به خودت قول بده در لحظه زندگی کنی،
افسوس گذشته را نخوری و نگران آینده نباشی.
قول بده شادیساز باشی
و حضورت بانی لبخند و دلخوشیهای بسیاری باشد،
قول بده هرچیزی را به خودت نگیری
و دلگیر نشوی
با هر حرفی و اشارهای و رفتاری.
قول بده محکم باشی
و امیدوارانه برای آرزوهات تلاش کنی.
قول بده بیتوقع دوست بداری و بیمنت محبت کنی
و در کمال خونسردی و آرامش زندگی کنی.
قول بده با چیزهای کوچک و دستیافتنی خوشحال باشی و
به جزئیات زیبای جهان بیشتر دقت کنی
و خوبی آدمها را دقیقتر و عمیقتر ببینی و
زیباییشان را به آنها یادآوری کنی و
با کلامت بذر دلخوشی و امید بپاشی به باور آدمها.
به خودت قول بده
بیهوده نرنجی و بیهوده به دل نگیری و بیهوده غمگین نباشی.
قول بده در هر قدمی که بر میداری،
بهبود خودت و جهان را در نظر داشتهباشی
و به اتفاقات و هدفهای روشنی فکر کنی و تصمیمات عاقلانهای بگیری.
قول بده کتابهای خوب بخوانی،
موسیقیهای خوب گوش کنی،
فیلمهای خوب ببینی و به مکانهای خوبی سفر کنی
و تجربیات عمیقی به دست بیاوری.
قول بده برای خودت و دیگران ارزش قائل باشی و
قبل از هر کار و هر حرف و هر تصمیمی،
خوب فکر کنی و تمام جوانب اوضاع و شرایط و احوال را
در نظر بگیری و سنجیده اقدام کنی.
به خودت قول بده بیشتر مراقب سلامتی ات باشی
نگرانیهای بیفایده نداشتهباشی
در نظر داشتهباشی که آدمها متفاوتند و زاویهی دید هرکس با دیگری فرق دارد
قرار نیست همه به مسائل، جوری نگاه کنند که تو نگاه میکنی.
قول بده تفاوتها را...
فردیت و استقلال آدمها را بپذیری
و رفتنها و نداشتنها را...
و بیش از هرچیزی، به حال و آرامش خودت فکر کنی.
قطعاً آدمی که خوشحال است، تصمیمات بهتری میگیرد
و بیشتر به بهبود اوضاع جهان کمک میکند،
به خودت قول بده بیشتر خوشحال باشی و راضی؛ آرام باشی و صبور،
به خودت قول بده
خودت را کمی بیشتر از سالهای قبل دوست داشته باشی
و برای خوشبختی و آرامشخاطر خودت،
کاری کنی.
✍️ #نرگس_صرافیان_طوفان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
برای زن ها روزهایی هست در ماه که همه چیز به اوج خودش می رسد
به اوج اشتیاق، یأس، حماقت، ترس، دلشوره، عصبیت...
قوی ترین زن دنیا هم این روزها را نمی تواند مثل دیگر روزهای ماه سر کند
از مسائل کوچک بحران های بزرگ می سازد
با کوچک ترین دلگیری بی اختیار گریه می کند
دلتنگی هایش بزرگ تر می شود
و از پس خاطره ها به جان کندنی بی وصف برمی آید...
مردها این رخداد را زود می فهمند و شوخی و جدی همینقدر می دانند
که در این روزها کاری به کار زن ها نداشته باشند...
که کاش داشته باشند،
که کاش بلد باشند...
علم اسمش را گذاشته تغییرات هرمونی که نمودی جسمانی دارد
اما زن ها خوب می دانند اتفاق اصلی در روحشان رخ می دهد
زلزله ای چند ریشتری که هر ماه می آید،
نظم همه چیز را بهم می زند و می رود...
زن ها بعد از پس لرزه ها دوباره همه چیز را سر جای خود قرار می دهند
به آفتابی که دگرباره از پس ابرها بیرون آمده
لبخند می زنند و ادامه می دهند
با این حال که می دانند چند روز دیگر
دوباره به زلزله ای
زیر و رو می شوند...
آنها امداد گرانی کارآزموده اند...
✍️ #پریسا_زابلی_پور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
سال های زیادی گذشت تا بفهمم زندگی شوخیِ به اشتباه جدی گرفته شده ماست
و به اندازه خواستن های ما بخیل
و به اندازه نخواستن های ما دست و دلباز
و از هیچ کس هیچ چیز بعید نیست همانقدر که از روزگار
فهمیده ام بعضی قرص اعصاب مصرف می کنند
بعضی چهار اثر از اسکاول شین میخوانند و انرژی مثبت جذب می کنند
بعضی دعا می کنند و منتظر معجزه می مانند
بعضی هم هیچ غلطی نمی کنند به ریش بقیه میخندند
فهمیده ام گاهی کارکرد یک " آغوش " به مراتب اثر بخش تر از قرص اعصاب و الکل و مخدر و دعا و چهار اثر از اسکاول شین است
فهمیده ام اغلب آن هایی که حرف میزنند معمولا در عمل لنگ میزنند
فهمیده ام کتاب خواندن بهتر از نخواندنش است اما باید برای سطر سطر این آگاهی منتظر رنج های مضاعفی باشی
میدانم اندازه عشق ها و زخم ها و دلتنگی هایی که دچارش می شوی شب بیداری هایت کش خواهد آمد و قرص خواب، بی مروتی زبان نفهم است که کارش را بلد نیست
یاد گرفته ام بلد می شوی خودت را
و همانقدر که بلد می شوی خودت را خسته می شوی از خودت
و همانقدر که خسته میشوی از خودت سماجت می کنی به بودن
و همانقدر که سماجت می کنی به بودن دیگر از نبودن نمی هراسی
یاد گرفته ام خیلی چیزهایی که حتّی فکرش را نمی کنی از طریق ژن منتقل میشود مثل دوست داشتنِ خود
و توی لعنتی ممکن است وارث این ژن لعنتی نباشی
آنوقت مجبوری آن را با میخ طویله توی مغز و روحت فرو کنی
یاد گرفته ام تا آخر این عمر لامصب قرار است یاد بگیری و امتحان شوی و باز آن لحظه آخر هیچ بعید نیست که یک گاف بزرگ بدهی
یاد گرفته ام گاهی نه می توانی به تمامی مومن شوی نه به تمامی مشرک پس ترجیح میدهی بیخیال شانس و قسمت و مصلحت، مسئولیت گندهایی را که میزنی و حتی گندهایی را که دیگران به زندگی ات میزنند خودت به عهده بگیری و خواستنی هایت را از خودت بخواهی تا کلاهت با پرودگارت توی هم نرود
یاد گرفته ام با همه این تفاسیر امید آخرین چیزی ست که می میرد
و شاید به همین خاطر است که همچنان ادامه میدهی و ادامه میدهی و ادامه میدهی
و یاد گرفته ام که بعد از اینهمه سال زندگی هیچ چیز یاد نگرفته ام
هیچ چیز
✍️ #پریسا_زابلیپور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
GoogooshGoogoosh _ Ajab Jaei.mp3
زمان:
حجم:
9.3M
🔹 #عجب_جایی
🔸 #گوگوش
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
به بهانهی کتابهایت با من تماس بگیر؛
به بهانهی فیلمهایی که از اتاقت برداشتهام؛
به بهانهی شعرهایی که برایم نخوانده ای؛
با من تماس بگیر..
به بهانهی بهانه هایی که نداری...!
✍️ #منیره_حسینی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
بعدها روزهایی خواهد رسید
که مرا با این چروک های عمیقِ دلتنگی
نخواهی شناخت...
حیف نیست سی سال بگذرد
بهار برسد
و من در ایوان خانه ای خالی
با پرستاری عبوس
شکوفه های درخت گیلاس را تماشا کنم
بی فرزندی از یاخته های تنِ تو...؟!
بعدها روزهایی خواهد رسید
که اکنون، آمدنت را لازم دارد
تا بر باد نرود...
بهار باردارِ بودنت است
من ویار دارِ بوسه و آغوش؛
شش ماهه به دنیایم بیا...
✍️ #پریسا_زابلی_پور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
گاهی به لبهایی فکر کن که بوسیدی
به شهد علاقه
به لحظه های نور
به آن چند ثانیه فکر کن
که چشمها را بسته بودی،
آتش در رگ هایت می دوید،
و در مصاف حماسی لبها پرنده شده بودی،
بدون پر و بال و بدون شوق رفتن
روزگار مرگ آلودی است
حتماً گاهی به زندگی فکر کن
مخصوصاً قبل از خواب
که یاد گرفته ام خوابیدن،
شکل کوچکی از مردن است
همان طور که فکر کردن به محبوب،
شکل کوچکی است از زیستن...
✍️ #حمید_سلیمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
دلم یک زمستانِ جانانه می خواهد
یک خیابانِ سفید ، با برفی که یکریز می بارد
و شهری که از همیشه خواستنی تر می شود.
شبیهِ روزگارِ خوبی که همه چیز ، بویِ دلخوشی می داد.
زمانی که سردیِ هوا با گرمیِ روابط، رابطه ی مستقیم داشت
و زندگی، در شرَیانِ زمان و
زیرِ پوستِ یخ زده ی شهر، جریان داشت.
که زمستان می رسید ،
همدلی ها را بیشتر و دل ها را صمیمی تر می کرد و هوا،
مملو از عطر همدلی و مهربانی بود.
هنوز مزه ی انار و آجیلِ شب نشینیِ آن روزگار و
مزه ی لبخندهایی که بی ریا و از اعماقِ دل بود،
زیرِ دندانِ خاطراتم هست.
و هنوز با یادِ گرمایِ کرسیِ مادربزرگ،
فضایِ احساساتم گرم و دلپذیر می شود.
این روزها چقدر دور از همیم و چقدر برف نمی بارد!
تنها چیزی که برایمان مانده،
خاطراتِ خوبی ست که با تداعیِ شان، لبخند می زنیم،
کمی دلمان به بودنمان گرم می شود،
یک "یادش بخیرِ ناگزیر"، نثارِ حسرت هایمان می کنیم
و به روالِ عادیِ زندگیِ مان بر می گردیم...
✍️ #نرگس_صرافیان_طوفان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
وقتی شاطر عباس نانهای داغ را
توی دستهای مهتاب میگذاشت
دلم میخواست جای شاطر عباس بودم ...
وقتی مهتاب نانهای داغ را
لای چادر گل دارش میپیچاند
دلم میخواست من، آن نانهای داغ باشم...
وقتی مهتاب به خانه میرسید
و کوبه در را میکوبید ،
هوس میکردم کوبه در باشم...
وقتی مادرش نانها را از مهتاب میگرفت ،
دوست داشتم مادر مهتاب باشم...
بعد مهتاب تکهای نان برای ماهیهای قرمز
توی حوض خانهشان میانداخت
و من هزار بار آرزو میکردم
یکی از ماهیهای قرمز توی حوض باشم...
✍️ #مصطفى_مستور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
دلم برای ورود تو لحظه شماری میکند و
حنجره ام تو را فریاد میزند،
تو که تجلی عشقی...
قنوتم را طولانی میکنم
تا تو نیمه شبی برای آن دعا کنی
کوچههای غریب بی کسی را آب و جارو میکنم
تا تو صبحی زود از آن کوچه عبور کنی.
هر روز چراغ دلم را با جامعه الکبیره روشن میکنم و
سفره افطارم را با آل یاسین و عهد تزیین میکنم و
برای ظهور تو هر روز پای درد کمیل مینشینم.
نمیدانم آخرین ایستگاه توسل چه هیجانی دارد
که مرا با خود تا آن سوی فاصلهها میبرد
و صبح آدینه چه صفایی دارد،
که صبح آسمانش پر از ندبه است.
مولایم...!
بی تو دفتر دلمان پر است از مشقهای انتظار
و من با دلم میخواهم آن روز که میآیی
زیباترین مدال ایثار را
تقدیم نگاه تو کنم.
✍️ #ز_جوانمردی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
من آدولف هیتلر هستم.
من همونم که یه شب
به سرم زد فاتح قلب کسی بشم
که همه ی دنیا می گفتن
هیچ وقت نمی تونی این کار رو بکنی
ولی من با تموم قدرت شروع کردم،
خوب هم پیش رفتم،
خیلی هم بهش نزدیک شدم،
اما درست لحظه ای که خواستم تصاحبش کنم،
اسیر سرما شدم.
سرمای نگاهش،
مثل هیتلر که اسیر سرمای زمستون شوروی شد...
هیچ فرقی نداره!!
سرمای نگاه کسی که دوستش داری
با سرمای زمستون شوروی،
جفتش باعث میشه یه ارتش تلف بشه
و جنگ جهانی رو ببازی...
می دونی اگه آدولف هیتلر،
اسیر سرمای وحشتناک شوروی نشده بود،
چه اتفاقی می افتاد؟
اون می تونست کل دنیا رو بگیره...
✍️ #روزبه_معین
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
از تو ممنونم بخاطرِ حسِ خوبِ دست هایت
وقتی می توانست بگریزد از این شانههایِ افتاده و
اشکهایِ مانده در دیدگان.
از تو ممنونم بخاطرِ اثباتِ بودنت
در این سرایِ آهنینِ آدمها
که هر ثانیهاش ترس است و آوازِ تنهایی.
زمان، آموخته به افکارم، بعضی آدمها...
سایهیِ وجودشان غبار از دلِ تنگت بر میدارد
چه رسد به حضورِ همیشگی شان.
تو یک نگاهت میارزد
به تمامِ آنانی که باید میبودند
اما نماندهاند...
✍️ #حاتمه_ابراهیم_زاده
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh