نخست از فکر خویشم در تحیر
چه چیز است آنکه گویندش تفکر؟
کدامین فکر ما را شرط راه است
چرا گه طاعت و گاهی گناه است ؟
▫️جواب:
درون سینه ی آدم چه نور است
چه نور است این که غیب او حضور است
من او را ثابت سیار دیدم
من او را نور دیدم نار دیدم
گهی نارش ز برهان و دلیل است
گهی نورش ز جان جبرئیل است
چه نوری جان فروزی سینه تابی
نیرزد با شعاعش آفتابی
بخاک آلوده و پاک از مکان است
به بند روز و شب پاک از زمان است
شمار روزگارش از نفس نیست
چنین جوینده و یابنده کس نیست
گهی وامانده و ساحل مقامش
گهی دریای بیپایان بجامش
همین دریا همین چوب کلیم است
که از وی سینه ی دریا دو نیم است
◘◘◘
غزالی مرغزارش آسمانی
خورد آبی ز جوی کهکشانی
زمین و آسمان او را مقامی
میان کاروان تنها خرامی
ز احوالش جهان ظلمت و نور
صدای صور و مرگ و جنت و حور
ازو ابلیس و آدم را نمودی
ازو ابلیس و آدم را گشودی
نگه از جلوه ی او ناشکیب است
تجلیهای او یزدان فریب است
بچشمی خلوت خود را به بیند
بچشمی جلوت خود را به بیند
اگر یک چشم بر بندد گناهی است
اگر با هر دو بیند شرط راهی است
ز جوی خویش بحری آفریند
گهر گردد به قعر خود نشیند
همان دم صورت دیگر پذیرد
شود غواص و خود را باز گیرد
درو هنگامههای بیخروش است
درو رنگ و صدا بیچشم و گوش است
درون شیشه ی او روزگار است
ولی بر ما بتدریج آشکار است
حیات از وی براندازد کمندی
شود صیاد هر پست و بلندی
ازو خود را به بند خود در آرد
گلوی ما سوا را هم فشارد
دو عالم می شود روزی شکارش
فتد اندر کمند تابدارش
اگر این هر دو عالم را بگیری
همه آفاق میرد تو نه میری
منه پا در بیابان طلب سست
نخستین گیر آن عالم که در تست
اگر زیری ز خود گیری زبر شو
خدا خواهی بخود نزدیک تر شو
به تسخیر خود افتادی اگر طاق
ترا آسان شود تسخیر آفاق
خنک روزی که گیری این جهان را
شکافی سینه ی نه آسمان را
گذارد ماه پیش تو سجودی
برو پیچی کمند از موج دودی
درین دیر کهن آزاد باشی!
بتان را بر مراد خود تراشی
بکف بردن جهان چار سو را
مقام نور و صوت و رنگ و بو را
فزونش کم کم او بیش کردن
دگرگون بر مراد خویش کردن
برنج و راحت او دل نه بستن
طلسم نه سپهر او شکستن
فرو رفتن چو پیکان در ضمیرش
ندادن گندم خود با شعیرش
شکوه خسروی این است این است
همین ملک است کو توام بدین است.
✍️ #اقبال_لاهوری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
آدم را میل جاودانه شدن
از پله های عصیان بالا برد
و در سراشیبی دلهره ها
توقف داد
از پس آدم،آدمها
تمام خاک را
دنبال آب حیات دویدند
سرانجام
انسان به بیشه های نگرانی کوچید
و در پی آن میل
جوالهای زر را
با خود به گور برد تا امروز
و ما امروز
چه روزهای خوشی داریم
و میل مبتذلی که مدام ما را
به جانب بی خودی و فراموشی می برد.
✍️ #سلمان_هراتی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
به کعبه رفتم ز آنجا، هوای کوی تو کردم
جمال کعبه تماشا ،به یاد روی تو کردم
شعار کعبه چو دیدم سیاه، دست تمنا
دراز جانب شعرِ سیاهِ موی تو کردم
چو حلقه ی دَر کعبه به صد نیاز گرفتم
دعای حلقه ی گیسوی مشکبوی تو کردم
نهاده خلق حرم سوی کعبه روی عبادت
من از میان همه روی دل به سوی تو کردم
مرا به هیچ مقامی نبود، غیر تو نامی
طواف و سعی که کردم به جستجوی تو کردم
به موقف عرفات ایستاده خلق دعا خوان
من از دعا لب خود بسته، گفتگوی تو کردم
فتاده اهل منا در پی منا و مقاصد
چو جامی از همه فارغ، من آرزوی تو کردم
✍️ #عبدالرحمان_جامی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبود
اما دریغ زهره ی دریا شدن نداشت
در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار
حتّی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت
گم بود درعمیق زمین شانه ی بهار
بی تو ولی زمینه ی پیدا شدن نداشت
دلها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
چون عقدهای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سرِ وا شدن نداشت.
✍️ #سلمان_هراتی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق ان شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق ،دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پیداو پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت اواره ی صحرانشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یاریت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
بر حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده است
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
✍️ #مرتضی_عبداالهی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
شعرنوش
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست عشق ان شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش
🔹 پاسخ به شعر: یک شبی مجنون نمازش را شکست
خواند لیلایم “شبی مجنون نمازش را شکست”
شکوه کرد و “بی وضو در کوچه ی لیلا نشست”
خواند این را تا که من عاشق به معبودش شوم
بشکنم بتهای نفس و یار مطرودش شوم
گفتمش لیلای من پس این حکایت گوش کن
جان مجنون، راز مجنون را شنو، جان نوش کن
با تو مجنون میشوم تا درک لیلایم کنم
عشق را بر دل نهم تا ترک بتهایم کنم
گویمش یا رب تو را در چشم لیلا دیده ام
صوت اقراء بسم رب، جز لحن او نشنیده ام
من که اکنون بعد عمری یافتم لیلای خویش
روی زیبایت ببینم در دل دریاش بیش
گر بگوید بنده خاموشی کن و کفرم مگو
گویمش لیلی نشد اینک دلیل گفتگو؟!
آن خداوندی که زد نقش رخ لیلای من
با زبان یار گوید با من شیدا سخن
آن خداوندی که گوید بنده ام پرواز کن
گویمش پرواز من همراه لیلا ساز کن
گر بگوید بنده بس باشد دگر من را بخوان
گویمش در کثرت لیلا و من، خود را بدان
✍️ #محمدسعید_پروانه
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
✍️ زنده یاد دکتر #افشین_یداللهی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
🪑 برنامه #صندلی_داغ
👩 مهمان این هفته #استاد_محبوبه_نوری
👨⚕️ میزبان #منصور_کلامی_فرد
🕰 شنبه _ رأس ساعت 22:00
🟠 گروه ادبی فرهنگی #جرعه_نوشان
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄
🟢 لینک گروه:
https://eitaa.com/joinchat/1455227103Cf5db4020c3
🌹
میوزد هرگاه موهایت درون روسری
اندکی آهستهتر! چون هرچه دارم، میبری
چادرت را باد میگیرد میان دستهاش
لحظهای که قصد داری از کنارم بگذری
گاه میخندی و گاهی پلک بالا میبری
دلربایی میکنی، حتی به زیر روسری
میتوان فهمید از این پا و آن پا کردنت
میل داری آتش اندازی به جان دیگری
در نگاهت آنچه من دیدم، کسی دیگر ندید
خوشة خورشید چیدم از شبی نیلوفری
حرف من بود آنچه دیگر شاعران هم گفتهاند
عشق هرکس محترم؛ اما تو چیز دیگری
✍️ #مهدی_طباطبایی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
رفتی و خاطــره ها هــــمدم بارانم کرد
سینه ام تنگ تر از فصل زمستانم کرد
من که از شعر و غزل هیچ نمی دانستم
خط چشمان تو یکباره غزلخوانم کرد
دیدی آن باد که افتاد پر روسری ات
باد بود آنکه بدین گونه پریشانم کرد
من که از مدرسه یک عمر فراری بودم
گرمیِ دستِ تو راهیِ دبســـتانم کرد
دل سپردم به همین سعی و صفایت برگرد
شاید این بار دو چشم تو مســلمانم کرد
✍️ #حسین_شعله
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
«کافه گردی ها بماند» بعد باران صبر کن
برف بازی جای خود آمد بهاران صبر کن
روسری را باد با خود می برد کاری بکن
یک نفر آن جا جلو تر مانده حیران صبر کن
زنگ گوشی ، مادرم ، ای وای می داند که من
عاشقت هستم هنوزم من فراوان صبر کن
فکر کن روزی فراموشم کنی حالا فقط
روبه رویم ایستادی نا مسلمان صبر کن
اخم کن، حالا بخند اما، مرا ترکم نکن
نحس شد فالم قسم دادم به قرآن صبر کن
لطف کن یک بار هم در اول هر مصرعی
واژه ها را پشت هم بگذار، ای جان صبر کن
یادگارت را نگه می دارمش من تا ابد
یک زبان باشیم ما ، کر گوش شیطان صبر کن
✍️ #حسن_ایزدی "تنها"
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
به لرزه می افتد تمام جسم و جان من
چون می رسد نگاهت به نگاه من
دل می بری چنان که امانم نمی دهی
زیبایی آنقدر که وا مانده دهان من
وقتی قدم می زنی کنار شانه ام
بوی بهار می دهد فصل خزان من
گیسو به باد می دهم از زیر روسری
بر باد داده ای تو چون خود دودمان من
مرد منی عاشقانه هایم برای توست
چون با منی خون غزل دارد رگان من
زیبا شود دهانت وقت خندیدن
محشر شود وقت بوسه بر لبان من
✍️ #سیمین_مبرهن
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh