eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
به تو فکر می کنم به روزهایی که من هیچ چیز نبودم و تو مرا بیشتر از همه ی دنیا می خواستی به تمام آن نُه ماهی که یک لحظه اش را هم یادم نمی آید اما برای تو پرخاطره ترین و شیرین ترین روزهای زندگی ات بود. به روزهایی که من نمی دانستم شادی چیست اما با هر تکانم تو از شوق خندیدی روزهایی که من نمی دانستم درد چیست؛ اما تو برای من دردی کشیدی که حتی فکر کردن به آن پشتم را می لرزاند به تو فکر می کنم به روزهایی که هر بار زمین خوردم دستم را گرفتی، لباسم را تکاندی، نگاه نگرانت را به من دوختی و دردم را به جانت زدی به تو فکر می کنم به تو که از تمام دنیا خوشبختی من را خواستی من کجا و چه زمانی کسی را خواهم یافت که بگویند آرزو، اسم مرا بگوید... بگویند دعا؛ اسم مرا بگوید... بگویند شادی؛ اسم مرا بگوید به تو فکر می کنم به روزهای سخت زندگی ام و دامن تو به اشک های نا تمامم و بوی پیراهن تو به شب های دلتنگی و نگاه نگران تو! به تو فکر می کنم به تو فکر می کنم حضرت مادر... به تو فکر می کنم... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
می‌خواستم برایش بنویسم پابند کن دریا را، ببند دور مچ زیبای پایت، بعد برایم برقص. پا بکوب، اجازه بده صدای موج‌ها حرارت شود از حرکات تو تا بدن من، اجازه بده انجمادم به انقراض نرسد، صدایم کن از غار یخی، بگو بیا، بیا آدم تماشا، برایت دریا آورده‌ام، و آتش، و شراب ابتلا. می‌خواستم در کلماتم آهنگ یک نوازنده کولی باشد، یک دوره‌گرد بی‌قرار را احضار کنم در حروف، یک زندانی سیاسی را صدا کنم تا برایش از اهمیت آزادی بگوید، یک مولوی را بیاورم در عباراتم که تازه از ملاقات شمس برگشته‌ باشد، می‌خواستم آغشته کنم جان جملات را به جنون شاملو در بوسه‌ی بی‌گاه آیدا. بعد، برایش بنویسم تماشاکردنش به رقصیدن زیر برف می‌ماند، غیر قابل وصف. می‌خواستم اجازه بدهم بداند خورشید است. بگذارم بفهمد ابتدای تاریخ نور است، شروع مکاشفه‌ای است طولانی در باب اهمیت تن‌ها. امان بدهم خبردار شود نامش در نبض قلبم تکرار می‌شود، و از تنفس تب‌دارم عبور می‌کند، و در سلول‌های پوست پیر صورتم تکرار می‌شود، و ملتهبم می‌کند. نیت کرده‌بودم برایش بنویسم ستاره‌ی نورانی شب من است، دور و دست‌نیافتنی و زیبا. اگر نمی‌دانستم ملال مادرزاد جهانم خسته‌اش خواهدکرد، اگر نمی‌دانستم برای همه‌چیز و همه‌کس دیر شده‌ام، اگر ناقوس‌ها در گوش چپم شعر وداع نمی‌خواندند، اگر سرما اهلی‌ام نکرده‌بود، اگر به رنج سال‌ها خودم را چنان خوب نمی‌شناختم که بدانم تنها مرثیه‌ای بزرگ برایش خواهم‌شد، عاشقانه برایش از اهمیت بوسه در صبح زمستان می‌نوشتم. با این همه، ای مرغ دریایی سپید که سیاهی قلمروی توست، گاهی دریا را پابند کن، ببند دور مچ قشنگ پایت، و برای آن خوشبخت ناشناس برقص. صدای دریا را برسان به تاریکی‌های غار یخی، جایی که هیولایی محزون برای درختی مرده لالایی می‌خواند. بتاب به من از دور، بتاب گاهی، که نورهای دنیا... هرگز به مساوات تقسیم نمی‌شوند، و من همیشه مصادفم با غروب های طولانی. همین. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
همین امروز پاییز را طورِ دیگری دیده ام چیزی در خنکای سر صبح بود چیزی در زرد و نارنجی برگ ها چیزی در نم نم بی‌ جان باران چیزی در هر نفس کشیدن بود که خاطره ی تو را زنده میکرد چیزی که دست کشید رویِ پریشانی احوالم و مثل یک معجزه، آرامم کرد چیزی مثل یک مهربانیِ دور خودش را پیچید دور گردنم رویائی نهفته را دوباره گرم کرد چیزی مثل یک خواب یک خواب خوب دستِ سردم را در جیب‌هایش نگاه داشت و هرگز رها نکرد چیزی یک روز پاییزی را در من زنده کرد و همآنجا، کنار من ماند چیزی در من جریان داشت که می گفت: "باید عاشق باشی‌ تا پاییز را جور دیگری ببینی‌" چیزی میگفت: "تو باید باشی‌... تو باید باشی‌ تا پاییز را جور دیگری ببینم..." ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
به خودت قول بده در لحظه زندگی کنی، افسوس گذشته را نخوری و نگران آینده نباشی. قول بده شادی‌ساز باشی و حضورت بانی لبخند و دلخوشی‌های بسیاری باشد، قول بده هرچیزی را به خودت نگیری و دلگیر نشوی با هر حرفی و اشاره‌ای و رفتاری. قول بده محکم باشی و امیدوارانه برای آرزوهات تلاش کنی. قول بده بی‌توقع دوست بداری و بی‌منت محبت کنی و در کمال خونسردی و آرامش زندگی کنی. قول بده با چیزهای کوچک و دست‌یافتنی خوشحال باشی و به جزئیات زیبای جهان بیشتر دقت کنی و خوبی آدم‌ها را دقیق‌تر و عمیق‌تر ببینی و زیبایی‌شان را به آن‌ها یادآوری کنی و با کلامت بذر دلخوشی و امید بپاشی به باور آدم‌ها. به خودت قول بده بیهوده نرنجی و بیهوده به دل نگیری و بیهوده غمگین نباشی. قول بده در هر قدمی که بر می‌داری، بهبود خودت و جهان را در نظر داشته‌باشی و به اتفاقات و هدف‌های روشنی فکر کنی و تصمیمات عاقلانه‌ای بگیری. قول بده کتاب‌های خوب بخوانی، موسیقی‌های خوب گوش کنی، فیلم‌های خوب ببینی و به مکان‌های خوبی سفر کنی و تجربیات عمیقی به دست بیاوری. قول بده برای خودت و دیگران ارزش قائل باشی و قبل از هر کار و هر حرف و هر تصمیمی، خوب فکر کنی و تمام جوانب اوضاع و شرایط و احوال را در نظر بگیری و سنجیده اقدام کنی. به خودت قول بده بیشتر مراقب سلامتی‌ ات باشی نگرانی‌های بی‌فایده نداشته‌باشی در نظر داشته‌باشی که آدم‌ها متفاوتند و زاویه‌ی دید هرکس با دیگری فرق دارد قرار نیست همه به مسائل، جوری نگاه کنند که تو نگاه می‌کنی. قول بده تفاوت‌ها را... فردیت و استقلال آدم‌ها را بپذیری و رفتن‌ها و نداشتن‌ها را... و بیش از هرچیزی، به حال و آرامش خودت فکر کنی. قطعاً آدمی که خوشحال است، تصمیمات بهتری می‌گیرد و بیشتر به بهبود اوضاع جهان کمک می‌کند، به خودت قول بده بیشتر خوشحال باشی و راضی؛ آرام باشی و صبور، به خودت قول بده خودت را کمی بیشتر از سال‌های قبل دوست داشته ‌باشی و برای خوشبختی و آرامش‌خاطر خودت، کاری کنی. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
برای زن ها روزهایی هست در ماه که همه چیز به اوج خودش می رسد به اوج اشتیاق، یأس، حماقت، ترس، دلشوره، عصبیت... قوی ترین زن دنیا هم این روزها را نمی تواند مثل دیگر روزهای ماه سر کند از مسائل کوچک بحران های بزرگ می سازد با کوچک ترین دلگیری بی اختیار گریه می کند دلتنگی هایش بزرگ تر می شود و از پس خاطره ها به جان کندنی بی وصف برمی آید... مردها این رخداد را زود می فهمند و شوخی و جدی همینقدر می دانند که در این روزها کاری به کار زن ها نداشته باشند... که کاش داشته باشند، که کاش بلد باشند... علم اسمش را گذاشته تغییرات هرمونی که نمودی جسمانی دارد اما زن ها خوب می دانند اتفاق اصلی در روحشان رخ می دهد زلزله ای چند ریشتری که هر ماه می آید، نظم همه چیز را بهم می زند و می رود... زن ها بعد از پس لرزه ها دوباره همه چیز را سر جای خود قرار می دهند به آفتابی که دگرباره از پس ابرها بیرون آمده لبخند می زنند و ادامه می دهند با این حال که می دانند چند روز دیگر دوباره به زلزله ای زیر و رو می شوند... آنها امداد گرانی کارآزموده اند... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
سال های زیادی گذشت تا بفهمم زندگی شوخیِ به اشتباه جدی گرفته شده ماست و به اندازه خواستن های ما بخیل و به اندازه نخواستن های ما دست و دلباز و از هیچ کس هیچ چیز بعید نیست همانقدر که از روزگار فهمیده ام بعضی قرص اعصاب مصرف می کنند بعضی چهار اثر از اسکاول شین میخوانند و انرژی مثبت جذب می کنند بعضی دعا می کنند و منتظر معجزه می مانند بعضی هم هیچ غلطی نمی کنند به ریش بقیه میخندند فهمیده ام گاهی کارکرد یک " آغوش " به مراتب اثر بخش تر از قرص اعصاب و الکل و مخدر و دعا و چهار اثر از اسکاول شین است فهمیده ام اغلب آن هایی که حرف میزنند معمولا در عمل لنگ میزنند فهمیده ام کتاب خواندن بهتر از نخواندنش است اما باید برای سطر سطر این آگاهی منتظر رنج های مضاعفی باشی میدانم اندازه عشق ها و زخم ها و دلتنگی هایی که دچارش می شوی شب بیداری هایت کش خواهد آمد و قرص خواب، بی مروتی زبان نفهم است که کارش را بلد نیست یاد گرفته ام بلد می شوی خودت را و همانقدر که بلد می شوی خودت را خسته می شوی از خودت و همانقدر که خسته میشوی از خودت سماجت می کنی به بودن و همانقدر که سماجت می کنی به بودن دیگر از نبودن نمی هراسی یاد گرفته ام خیلی چیزهایی که حتّی فکرش را نمی کنی از طریق ژن منتقل میشود مثل دوست داشتنِ خود و توی لعنتی ممکن است وارث این ژن لعنتی نباشی آنوقت مجبوری آن را با میخ طویله توی مغز و روحت فرو کنی یاد گرفته ام تا آخر این عمر لامصب قرار است یاد بگیری و امتحان شوی و باز آن لحظه آخر هیچ بعید نیست که یک گاف بزرگ بدهی یاد گرفته ام گاهی نه می توانی به تمامی مومن شوی نه به تمامی مشرک پس ترجیح میدهی بیخیال شانس و قسمت و مصلحت، مسئولیت گندهایی را که میزنی و حتی گندهایی را که دیگران به زندگی ات میزنند خودت به عهده بگیری و خواستنی هایت را از خودت بخواهی تا کلاهت با پرودگارت توی هم نرود یاد گرفته ام با همه این تفاسیر امید آخرین چیزی ست که می میرد و شاید به همین خاطر است که همچنان ادامه میدهی و ادامه میدهی و ادامه میدهی و یاد گرفته ام که بعد از اینهمه سال زندگی هیچ چیز یاد نگرفته ام هیچ‌ چیز ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
GoogooshGoogoosh _ Ajab Jaei.mp3
زمان: حجم: 9.3M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ به بهانه‌ی کتاب‌هایت با من تماس بگیر؛ به بهانه‌ی فیلم‌هایی که از اتاقت برداشته‌ام؛ به بهانه‌ی شعرهایی که برایم نخوانده ای؛ با من تماس بگیر.. به بهانه‌ی بهانه هایی که نداری...! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
بعدها روزهایی خواهد رسید که مرا با این چروک های عمیقِ دلتنگی نخواهی شناخت... حیف نیست سی سال بگذرد بهار برسد و من در ایوان خانه ای خالی با پرستاری عبوس شکوفه های درخت گیلاس را تماشا کنم بی فرزندی از یاخته های تنِ تو...؟! بعدها روزهایی خواهد رسید که اکنون، آمدنت را لازم دارد تا بر باد نرود... بهار باردارِ بودنت است من ویار دارِ بوسه و آغوش؛ شش ماهه به دنیایم بیا... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
گاهی به لبهایی فکر کن که بوسیدی به شهد علاقه به لحظه های نور به آن چند ثانیه فکر کن که چشمها را بسته بودی، آتش در رگ هایت می دوید، و در مصاف حماسی لبها پرنده شده بودی، بدون پر و بال و بدون شوق رفتن روزگار مرگ آلودی است حتماً گاهی به زندگی فکر کن مخصوصاً قبل از خواب که یاد گرفته ام خوابیدن، شکل کوچکی از مردن است همان طور که فکر کردن به محبوب، شکل کوچکی است از زیستن... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
دلم یک زمستانِ جانانه می خواهد یک خیابانِ سفید ، با برفی که یکریز می بارد و شهری که از همیشه خواستنی تر می شود. شبیهِ روزگارِ خوبی که همه چیز ، بویِ دلخوشی می داد. زمانی که سردیِ هوا با گرمیِ روابط، رابطه ی مستقیم داشت و زندگی، در شرَیانِ زمان و زیرِ پوستِ یخ زده ی شهر، جریان داشت. که زمستان می رسید ، همدلی ها را بیشتر و دل ها را صمیمی تر می کرد و هوا، مملو از عطر همدلی و مهربانی بود. هنوز مزه ی انار و آجیلِ شب نشینیِ آن روزگار و مزه ی لبخندهایی که بی ریا و از اعماقِ دل بود، زیرِ دندانِ خاطراتم هست. و هنوز با یادِ گرمایِ کرسیِ مادربزرگ، فضایِ احساساتم گرم و دلپذیر می شود. این روزها چقدر دور از همیم و چقدر برف نمی بارد! تنها چیزی که برایمان مانده، خاطراتِ خوبی ست که با تداعیِ شان، لبخند می زنیم، کمی دلمان به بودنمان گرم می شود، یک "یادش بخیرِ ناگزیر"، نثارِ حسرت هایمان می کنیم و به روالِ عادیِ زندگیِ مان بر می گردیم... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
وقتی شاطر عباس نان‌های داغ را توی دست‌های مهتاب می‌گذاشت دلم می‌خواست جای شاطر عباس بودم ... وقتی مهتاب نان‌های داغ را لای چادر گل دارش می‌پیچاند دلم می‌خواست من، آن نان‌های داغ باشم... وقتی مهتاب به خانه می‌رسید و کوبه در را می‌کوبید ، هوس می‌کردم کوبه در باشم... وقتی مادرش نان‌ها را از مهتاب می‌گرفت ، دوست داشتم مادر مهتاب باشم... بعد مهتاب تکه‌ای نان برای ماهی‌های قرمز توی حوض خانه‌شان می‌انداخت و من هزار بار آرزو می‌کردم یکی از ماهی‌های قرمز توی حوض باشم... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh