
زمان: حجم: 12.3M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ حتّی اگر خودت بروی، جای صدایت روی تمامِ زندگی‌ام باقی می‌ماند... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
زنی که می نویسد، آرام انقلاب می‌کند... نوشتارِ زنانه کاملاً تنانه است و همین تنانه‌گی، نوشتارِ زن را به گناه می‌آلاید.. کلمات در نوشتارِ او رنج‌مندند و غالباً رد پایِ تازیانه بر قامتِ آوازِ هر کلمه‌ای رخ‌نمایی می‌کند... زن‌ها، گناهکار می‌نویسند، نوشتارشان آلوده است به حقیقت، به رنج، به گناه... زن اگر تن نداشت، گناه هرگز زاده نمی‌شد... در نوشتار نیز سانسور از جایی آغاز می‌شود که متنی صورت زنانه برخود گرفته باشد... سانسورچی بوی عریانی را از کلماتِ او می‌فهمد، بوی طغیانی آرام، آلوده به رقص، خیزشی تن‌کامه و اغواگر... جایی که کلمات جامه از تن برمی‌کَنند و تمام آنچه نباید گفته شود، یکباره برمَلا می‌شود... آنها فاش گویانند و نوشتارشان با دریدگیِ تمام علیهِ قانون می شورَد... کلمات در انقلابِ او عریان‌اند، او انقلابی آلوده به گناه می‌آفریند... انقلابی رقصان، انقلابی آرام... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
می شود هُلم بدهی! محکم!! که سر بخورم ، پرت شوم در آغوش پنج سالگی؟ می شود مقنعه ی کج و ماوجم را سر کنم و بنشانی ام پشت همان نیمکت های زهوار در رفته ی هفت سالگی؟ می شود همه ی بهارها را پیک نوروزی حل کنم و شکوه نکنم از خستگی... می شود معلم بدم باشی و جریمه ام کنی... مداد لای انگشتم بگذاری... ، حسنک کجایی را بیست بار بنویسم و تمام فکرم این باشد که آخر قصه حسنک کجا بود... اما هرگز به بیست سالگی نرسم... ؟ می شود تصمیم کبرا را ده ها بار با هم دوره کنیم و تصمیم بگیریم آرزوی بزرگ شدن نداشته باشیم...؟ که پایمان نرسد به سی سالگی...! می شود خورشید فردا را از دریچه ی زرد و نارنجی های دفتر نقاشی ببینیم... و جهانِ تاریک بزرگ شدن را نبینم... می شود کفش های بچگی‌مان را بپوشیم ، دستم را بگیری حوالی کوچه های کودکی قدم بزنیم... راستی! می شود همینجا گم بشویم و فردای بچگی‌مان را نبینیم...؟! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
به تو فکر می کنم به روزهایی که من هیچ چیز نبودم و تو مرا بیشتر از همه ی دنیا می خواستی به تمام آن نُه ماهی که یک لحظه اش را هم یادم نمی آید اما برای تو پرخاطره ترین و شیرین ترین روزهای زندگی ات بود. به روزهایی که من نمی دانستم شادی چیست اما با هر تکانم تو از شوق خندیدی روزهایی که من نمی دانستم درد چیست؛ اما تو برای من دردی کشیدی که حتی فکر کردن به آن پشتم را می لرزاند به تو فکر می کنم به روزهایی که هر بار زمین خوردم دستم را گرفتی، لباسم را تکاندی، نگاه نگرانت را به من دوختی و دردم را به جانت زدی به تو فکر می کنم به تو که از تمام دنیا خوشبختی من را خواستی من کجا و چه زمانی کسی را خواهم یافت که بگویند آرزو، اسم مرا بگوید... بگویند دعا؛ اسم مرا بگوید... بگویند شادی؛ اسم مرا بگوید به تو فکر می کنم به روزهای سخت زندگی ام و دامن تو به اشک های نا تمامم و بوی پیراهن تو به شب های دلتنگی و نگاه نگران تو! به تو فکر می کنم به تو فکر می کنم حضرت مادر... به تو فکر می کنم... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
می‌خواستم برایش بنویسم پابند کن دریا را، ببند دور مچ زیبای پایت، بعد برایم برقص. پا بکوب، اجازه بده صدای موج‌ها حرارت شود از حرکات تو تا بدن من، اجازه بده انجمادم به انقراض نرسد، صدایم کن از غار یخی، بگو بیا، بیا آدم تماشا، برایت دریا آورده‌ام، و آتش، و شراب ابتلا. می‌خواستم در کلماتم آهنگ یک نوازنده کولی باشد، یک دوره‌گرد بی‌قرار را احضار کنم در حروف، یک زندانی سیاسی را صدا کنم تا برایش از اهمیت آزادی بگوید، یک مولوی را بیاورم در عباراتم که تازه از ملاقات شمس برگشته‌ باشد، می‌خواستم آغشته کنم جان جملات را به جنون شاملو در بوسه‌ی بی‌گاه آیدا. بعد، برایش بنویسم تماشاکردنش به رقصیدن زیر برف می‌ماند، غیر قابل وصف. می‌خواستم اجازه بدهم بداند خورشید است. بگذارم بفهمد ابتدای تاریخ نور است، شروع مکاشفه‌ای است طولانی در باب اهمیت تن‌ها. امان بدهم خبردار شود نامش در نبض قلبم تکرار می‌شود، و از تنفس تب‌دارم عبور می‌کند، و در سلول‌های پوست پیر صورتم تکرار می‌شود، و ملتهبم می‌کند. نیت کرده‌بودم برایش بنویسم ستاره‌ی نورانی شب من است، دور و دست‌نیافتنی و زیبا. اگر نمی‌دانستم ملال مادرزاد جهانم خسته‌اش خواهدکرد، اگر نمی‌دانستم برای همه‌چیز و همه‌کس دیر شده‌ام، اگر ناقوس‌ها در گوش چپم شعر وداع نمی‌خواندند، اگر سرما اهلی‌ام نکرده‌بود، اگر به رنج سال‌ها خودم را چنان خوب نمی‌شناختم که بدانم تنها مرثیه‌ای بزرگ برایش خواهم‌شد، عاشقانه برایش از اهمیت بوسه در صبح زمستان می‌نوشتم. با این همه، ای مرغ دریایی سپید که سیاهی قلمروی توست، گاهی دریا را پابند کن، ببند دور مچ قشنگ پایت، و برای آن خوشبخت ناشناس برقص. صدای دریا را برسان به تاریکی‌های غار یخی، جایی که هیولایی محزون برای درختی مرده لالایی می‌خواند. بتاب به من از دور، بتاب گاهی، که نورهای دنیا... هرگز به مساوات تقسیم نمی‌شوند، و من همیشه مصادفم با غروب های طولانی. همین. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
همین امروز پاییز را طورِ دیگری دیده ام چیزی در خنکای سر صبح بود چیزی در زرد و نارنجی برگ ها چیزی در نم نم بی‌ جان باران چیزی در هر نفس کشیدن بود که خاطره ی تو را زنده میکرد چیزی که دست کشید رویِ پریشانی احوالم و مثل یک معجزه، آرامم کرد چیزی مثل یک مهربانیِ دور خودش را پیچید دور گردنم رویائی نهفته را دوباره گرم کرد چیزی مثل یک خواب یک خواب خوب دستِ سردم را در جیب‌هایش نگاه داشت و هرگز رها نکرد چیزی یک روز پاییزی را در من زنده کرد و همآنجا، کنار من ماند چیزی در من جریان داشت که می گفت: "باید عاشق باشی‌ تا پاییز را جور دیگری ببینی‌" چیزی میگفت: "تو باید باشی‌... تو باید باشی‌ تا پاییز را جور دیگری ببینم..." ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
به خودت قول بده در لحظه زندگی کنی، افسوس گذشته را نخوری و نگران آینده نباشی. قول بده شادی‌ساز باشی و حضورت بانی لبخند و دلخوشی‌های بسیاری باشد، قول بده هرچیزی را به خودت نگیری و دلگیر نشوی با هر حرفی و اشاره‌ای و رفتاری. قول بده محکم باشی و امیدوارانه برای آرزوهات تلاش کنی. قول بده بی‌توقع دوست بداری و بی‌منت محبت کنی و در کمال خونسردی و آرامش زندگی کنی. قول بده با چیزهای کوچک و دست‌یافتنی خوشحال باشی و به جزئیات زیبای جهان بیشتر دقت کنی و خوبی آدم‌ها را دقیق‌تر و عمیق‌تر ببینی و زیبایی‌شان را به آن‌ها یادآوری کنی و با کلامت بذر دلخوشی و امید بپاشی به باور آدم‌ها. به خودت قول بده بیهوده نرنجی و بیهوده به دل نگیری و بیهوده غمگین نباشی. قول بده در هر قدمی که بر می‌داری، بهبود خودت و جهان را در نظر داشته‌باشی و به اتفاقات و هدف‌های روشنی فکر کنی و تصمیمات عاقلانه‌ای بگیری. قول بده کتاب‌های خوب بخوانی، موسیقی‌های خوب گوش کنی، فیلم‌های خوب ببینی و به مکان‌های خوبی سفر کنی و تجربیات عمیقی به دست بیاوری. قول بده برای خودت و دیگران ارزش قائل باشی و قبل از هر کار و هر حرف و هر تصمیمی، خوب فکر کنی و تمام جوانب اوضاع و شرایط و احوال را در نظر بگیری و سنجیده اقدام کنی. به خودت قول بده بیشتر مراقب سلامتی‌ ات باشی نگرانی‌های بی‌فایده نداشته‌باشی در نظر داشته‌باشی که آدم‌ها متفاوتند و زاویه‌ی دید هرکس با دیگری فرق دارد قرار نیست همه به مسائل، جوری نگاه کنند که تو نگاه می‌کنی. قول بده تفاوت‌ها را... فردیت و استقلال آدم‌ها را بپذیری و رفتن‌ها و نداشتن‌ها را... و بیش از هرچیزی، به حال و آرامش خودت فکر کنی. قطعاً آدمی که خوشحال است، تصمیمات بهتری می‌گیرد و بیشتر به بهبود اوضاع جهان کمک می‌کند، به خودت قول بده بیشتر خوشحال باشی و راضی؛ آرام باشی و صبور، به خودت قول بده خودت را کمی بیشتر از سال‌های قبل دوست داشته ‌باشی و برای خوشبختی و آرامش‌خاطر خودت، کاری کنی. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
برای زن ها روزهایی هست در ماه که همه چیز به اوج خودش می رسد به اوج اشتیاق، یأس، حماقت، ترس، دلشوره، عصبیت... قوی ترین زن دنیا هم این روزها را نمی تواند مثل دیگر روزهای ماه سر کند از مسائل کوچک بحران های بزرگ می سازد با کوچک ترین دلگیری بی اختیار گریه می کند دلتنگی هایش بزرگ تر می شود و از پس خاطره ها به جان کندنی بی وصف برمی آید... مردها این رخداد را زود می فهمند و شوخی و جدی همینقدر می دانند که در این روزها کاری به کار زن ها نداشته باشند... که کاش داشته باشند، که کاش بلد باشند... علم اسمش را گذاشته تغییرات هرمونی که نمودی جسمانی دارد اما زن ها خوب می دانند اتفاق اصلی در روحشان رخ می دهد زلزله ای چند ریشتری که هر ماه می آید، نظم همه چیز را بهم می زند و می رود... زن ها بعد از پس لرزه ها دوباره همه چیز را سر جای خود قرار می دهند به آفتابی که دگرباره از پس ابرها بیرون آمده لبخند می زنند و ادامه می دهند با این حال که می دانند چند روز دیگر دوباره به زلزله ای زیر و رو می شوند... آنها امداد گرانی کارآزموده اند... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh